راز همیشگی
به خیال خودم در حال مرتب کردن ام. یک بار هم فکر کردم با مرتب کردن کشوی مامان که وقت نمی کرد سر و سامانش دهد، وقتی از سفر برگشت سوپرایزش کنم و از فضای خالی استفاده کند و هرچه کاغذ تا شده کهنه دیدم روانه ی زباله کردم و چند وقت بعد فهمیدم که محتوای کاغذها بر خلاف ظاهر پوسیده شان ارزشمند بوده اند. مساله این است که ذهنم این همه بی نظمی و اشغال فضا را نمی پذیرد. هر چه کتاب قصه در انبار تلنبار کرده بودم به کودکان فامیل تقدیم کردم. همه ی آنها را خودم انتخاب کرده بودم و چندین بار خوانده بودم. نوستالوژی فضای زیادی اشغال می کند. به جان هاردهای کامپیوتر افتادم. راستش انقدر کامپیوتر زیر دستم خاموش شده یک فوبیای عجیبی دارم که نکند همه چیز در یک چشم بهم زدن نابود شود.عکس و فیلم ها را روی DVD ها خالی کردم و نفس راحت کشیدم که جایشان امن است.
امشب که دلتنگی به سراغم آمده بود هوس کردم یکی از آن DVD های پر خاطره را باز کنم. فایل مدنظرم باز نمیشد. حوصله صبر نداشتم. چند مرتبه امتحان کردم و به خودم قوت قلب دادم که الان بالا می آید! نیامد. نسخه ی دیگری هم ندارم. دلم گرفت. گول این تکنولوژی را نباید خورد. همیشه عکس هایتان را چاپ کنید و آلبوم کنید. اگر گوشه ای خاک خورد اشکالی ندارد. مهم در دسترس بودن است.
دل "تنگ" شد
اوایل رابطه مان خیلی خوب نبود. من خیلی کوچک بودم و او به واسطه بزرگتر بودن هرجور که عشقش می کشید اذیتم می کرد. من گریه می کردم و او می خندید. بعدها که ساعت ها خودش را در اتاق حبس می کرد و من تازه معنی شیطنت را یاد می گرفتم و بی توجه به کتابهای قطور و برنامه هایی که برای قبول شدن در بهترین دانشگاه دارد، بلند بلند می خندیدم و قایم باشک بازی می کردم تا اینکه یکبار صدای جیغ و اعتراضش در جا میخکوبم کرد. صورت مچاله ای میدیدم با دهانی که می جنبد و من نمیدانستم چطور از این مخمصه خلاص شوم. به محض اینکه ساکت شد، گوشه خلوتی گیر آوردم و زار زار گریه کردم. بعد از چند دقیقه از پشت پرده چشمم که حسابی خیس شده بود و برف پاک کن لازم داشت! دیدمش که روبه رویم نشسته و سعی می کند ناراحتی ام را برطرف کند.
بالاخره روز کنکور فرا رسید و بعد از آن ماهها انتظار و خرید روزنامه برای دیدن نتایج کنکور، خیل عظیمی از دخترها و پسرها را به کیوسک کشاند. آنهایی که قبول نشده بودند روزنامه را تکه تکه می کردند و روی زمین می ریختند و آنهایی که مشخصاتشان را در روزنامه پیدا می کردند از خوشحالی روی پا بند نمی شدند. برادر من هم از این دسته بود. دانشگاه شهیدچمران انتظارش را می کشید. رفت. هر از گاهی می آمد و به ما سر میزد. دانشگاه تمام شد و ماندنش برای ما ماندگار شد. کاری برای خودش دست و پا کرد. غرق کار شد. کم و بیش از همدیگر شناخت پیدا کردیم. کم کم وجه تشابهی در خواندن کتاب یا فیلم یا تفریح گاهی پیدا می کردیم و از اینکه جمله هایمان را مکمل هم کنیم خشنود می شدیم. کم کم به هم علاقه مند شدیم و به قولی درکارها "پایه "هم شدیم.
بیشترین زمانی که یکی از لذتهای دوست داشتنی را تجربه کردیم، تصمیم ناگهانی گرفتن برای یک سفر تاریخی بود. یک سفر تاریخی سه روزه که هدف آشنایی با مکانهای تاریخی و بهره بردن از هوای خوب در مدت زمان کم و استفاده زیاد حالمان را جا می آورد. مختصر و مفید. به جرات می گویم پرخاطره ترین، پر عکس ترین و پر مغزترین سفر کل عمرم بود.
