" بابا لنگ دراز عزیز" عنوان نامه های همیشگی جودی به سرپرستش بود. این عنوان را وقتی استفاده می کرد که چیز جدیدی یاد گرفته بود، جولیا کفر او را درنیاورده بود و از هر لحظه ء زندگی  اش راضی بود.
 نامه نوشتن به آدمی که فقط سایه اش را دیده بود و آن سایه ی ناقص هم محدود به لنگ های عنکبوتی بابا لنگ دراز (اسمی که جودی برایش انتخاب کرده بود) شاید کار بیهوده ای باشد. مخصوصا وقتی که بابای آدم اون طور که جودی تصورش می کرد پیر و فرسوده باشد که به جای چند خط لرزان، به خطوط تایپی منشی اش اکتفا کرده باشد. البته چاره ای نداشت ولی مطمئن بود پشت آن سایه، حقیقتا آدمی هست که نامه های او را دریافت می کند و با دقت خط به خط آن را می خواند و شاید هر نامه را لوله می کرد و با روبان قرمز رنگی دورش را پاپیون می زد و در جعبه ای نگهداری می کند.
دوست دارم همچین آدم خیالی ای را که در دنیای واقعیت هست و برایش بنویسم. حتی اگر جوابی ندهد اما مطمئن باشم اوست که می خواند و گوش می دهد. دوست دارم خودم را بنویسم. بدون نقاب و ترسی از سرزنش نداشته باشم که چرا بی پرده حرف می زنم.