چند روز معمولی

                                                     
هنوز هوا آنقدر سرد نشده که بتوانم پالتویی بخرم تا جیب هایش بزرگ تر از حد معمول باشد تا علاوه بر دستهای من، دستهای نفر دومی را در خود جا دهد! البته من آنقدر سرمایی هستم که عمرا بگذارم دست دیگری درون پالتو ام بخزد و شاید به همین دلیل خودخواهانه ء ساده است که تک مانده ام! اصلا هوا سرد نشده اما آنقدر پاییز را با دیدن عکس های برگ های نارنجی و استتوس های دوستان در مورد اولین باران و عقب رفتن ساعت دیدم و زبانا هم آن را  تلقین کردم که به شدت سرما خورده م! با قرص و شربت و نوشیدن همه ء آب گرم هایی که در خانه پیدا می شوند مشغول مداوا هستم اما باز هم بی فایده است و فین فین و عطسه هایم تمامی ندارند و با همه ء اینها، وقت دکتر را از صبح به ظهر و از ظهر به عصر مانند رونالدو با قدرت شوت می کنم!
 تابلوی خوشامد گویی دانشگاه به دانشجویان به نظرم اشکال دارد. باید به جای دانشجویان از کلمه ء دانش آموزان استفاده می کردند چون دانشگاه شباهت عجیبی با مدرسه پیدا کرده و این حس بد را به آدم منتقل می کند که دارد درجا می زند و هنوز در مدرسه به سر می برد!
بی خود و بی جهت منتظر معجزه ام؛ از کی یا چی و چرا نمیدانم فقط دوست دارم شادی مانند زلزله ای روی سرم آوار شود. این زیباترین انتظار خیالی است که خیلی های دیگر هم به رسیدن آن امیدوارند. این روزها را باید طاقت آورد.

کسی که لنگه ندارد!

" بابا لنگ دراز عزیز" عنوان نامه های همیشگی جودی به سرپرستش بود. این عنوان را وقتی استفاده می کرد که چیز جدیدی یاد گرفته بود، جولیا کفر او را درنیاورده بود و از هر لحظه ء زندگی  اش راضی بود.
 نامه نوشتن به آدمی که فقط سایه اش را دیده بود و آن سایه ی ناقص هم محدود به لنگ های عنکبوتی بابا لنگ دراز (اسمی که جودی برایش انتخاب کرده بود) شاید کار بیهوده ای باشد. مخصوصا وقتی که بابای آدم اون طور که جودی تصورش می کرد پیر و فرسوده باشد که به جای چند خط لرزان، به خطوط تایپی منشی اش اکتفا کرده باشد. البته چاره ای نداشت ولی مطمئن بود پشت آن سایه، حقیقتا آدمی هست که نامه های او را دریافت می کند و با دقت خط به خط آن را می خواند و شاید هر نامه را لوله می کرد و با روبان قرمز رنگی دورش را پاپیون می زد و در جعبه ای نگهداری می کند.
دوست دارم همچین آدم خیالی ای را که در دنیای واقعیت هست و برایش بنویسم. حتی اگر جوابی ندهد اما مطمئن باشم اوست که می خواند و گوش می دهد. دوست دارم خودم را بنویسم. بدون نقاب و ترسی از سرزنش نداشته باشم که چرا بی پرده حرف می زنم.