بعد از آن، موقعیت ازدواج برادر بود که طبیعتا بین ما فاصله انداخت. فاصله دلتنگی می آورد و دلتنگی نوشتن...
شعر ناموزونی ای دل
اعتراف می کنم که دلم برای اینجا و همسایه هایی که گه گاهی در مورد مسائل مختلفی که خاطرشان را مشغول کرده تنگ شده. دلم برای پاییزی که زود کوله بارش را بست تنگ شده. این روزها دلم زیادی تنگ شده. اصولا من آدم بی جنبه ای هستم و وقتی به چیزی دل بستم، فراموش کردنش برایم تقریبا محال است؛ از ادکلن bvlgari قدیمی ای که زمانی برادرم از آن مانند آبپاشی بر گردن و نبضش می پاشید و من از شدت تندی آن عق می زدم تا جوراب راه راه آبی رنگی که حتی در خانه پایم بود. در میان این همه دلتنگی، برای اولین بار، فهمیدم که می توان عاشق احساسات هم شد! احساسات نابی که کهنه نمی شوند و با یادآوری آنها حس خوشایندی ناخودآگاه، زیر پوست می دود. اما این روزها که آن حس و حال را از دست دادم، با تاسف از آنها یاد می کنم و آن جملهء تکراری را تکرار می کنم : حیف شد، زود گذشت!
من حالم خوبه، فقط گاهی نمی تونم لبخند طولانی مدت داشته باشم.
همین دور و بر
و گاهی چقدر دلتنگ خواندن می شوی.خواندن وبلاگهایی که به قول آژیراک حس خریت نکنی.وبلاگهایی
که به هر دلیلی دیگر نمی نگارند.یا شاید فعلا نمی نگارند.
مشتاقانه در این فضایی مجازی با سرعت ثابت به حرکت ادامه می دهی تا جایی توقف کنی و از صحبت
آدم های ناشناس لذت ببری و این جسارت را به خرج دهی تا کمی از نوع نوشتنشان پیروی کنی.
در این حین،وقتی با وبلاگهایی مواجه می شوی که اسمشان کم و بیش توجه ات را جلب می کند،قبل از
اینکه بخوانی شان،می بندی شان!از آن جهت که با شکلک های گوناگون و عکسهای کج و کوله و مطالبی
که از شدت غم از دست دادن معشوق چشمت طاقت دیدن آن همه غم و غصه را ندارد!
اصلا و ابدا قصد توهین به احساسات انسانها ندارم؛اما عده ای حتی برای بهتر جلوه دادن فضا قلمشان را
نمی تراشند!
و هستند خیل عظیمی از کسانی که مطالب را نخوانده مطالب ما را از فرش به عرش می برند فقط به یک
دلیل: مشتاق نیم نگاهی و نظری مانند نظرهای خودشان!این دیگر چه مرضی است؟؟؟
* اون دستهء آخر هیچ رقمه زبان حالیشان نمی شود!باز نظر خصوصی،خواهش تمنا،بیا بهم سر بزن!!!
روزی روزگاری
حسابی ما را به وجد می آورد؛هم چنین شکلک کشیدن روی فضاهای گردگیری نشده؛کشیدن ستاره یا
قلبی که تیری بی رحمانه آن را دو نیم کرده و سه قطره خون از آن می چکید.سُر خوردن روی نرده های
راه پله و توهم سرسره در سر پروراندن.
* * *
از تفریحات دوران وسطی،chat کردن و گوش دادن به انواع موسیقی محجوب و مستهجن که یا از دوستان
قرض می گرفتیم یا به هرجان کندنی بود از اینترنت دانلود می کردیم و بر سایتهای فیلترشده لبخند پیروز
- مندانه می زدیم که بالاخره موفق به دریافت فایل مورد نظر شدیم.کل کل و مخ زنی ها هم که بماند!
بعدها که عاقل تر شدیم،نوشتن برایمان بهانه ای شد تا از احوالاتمان بنویسیم و عده ای نامرئی را در
خواندن خاطرات فاش نشده مان شریک کنیم.
* * *
از تفریحات دوران اُخری عصا به دست و قدم زنان در پارک،لبخندی را نثار عابر مشوشی کردن و زمزمه ی:
این نیز بگذرد،غم مخور!
به یاد کودکی،قهرهای زودگذر و آشتی های ماندگار و حس امنیت آغوش خانواده.
