آش شله قلم کار !
من اما خيلي حوصله شلوغي ندارم. بچه تر كه بودم خجالتي بودنم مرا از جمع فراري ميداد ولي بعدها كه دليلي براي خجالتي بودن و خودمعذب كردن بي مورد نديدم و آن را كنار گذاشتم، فهميدم از اول هم به اين جمع ها تعلق نداشتم. شلوغي اي كه چاشني اش زحمت است؛ دولا راست شدن و از اين سو به آن سو چرخيدن براي رفت و روب و پخت و پز و حفظ كردن لبخندهاي طولاني پشت خستگي و خميازه و جمع و جور كردن نهايي و خود را از زور خستگي به تخت رساندن!
نقل خستگي نيست، تعارفات و معلقاتش پدرمان را در آورده. انگار اجباري پشت اين كارهاست. حفظ كردن يك چيزهايي زوري نميشود؛ گاهي فقط كنج خلوتي حال آدم را جا مي آورد تا صداي تلويزيون و نقد جمع حاضر...

من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.