ژکوند عزیز، منو به بازی ای دعوت کرده که اینقدر برام جذاب بود خیلی زود اجراش کردم.
بازی از این قراره که اشیاء دوست داشتنی ای که لذت زندگی رو براتون به همراه دارن جدا کنید و ازشون عکس بگیرین؛ این روزها،خوب یا بد، ارزش اشیا بیشتر از آدمها نباشد کمتر نیست!

       

توی این عکس، سعی کردم بهترین ها رو انتخاب کنم؛ واقعا سخت بود و دوست داشتنی هام تعدادشون کم نیست؛

 

                                              

این دفتر طراحی ترم اولمه و با راپید و ماژیک F که نوک کلفت تری داره، طرح می زنم. این دفتر از این جهت برام عزیزه چون برگ برگش برام خاطره ء یکی از کلاس های خوبمون بود. اون قلم ها هم با قد کوتاهشون خیلی فرز و چابک طرح می زنن و با مزه ان! 
                                            

طرح Burberry به نظرم یه چهارخونه ء خاص و البته قشنگه.

                                          

 این جعبه مختصری از زیور آلات مور علاقمه؛ شاید دلیل انتخاب این چندتا دستبند و گوشواره، استفاده اخیر و زیادم از اینها باشه وگرنه من همشونو عاشقانه دوست دارم!

                                         

 این لیوانیه که من همیشه باهاش آب می خورم، گاهی وقتا هم نسکافه؛ بچه تر که بودم یه لیوان داشتم که داداشم برام خریده بود و من خیلی ازش خوشم اومده بود؛ ناغافل یه روز افتاد و شکست. ولی بازم من ترجیح دادم لیوان جدیدم همین طرح باشه. شاید حس می کردم انتخاب طرح دیگه، خیانت به لیوان قبلی بود مخصوصا وقتی که شکست!

                                             

اون کرم مرطوب کننده رو بیشتر به خاطر بوی خوبی که داره دوست دارم!
اون رژ لب هم حس و حال خوبی رو بهم میده و با رنگش تحریکم می کنه که اغلب ازش استفاده کنم!

                                           

 بعد از فیلم های آبی و سفید و قرمز کیشلوفسکی، عاشق این فیلمم؛ اینقدر احساسات و جریان این فیلم آدمو درگیر می کنه، حس می کنم باید مثل شخصیت اصلی فیلم یعنی آملی پولن باشم و به همه کمک کنم و باعث خوشحالیشون بشم. آهنگ های فیلم توی این عکس غیر قابل نمایشه اما همین قدر بگم که تقریبا همیشه صدای ساز دهنی و پیانوی خوب این آهنگ تو گوشمه.

                        

 ماژیک راندو؛ توی طرح و تحویل پروژه ها به دادم می رسن و اینقدر تنوع رنگ دارن که نمیدونم کدومو بردارم و کدومو بذارم!

                              

- چند روایت معتبر: چند سال پیش روز تولدم این کتابو هدیه گرفتم؛ کتابی که کلمه هاش اینقدر خوب با هم ترکیب شدن که یک بار خوندنش کافی نیست. ساده و قشنگ.

- بابالنگ دراز: اون موقع که بچه بودم و کارتون جودی آبوت رو تلویزیون پخش می کرد رو هیچ وقت فراموش نمی کنم؛ از همون موقع زندگی اون شخصیت ها جدا از کارتون های تام و جری بود و کم کم بزرگ میشدم برام جالب و جالب تر میشد. خیلی دنبال این کتاب گشتم و بالاخره وقتی فکر می کردم این کتاب طلا شده و گیر نمیاد، به موقع هدیه گرفتم و کلی ذوق کردم.

- ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد: کتابی که اولش موقع خوندن خیلی برام کسل کننده بود! اما وقتی تصمیم گرفتم با حوصله و عمیق بخونمش، رنگ دیگه ای گرفت. تا جایی که زیر جملات دلنشینش با مداد خط می کشیدم و سعی می کردم ازش یاد بگیرم. چند وقت پیش هم فیلمشو دیدم اما خود کتاب خیلی بهتر بود.

اون دفتر جلد آبی که حتی توی عکس هم خیلی کم دیده میشه، توی دنیای واقعی هم پنهان شده و غایبه! می تونم بگم دفتر غر دونیه منه! چون وقتایی که خیلی دلم گرفته باشه یا موضوعی ناراحتم کرده باشه به سراغش میرم و پرش می کنم.

 این هم خلاصه ای از شی ء وارگی من. از همه ء کسانی که می خونمشون دعوت می کنم این بازی رو انجام بدن.