به یاد جوانی،پیچاندن همسر و رفیق بازی و لوطی گری با دوستان ایام شباب و تاسف خوردن از کارهای
کرده و نکرده ای که نخواستیم یا نتوانستیم انجام دهیم...

خرت و پرت یا...؟
مشکل نشم.این چند وقت که کتابامو رو میز تلنبار کردم و نظم و ترتیب میز و کمدمو از بین بردم،با خودم
گفتم این بل بشو رو یه جوری راست و ریس کنم که شتر با بارش اینجا گم میشه!
این بی نظمی شامل کمد خواهرمم می شد؛از اونجایی که دانشجوهای معماری همیشه در حال ترسیم
نقشه و ساخت ماکت ان،کلی گونیا و مقوا و جعبه به زور توی کمد جا داده بود.
حین مرتب کردن،کلی کاغذ و مقوا دیدم که خطوطی اونا رو سیاه کرده بود و چقدر برام با ارزش بودن...
کارت پستالها،بلیط کنسرت موسیقی،اطلاعاتی که در مورد علایقم به دست آورده بودم،نقاشی های
نا تمام سالهای نه چندان دور،بلیط سفر یک سال پیش که مصادف همین روزا بود،دفتر خاطرات دوره ی
دبستان و خاطرات کسانی که شاید فقط یک سال اونا رو دیدم،سالنامه هایی که مهم ترین خاطره یا با
ارزش ترین لحظاتمو در ۲-۳ خط ثبت می کردم؛می دیدم و لبخند می زدم یا حسرت می خوردم.انگار که
به یه گنج عظیم دست پیدا کرده باشم.
دلخوشیم به این کاغذها و فیلم هایی که مربوط به این زمونه ء مدرنه...

وقتی دلت می خواد همه چی مثل سابق باشه
شیرین،دوست دوران دبستان من بود.دو سال باهم دوست صمیمی بودیم؛دختر چشم سیاهی که مژه
های بلندش انگار سایه بون امنی برای چشماش بود و اغلب لباش رو به پایین آویزون بود و ناراحت از این
که چرا گاهی تنهاش میذارم؟فقط سه سال دوست و همکلاسی بودیم.
دورهء راهنمایی هرکدوممون در مدارس مختلفی بودیم و این آغاز جدایی بود.هراز گاهی بهش زنگ می -
زدم؛گاهی هم من منتظر بودم که شیرین هم معرفت به خرج بده و از من هم یادی کنه.ولی...
بعد از یک سال شنیدم برای همیشه از ایران رفتن و هراز گاهی به اینجا سر می زنن.
چند وقت پیش،همراه مادرم به یک بوتیک رفته بودیم که صاحبش دوست مادرمه و اتفاقی فهمیدم که این
خانم،دوست مادر شیرین هم هست.
از قضا،اون روز مامان شیرین به بوتیک اومد و بعد از روبوسی و احوالپرسی های معمول،حال شــیـریـن رو
پرسیدم.خانم ش هم بلافاصله به دخترش زنگ زد و گفت:حدس بزن کی اینجاست؟ و بعد از کلی سین
جیم به شیرین گفت من اینجام.شیرین تا شنید به سرعت اومد پیش ما.
چقدر تغییر کرده بود!
ابروهای هلالی و مرتبش با اون چشمای سورمه کشیده و شکیل،وقار خاصی به چهره اش بخشیده بود.
قدش بلند شده بود؟؟؟؟؟نه!! این همون کفشای قشنگی ان که تق تق صدا می کردن و از بچگی دوست
داشت بپا کنه و حالا گویی به آرزوش رسیده بود.
ساکت تر و غریبه تر از قبل شده بود.انگار نه انگار که تو سرو کله ی هم می زدیم!
هنوزم یادگاری هاشو نگه داشتم.
از این دیدار، بیشتر دلم گرفت تا اینکه خوشحال بشم.شیرین!خیلی عوض شدی..
دوم دبیرستان،آخر سال بود.اون موقع تازه با مریم دوست شدم؛ همه اول سال دوست می شن،من آخر
سال!
تابستون شروع شده بود و به بهونه ی کلاس ورزش بیشتر همدیگرو می دیدیم.ازش خوشم اومده بود و
بیشتر خودمو بهش نزدیک می کردم.صمیمی بود و راحت سفرهء دلشو باز می کرد.حرفاش اغلب با نکته
های خنده دار رهبری می شد،به همه زود اعتماد می کرد و گاهی هم از اعتمادش سوء استفاده میشد
تازه با محسن دوست شده بود و از روزهایی که با هم طی می کردن،مو به مو تعریف می کرد.با ذوق و
شوق.فکرشم نمی کردم کارشون به ازدواج بکشه!چون مریم،دختر تخس و لجبازی بود که همیشه سعی
داشت حرفشو به کرسی بنشونه،الان محسن اونو به زانو در آورده بود!!
