آش شله قلم کار !

 

هنوز سبك گذشته را در ذهن دارد. انتظار دارد همه ازدواج كنند و هفته اي يك بار براي نهار سفره اي عريض و طولاني پهن شود و همه براي غذا سر و دست بشكنند. منتظر است همه از مزه ي غذا تعريف كنند. شايد چون خودش در خانه ي درندشتي زندگي كرده و هميشه با عمه زاده ها و عموزاده هايش كاسه كوزه يكي بوده اند و خيلي بهشان خوش مي گذشته. ازدواج و بعد از يك سال بچه دار شدن و خوشحال كردن بزرگان فاميل و خوشحال كردن خواهر و برادراني كه دنبال لقب عمو و عمه و خاله و دايي بوده اند. اخت شدن بچه هاي خواهر با برادر و جاري بودن اين خون و پيوند فاميلي. كه مي گويند اصيل و استخوان دار و گاهي واقعا خود را تافته جدا بافته مي بينند. 
من اما خيلي حوصله شلوغي ندارم. بچه تر كه بودم خجالتي بودنم مرا از جمع فراري ميداد ولي بعدها كه دليلي براي خجالتي بودن و خودمعذب كردن بي مورد نديدم و آن را كنار گذاشتم، فهميدم از اول هم به اين جمع ها تعلق نداشتم. شلوغي اي كه چاشني اش زحمت است؛ دولا راست شدن و از اين سو به آن سو چرخيدن براي رفت و روب و پخت و پز و حفظ كردن لبخندهاي طولاني پشت خستگي و خميازه و جمع و جور كردن نهايي و خود را از زور خستگي به تخت رساندن! 
نقل خستگي نيست، تعارفات و معلقاتش پدرمان را در آورده. انگار اجباري پشت اين كارهاست. حفظ كردن يك چيزهايي زوري نميشود؛ گاهي فقط كنج خلوتي حال آدم را جا مي آورد تا صداي تلويزيون و نقد جمع حاضر...
 
 

نردبان نارضایتی!

                         

 تلاش! چه کلمه ی مضکی و چه اندوهی پشت این واژه ی به ظاهر تند و تیز پنهانه. 
از وقتی این چند حرف کنار هم چیده شد و به خورد مغز ما رفت، حروف جدیدی تشکیل خانواده دادند و به کلمه ی پشتکار بدل شدند تا این این دو کلمه مثل یک زوج وفادار با هم همراه باشند. کلمات امید بخشی که یک لحظه غفلت موجب می شود کلاه بزرگی سر خودمان بگذاریم. که با شدت بیشتری بر فرق سرمان بکوبند و آغاز راه سخنوری های تازه ای باشند پر از امید، پر از ترسیم تصاویر فول اچ دی و شفاف مخصوص آینده. 
  از وقتی یادم هست در حال تلاش بودم. فضای خفقان مدرسه که حتی وقت مریض میشدم جرات غیبت نداشتم و اگر به ناچار بستر بیماری دو دستی مرا می چسبید، دائم در ذهنم سوالاتی حول وضعیت کلاس و بچه ها در ذهنم می چرخید. مغموم بودم. مبادا از درس ها عقب بمانم. مبادا دوستم دوست جدیدی را جایگزینم کند. چشمه ی بی خیالی شکل نگرفته در درونم خشکیده بود. در طول زندگی مدام به عقب و چپ و راست نگاه می کردم. مبادا عقب بمانم. حال راننده ای داشتم که در کوه پر پیچ و خمی مشغول راندن به مقصدی است که اگر حواسش پرت شود به دره سقوط خواهد کرد. در طول مسیر تشنه بودم و جرعه جرعه نوشیدن آب سیرابم نمی کرد. 
یک جاهایی توقف می کردم و زار می زدم. از مقایسه بیم داشتم ولی پای رفتنی هم نبود. دوباره نفس عمیق می کشیدم و روز از نو به شکل احمقانه ای خودم را دلداری میدادم و می گفتم درست می شود. در واقع این رسیدن ها درمان موقت بود و راه دراز تر از آن بود که فکر می کردم. خوشگلی، سواد، آشپزی، تشکیل زندگی، سفر، موقعیت کاری تابلوهای بزرگی اند که از دور نمایان می شوند و زیر لب به همه ی این نکبت ها که تمامی ندارند و دهن کجی می کنند یا با تبختر و تحکم سایه شان سنگینی می کند محترمانه ناسزا می گویم و بند کتانی هایم را محکم تر از قبل می بندم.