Music is my life

                  

وقتی می خوام برم بیرون، موقع آماده شدن موسیقی گوش میدم. وقتی بیرونم، توی مسیر موسیقی گوش میدم. وقتی می نویسم موسیقی گوش میدم. وقت کار کردن هم همین طور. موسیقی رو با حال و هوایی که دارم تنظیم می کنم. مثل نفس کشیدن هر روزه ترانه و آهنگ ها هم هر روز تکرار میشن. فقط اون شعری که با آهنگ مخلوط شده نیست که خوشاینده، گاهی وقتا معنی شعر هم حسابی روح رو سیراب می کنه. موسیقی زندگی منه. هر شعر و آهنگی که دلنشین باشه رو گوش می کنم و برام مهم نیست که قدیمی باشه یا داغ داغ از تنور در اومده ! الان که مشغول نوشتنم، به آهنگ های فیلم " زندگی دوگانه ورونیکا" گوش می کنم.
 بیاین نظرتونو راجع موسیقی بگین و هم چنین از آهنگ هایی صحبت کنین که براتون خاطره یا داستان شدن و بهترین و بدترین موسیقی ای که گوش کردین چی بوده. از سلیقه های هم با خبر بشیم.بعد این پست رو با نظرات شما تکمیل می کنم.

بوشهرگردی

                                                  

توی این شهر کوچیک، بین گوشه و کنارهایی که حتی به فکرم نمی رسید بناهایی وجود داشته باشه که تاریخی باشه و سرک کشیدن توی زیرزمین ها و بالا رفتن از پله های باریک برام هیجان انگیز باشه.

هفته های آخر ترم، سه شنبه صبح ها با هم کلاسی های شاد و سرشار از انرژی واسه سر به سر گذاشتن و البته گوش کردن به صحبت های استاد، عمارت های مختلفی رو دیدیم که هر کدوم به نوع خود جالب بودن.

یکی از این بناها، عمارت حاج رئیس بود؛ بنایی که به قدمگاه عباس بن علی چسبیده و مالک اون تاجر قدیمی و سرشناسی بود که اسم خودش رو روی اون بنا گذاشته و چون به دریا و گمرک نزدیکه و چشم انداز زیبایی داره، از اهمیت زیادی برخورداره.

بنای بعدی، عمارت دهدشتی هست که مالک اون باز هم یک تاجر بوده، البته از نوع روغن فروش. این بنا هم مانند بنای قبلی، حائز اهمیته و امروزه توسط میراث فرهنگی به قیمت بسیار بالایی خریداری شده. زیبایی ای که تو این بناها دیده میشه، سادگی ساختمان ها و پر نقش و نگار بودن پنجره ها یا استفاده ازشیشه های رنگی بوده که وقتی نور خورشید از اونا عبور می کنه، یه نور چند رنگی بر سطح ساختمان میندازه که خیلی دل انگیزه. من عاشق این پنجره هام( ارسی) و همیشه با خودم فکر می کنم اگه روزی صاحب خونه بشم و پنجره های اون خونه به دلم ننشست، با چکش بیفتم به جون شیشه های بیچاره و پنجرهء هلالی و رنگین کمونی محبوبم رو بسازم! وسط ساختمون، یه حوض مرتفع وجود داره که منو یاد قدیم میندازه؛ حوض پرآب و ماهی های قرمز و گلدونهای شمعدونی دور تا دورش. اما این حوض، معلومه که سالهاخشک و بی آب مونده. از زیبایی های دیگه،  استفاده از درهای کشویی در جاهای مختلف ساختمون جالب و پر نقش و نگارن که نشون میده چقدر وقت و انرژی برای زیباییش گذاشته شده. گچ بری ها هم که بماند! همه چیز کلاسیک و خواستنی است.

امروزه، همه تمایل دارن به سمت مدرنیته پیش برن؛ نه اینکه بد باشه ها، نه.اما خیلی ها، مدرنیته بودن را در اپن کردن آشپزخانه می دانند! قطعا اپن کردن شکل زشتی ندارد اما وقتی زیباست که آشپزخانه به حال خصوصی باز شود نه پذیرایی. فرض کنید مهمان آمده و شما در آشپزخانه مشغول تدارک دیدن هستید. همهء نگاه ها به شماست. شربت را هم می زنید با قاشق تست اش می کنید، می گویند: اه! ما دیگر نمی خوریم. یا اینکه یه خروار ظرف و ظروف نشسته در آشپزخانه دارید. شاید آنروز دلتان نخواهد ظرف بشورید. زور که نیست! کل زندگی تان را می بینند و می گویند " اه اه چقدر کثیف و تنبل است!

