یک دغدغه

1. مامان : تا وقتی بابا خانه نباشد زن تنهایی ست. صبح ها سرش را به آشپزی گرم می کند، گاهی به خواهرش تلفن می زند و گاهی از پا درد روی تخت ولو می شود. عصرها بعد از صرف چای و رفتن بابا، باز سرش را گرم می کند. جوری سرش را گرم می کند که فقط خودش از آن سر در می آورد. به عبارتی برای خودش کار می تراشد و کار کردن را سرگرمی می داند. یک وقتی باشگاه می رفت و با دوست بروجردی اش خوش بود تا اینکه دوستش سکته کرد و برای همیشه تنهایش گذاشت. پا درد که شروع شد باشگاه هم تعطیل شد. ارتباط همسایگی اش در حد سلام و احوالپرسی ست.
2. خواهر: روایط اجتماعی اش یک پله از من و مامان جلوتر است. برای ارتباط ارزش قائل است، آدم ها را غربال می کند و هر کسی که به حریمش وارد شود به معنی ایمان و اعتمادی ست که او سخاوتمندانه به دوستی بخشیده؛ دنیای مجازی و واقعی برایش فرقی ندارد. آن سر دنیا هم دوستان ثابت دارد ولی وای به روزی که اطمینانش لکه دار شود. فکر می کند و بالاخره تصمیم می گیرد حرفایش را بزند و پل های پشت سرش را نابود کند.
3. من: نمی دانم از کجا شروع کنم! افسار دوستی را سفت چسبیده ام و وقتی کمی شل شود، باز من شروع کننده بوده ام. از قهر و دعوا روی گردان بودم. یاد نگرفتم اگر کسی به من زد، دوتا بزنم! بعد از این سالها، یک بار دروغ یکی از دوستان را مقتدرانه فاش کردم و وقتی برای عذرخواهی به هر دری زد، قدرتم را به اندازه عقاب دیدم. این روزها عکس های دو نفره قدیمی را می بینم به خودم می گویم من اینجا پیش او چکار می کنم؟ اگر افسار شل شد، تلاش من بی فایده ست.
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.