انجمن مودبان مرده

لازم نیست بیایی و منت کشم کنی که وقت گرانبهایت را صرف خواندنم کنی و بعد، اگر به مذاقت خوش نیاید به جای انتقاد هر بی احترامی که شایسته اش نیستم را بگویی و آنقدر ترسو باشی که ایمیل دوران نوجوانی ات یا اسمی را برایم بگذاری و خوشحال باشی که در این بلاگفای بی در و پیکر پشت پرده ای از اسمهای دروغین قایم باشک بازی کنی و بروی و هر چند وقت یکبار با آمدنت اعصابم رو خورد کنی. کامنتهایی که با خواندن سطر اول، آدم را یاد در و دیوار توالت عمومی می اندازد! آنجا که تا در بسته شود و آدم بی ادب نفس راحتی می کشد که کسی او را نمی شناسد و هویت واقعی اش را رو می کند و در و دیوار را از عقده هایش پر می کند.
البته این بی ادبی شامل دسته ی دیگری از افراد هم می شود؛ آنهایی که می شناسندت و می خوانندت و بی تفاوت از کنارت رد می شوند تا حس فضولیشان را ارضا کنند!
تنها مزیت اینجا این است که این اختیار را دارم تا نظرت را تایید یا رد صلاحیت کنم! باز یاد کاش و کاشکی کردن می افتم و یاد ضریب هوشی مارک زوکربرگ که توانسته در بلاد فیس بوک  امکانی را فراهم کند که بتوانیم زبان هر آدم زبان درازی را آن سر دنیا هم که باشد کوتاه کنیم و مجبور نباشیم هر دفعه پیج بسازیم و خانه به دوش شویم!
امیدی  به اصلاح این قشر نیست اما اگر رئیس بلاگفا چاره ای برای ایجاد امنیت کند می تواند امید را بازگرداند.

به خاطرم نقش تو آمد

دیشب خوابتو دیدم. انقدر دیروز به تو فکر کردم بالاخره به خوابم امدی. چنان آرامشی بر روحم حکم فرمایی می کرد که در کل عمرم تجربه نکرده بودم. وقتی بیدار شدم دم دمای صبح بود. هوا تاریک بود. چشم بندم را کنار نزدم تا ببینم ساعت چند است. چه اهمیتی داشت؟ نقش تو در خیالم، همه چیز را محو و کدر می کرد.
دیدمت؛ تیشرت خوشرنگت نشان از انرژی درونی ات می داد. پر از صلابت بودی. می دانستی مجذوبت ام. به رویم نمی آوردی. همه جا کنار تو نشسته بودم. با اینکه برای هم غریبه ایم اما مثل دوست قدیمی ای بودی که بعد از سال ها دوباره به چنگت آورده ام و من دوست داشتم در کنارم باشی و تو دوست داشتی کنار من و کنار همه باشی. صمیمیت قشنگی بینمان جاری بود. تو حتی اسمم را نمی دانستی اما گرم بودی و گرم می خندیدی. خودت هم مقصری. لب و دندان و لبخندت برای من زیباترین تابلوی نقاشی است؛ فقط شانس این را نداشته که مانند لبخند بی روح مونالیزا مشهور شود.
صحبت می کردیم و شوخی ملات حرف هایمان شد. گفتم من دوست ندارم یکی از آن هزاران دوستدارانت باشم، من نویسنده ام. دوست دارم نوشته هایم را بخوانی. پذیرفتی. می خواستم آدرس وبلاگم را برایت sms کنم. تو چشمت به حروفی بود که یکی یکی می نوشتم و بلند بلند می خواندی: 4 و د و ی و من گفتم یعنی 4 دیواری من! داشتم ملتفت ات می کردم که جز کاغذ و مغزم نوشته هایم را اینجا هم می نویسم. برای کسانی که می شناسم و نمی شناسم.  "آها"ی کوتاهی گفتی که یعنی فهمیدم. نگاهت توام با تعجب و تحسین بود. به نظرم آمد دوست داری از من بدانی. می خواستم دوست باشیم. می خواستم هر از گاهی تو را ببینم. نمی خواستم وارد رابطه ی جدیدی شوم. من از هر رابطه ی گذرایی می ترسیدم. همیشه خود را لبه ی پرتگاه می دیدم و از سقوط بیزار و خسته بودم. به نظرم آمد از من بدت نیامده. شاید هم این چیزها برای تو عادی شده. حیف که همه چیز خواب بود.

بدو دیره!

بعضی وقتا مثل الان به این فکر می کنم ای کاش پیشگویی نوستراداموس در مورد تموم شدن دنیا تو یه روز مشخص درست از آب در میومد. همه به تکاپو می افتادیم. توی دفترچه جلوی هرکاری که انجام ندادیم تیک می زدیم. با یه حساب دودوتا چهارتا فکر می کردیم این کارو انجام بدیم یا نه؟ ارزششو داره یا نه؟ بعد بریم بریزیم بپاشیم؛ اگه حرفی سر دلمون مونده بریم تو صورت طرف بگیم، اگه تو هتل پنج ستاره اتاق نگرفتیم چون هیچ وقت لوکس بودن رو تجربه نکردیم بکنیم، اگه تو لیست فیلم هایی که ندیدیم و هربار یکی ازمون پرسیده اینو دیدی و نه گفته باشیم و طرف از تعجب ابروهاشو بالا ببره و بگه نصف عمرت در فنا، فیلمو از زیر سنگم شده پیدا کنیم و ببینیم. حال کسی رو داشته باشیم که فردا می خواد به مسافرت طولانی بره و نمیتونه همه ی وسایلشو تو چمدون جا بده و باید مهمترین خرت و پرت ها رو تو چمدون جا بده. بعدا از اینکه یه چیزی رو جا گذاشتیم از پشیمونی انگشتمونو گاز نگیریم. عقده نداشته باشیم. همیشه با خیال راحت نفس بکشیم نه آهی که شبیه نفسه.