امروزه تلفیقی از سنتی و مدرنیته بودن مورد قبول است. پس یاد بگیریم و یاد بدیم.

 

معرفی وبلاگ عکاسی من

عکس،ثبت یه خاطره است.من عاشق خاطراتی ام که با عکس برای همیشه تو آلبومم جا خوش می

 کنن. عکاس غیر حرفه ای هستم که تشنهء دیدن زیباترین صحنه ها و ثبتشون با کمک یه دکمه ام.

یه تفریح هم هست.

اینجا آلبوم عکسامه.

جلوگیری از به هدر رفتن انرژی مثبت!

یه روز صبح که از خواب بیدار شدم،تصمیم گرفتم امروزم با دیروزم تفاوتهایی داشته باشه و از زندگی

لذت ببرم.پس اولا شروع کردم از خودم:رفتم جلوی آینه،موهامو شونه کردم،صورتمو شستم،صبحونه

خوردم،سربه سر خواهر و برادرم گذاشتم؛تا اینجا که برنامه خوب پیش رفت.

تصمیم گرفتم درس بخونم و موقع استراحت به جای پرسه زدن تو دنیای مجازی،کمی موسیقی گوش

کنم و حرکات موزون انجام بدم.

تااینکه تلفن زنگ خورد؛دوست خواهرم بود و هردو نفر شروع کردن به آه و ناله!خوب،ناله کردن هم جزئی

از زندگیه که اغلب همه به جای اینکه اونو از زندگی حذف کنن پرورشش میدن و روحیه ء خودشون و بقیه

رو خراب می کنن.خلاصه این هم شد بهانه ای برای کنار گذاشتن درس و به خود دلداری دادن که اوکی!

بعدا شروع می کنم!

یه مجله گرفتم دستم و شروع کردم به ورق زدن و خوندن روزنامه وار مطالب؛تبلیغ سالن آرایش و زیبایی

با ۱۰۰۱ امکانات،یه عکس جنیفر لوپز هم زده،قبل از آرایش و بعد از آرایش!اون تبلیغ اینجوری نشون میداد

که خانوم لوپز با اون همه دک و پزش اومده سالن ۷ الماس و این سالن منت گذاشته و اونو به سفیدبرفی

تبدیل کرده!!

رسیدم به بخش پزشکی و سلامت جسم و روان،راه کارهایی برای بهتر شدن روحیه؛با دقت شروع کردم

به خوندن.جالب بود که بدونم و به دیگران هم انتقال بدم و همه رو به داشتن روحیهء ایده آل دعوت کنم.

اتفاقا چیزهای خوبی هم نوشته بود.اما تا موقع اجرا همه فقط شنونده و گوینده ان تا اجراکننده!

                                                               * * *

صبح امروز من بود که این گونه سپری شد.شما هم تجربه های یه روز بیدار شدن و کارمفیدتونو تعریف

کنید.ببینیم کدوم یک از ما موفق شده که روزشو بسازه و لب کلام به روزتون نمره بدین(از ۱ تا ۱۰)

                  

 

داستو

تو یـکی از روزای زمســتونی سال ۸۷ ،مـن و خواهرم و دخــترخالـم،گذرمون به خــیابون ولیــعصر افتاد و از

 اونجایی که می خواستیم بریم بازار صفویه،تصمیم گرفتیم تو اون هوای معتدل کمی قدم بزنیم.

یک فروشــگاه صـنایع دستــی* اونجا بود که نــظر هر سه نفرمونو بهش جلب کـرد؛وارد شـدیم و مـشغـول

تماشا شدیم.هنر دست رو با چشمام می خوردم و لذت می بردم از این همه ذوق و سلیقه.

واقعا راست میگن:"هنر نزد ایرانیان است و بس"

وسایل  ارزش مند و زیبایی اونجا بـود:از کاسه های سفالی و مـرمـری رنگ و وارنگ گرفتـه تا صـفحه های

 شطرنج پر نقش و نگار و سنگینی که اون گوشه،خودنمایی می کرد؛همچنین،کاسه و بشقاب و قاشق و

 چنگال های نقره ای که آدمو ناخودآگاه یاد دوره ی قاجار می اندازه چون روی بعضی از وسایل،مثل گلدون

 های قدیمی،عکس ناصرالدین شاه با اون سبیل های چخماقی،آدمو برانداز می کنه.

اینم یک عکس محدود به محوطه ی ویترین که دیدنشون خالی از لطف نیست.

                       

*فروشگاه داستو واقع در خیابون ولیعصر و روبوی پارک ملت،نرسیده به بازار صفویه قرار داره

ادامه نوشت:این فروشگاه باید بهم پورسانت بده بخاطر این همه تعریفی که از مغازه و وسایلش کردم