مادر من

هيچ وقت خيالم بابت مامان راحت نمي شود. به خاطر زانو دردي كه با انواع پماد و كرم و قرص و كپسول كه تاثير چنداني روي درمانش نگذاشته،به خاطر همسايه اي كه در تميز بودن ساختمان نمي كوشد و حرصش مي دهد و بيشتر از همه به خاطر بچه هايش كه فكر مي كنند عقل كل هستن. فكر مي كنن به سبب درسي كه خوانده اند بيشتر ميفهمند ،فكر مي كنند، به خاطر پولي كه بدست ميارن بيشتر زحمت كشيدن؛ هميشه حق با آنهاست. مامان به خاطر خريت هاي بي انتهاي ما همچنان صبور باش.

ای سیزده گره گشا باش

ماشين ها با سرعت ملايم جاده را طي مي كردن.باران باريده بود و زمين ليز بود. قرار بود يك صبح تا عصر فاميل با بزرگترها و كوچكترها جمع شوند و حسابي خوش بگذرانند. هر لحظه كسي وارد حياط ميشد و با آمدنش بقيه را غافلگیر مي كرد. همه صف مي كشيدن تا با مهمانان تازه روبوسي كنن. مهمان خارج نشين ما هم به زعم خود بريز و بپاش كرده بود و چندين جعبه شيريني و لواشك و تخمه و تنقلات ديگر گرفته بود و قاطي خريدهاي ديگر روي تاقچه اتاق گذاشته بود و از جمع خانوادگي لحظه به لحظه عكس مي انداخت و به خواهرش كه آنسوي مرزها بود،واتس اپ مي كرد. توي حياط جوانها با همكاري كوچكترها وسطي بازي مي كردن و سروصدا مي كردن.
صداي موزيك هم از ماشين پارك شده توي حياط با صداي دست و جيغ و بشكن بچه هاي فاميل مخلوط شده بود. 
خانمها دور ديگ ايستاده بودن و آقايان از عطر غذا مست و ملنگ در باغ كوچك حياط پرسه مي زدن. 
بساط ناهار را در اتاق ته حياط كه بزرگتر بود چيدن؛ كوچكتر ها ظرف هاي سالاد و قاشق و چنگال و بزرگترها ديس هاي برنج و ماهيچه را سر سفره مي گذاشتن.
باران شديدي باريد و همه بعد از ناهار مجددا در آن اتاق بزرگ جمع شدن و چاي و قهوه روي منقل گذاشتن و عده اي سر خود را به خوردن چاي و شيريني و عده اي به ورق بازي و عده اي در گوشه اي مشغول پچ پچ و كركر بودن. پيرترها كه چرتشان را زده بودن با ورودشان، بقيه برايشان جا باز كردن و گپ ها را از سر گرفتن و اگر از كسي سراغ مي گرفتن كه حضور نداشت به ش تلفن مي كردن و جايش را خالي مي كردن.
ساعت ها مي گذشت و كم كم لحظه رفتن فرا مي رسيد و هركس وسيله اي را در ماشينش جاسازي مي كرد و همگي سوار ماشينشان شدن و خانه بزرگ اجدادي را در سكوت تنها مي گذاشتن.
سيزده بدر شد.
خاطره فروردين ٩٣كه بنا به مسافر بودن سيزده بدر را دوازده بدر كردن!