قبلا بیشتر باهم بودیم.دلتنگشم.قبل تر،از محسن بدم اومده بود که دوستمو دزدید.مریم به شدت بهش
وابسته شد.
بالاخره با گریه های مریم و رضایت پدرش،نوروز گذشته به عقد هم در اومدند و نفس راحتی کشیدند.
هنوز هم دلتنگشم...
رفتی ولی...
تعریف و تمجیدت رو از این و اون زیاد شنیدم؛
معروف بودی به مهربانی و خوش مشربی و دست و دلبازی و داشتن دلی به وسعت دریا...
هروقت برادرم از کودکیش خاطره میگه،بلافاصله یاد سوغاتی ها و اسباب بازی های رنگارنگی میفته که
تو از سفرهات به کشورای اطراف،به ارمغان میووردی.
مـادرم، که از بین شما چند بـرادر،به غیر از همسرش، اغـلب ازت راضی بود و باز هم اگه حـرفی از قدیـما
گفته بشه،به گرمی ازت یاد می کنه.
ولی ازت دلخورم...
خیلی زود گذاشتی رفتی و ما رو از دیدنت محروم کردی؛امسال بار اوله که میام سر مزارت
از اونجایی که فقط به اسم"عمو" برام قابل احترام بودی،هیچ گاه نمی دونستم اگه روزی بیــام روی سنگ
قبرت و اونو آب پاشی کنم،شبنم اشکی هم از چـشمم جاری بشه؛نمی دونستم بــغــض،مثل مار چنبره
زده در گلو،این قدر منو نیش بزنه.
بابا هم بعد از مدت ها اومده بود دیدنت؛تو رو که دید غـصه اش گرفت،دستــشو گذاشت رو پیشونیش، به
آرومی بغضش شکست اما به زور خودشو کنترل کرده بود...
چند روز بعد،در یادآوری این دیدار گفت:آرزو کردم اون موقع تنها بودم و راحت اشک می ریختم.
اینم از بدی روزگاره که آدمای خوبشو به بهونه ای مثل حادثه،از اطرافیانش پنهون می کنه.
رفتی ولی اسمت رو لبها مونده.........
قم-بهشت معصومه-۲۴/۵/۸۸
مرگ تدریجی یک ندا...
کی میگه این نفس کشیدن همون زندگی کردنه؟
کی میگه همه ی کارای این دولت مردان(نامردان) بی عیب و نقصه؟
کی میگه این لجن زاری که توش دست و پا می زنیم،که بوی تعفنش کل دنیا رو پر کرده بهشته؟
کی میگه این نکبت،زندگیه؟
نمی خوام این دنیا رو بدون ندا ببینم
واسه چند نفر اشک بریزیم و غصه بخوریم؟همه ی جوونای این مملکت دسته دسته فدا شدن.
چقدر دروغ و وعده وعید بشنویم؟تا کی؟
از تکرار این سوالات همه خسته شدیم؛بدبختی اینه که اسمشونو گذاشتن"اصلاح طلب"!!!
چرا رسانه ها ی خبری،خبر راست و درستو پخش نمی کنن؟
قلب سنگی،سربی،آهنی... هرچی بگم مساوی قلب این متقلبا نمیشه
_ می خوایم همه به خوبی و خوشی در ایران زمین زندگی کنیم
خوبی و خوشی و صلح و صفا هم دیدیم.
دوست ندارم واسه راحتی و آزادی خودم،پا بذارم تو مملکت غریبه.من تو همین خاک می خوام حرفامو بزنم؛
شادیمو با همین مردم کوچه و خیابون تقسیم کنم و با غم اونا،پا به پای اونا اشک بریزم.
به این غنچه های نو شکفته میگین"اغتشاشگر"؟اینا خرابکارن یا شما؟؟؟
یه نفر اشتباه میگه،دو نفر،سه نفر...اما این "ملت"،همه اشتباه می کنن؟
متاسفم، از اینکه بازیچه ی دست شما و عروسک خیمه شب بازی شما شدیم
با تشکر از شما
ادامه نوشت:خدایش بیامرزد{بهتره بگم خدای همه ی این شهیدان را بیامرزد} فاتحه ای تقدیم کنیم.

من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.