در زمان های قدیم که مد بیشتر مربوط به ابروهای پرپشت و بهم پیوسته و لباس ها خال دار بود، من از یک چیز گلایه می کردم. موهای فر از ارثیه هایی بود که هیچ وقت از داشتنش خوشحال نبودم.همیشه یک احمقی پیدا میشد که با بدجنسی یا سادگی اش درمورد موهایم اظهار نظر کند.
مامان تلاش می کرد با هر جادو و جنبلی جنس موهایم را عوض کند تا ناراحت نشوم. پیش هر آرایشگاهی که می رفتیم، کله ام را می کَند و من فقط به خودم و موهایم فحش می دادم و با غضب سر خدا داد می کشیدم. مادرم دست از سرم بر نمی داشت. چشمش به دهان آرایشگرها بود و آنها که فکر می کردند بی شباهت به علامه ی دهر نیستن هر کدام نسحه ای برای موهایم می پیچیدند. یکی می گفت از بچگی باید کله را تیغ کشید تا موهایی جدید لخت شوند. یکی می گفت حنا موها را پرپشت و خوشرنگ می کند. آخ که من چقدر از حنا متنفرم! همیشه با گریه تسلیم مامان میشدم و ملات حنا روی کله ام سنگینی می کرد و بویش دماغم را پر می کرد. آن آرایشگر نمی دانست من فقط دوست داشتم موهایم لخت شود. با رنگش مشکلی نداشتم. 
خوشبختانه در قرن بیست و یکم عده ای  موفق شدند به جای گریه مثل من دست به اختراعات خوبی بزنند که تا حد زیادی موجب شادی ام شد. یک پاکت قرمز رنگ که عکس رویش دختر و پسری بودند که موهایشان بی نهایت مرتب و صاف بود. طوری که موهای دخترک خیلی شیک روی صورتش پهن شده بود. مایع سفید شبیه خمیر دندان بود و بویش به شدت تند بود. اهمیتی نداشت. تا یک ساعت دیگر معجزه رخ میداد و من راحت میشدم. حالا که فکر می کنم دقیقا از عکس العملم چیزی یادم نمیاد ولی فردا صبح اولین چیزی که یادم آمد موهایم بود و با یک جست به سمت آینه رفتم. هر شش ماه یک بار "گلت" یا همان مایع را روی سرم می گذاشتم. کم کم وضع بهتر شد. وضع فهم بقیه هم همین طور. حتی اگر موهایم حالت دار میشد همه با چنان ذوقی دورم می چرخیدند و موهایم را در دست می گرفتند که تعجب می کردم و زیرپوستی در پوستم نمی گنجیدم. قرن بیست و یک قرن اختراعات بود و بعد از آن بابلیس آمد و کارم را برای همیشه راحت کرد. بابلیس حتی برای آنهایی که موهایشان لخت بود هم معجزه بود و موها را پیچ و تاب قشنگی میداد. دیگر در جمعی از برداشتن روسری ام نگران نبودم. دیگر موها جز اولویت های زیبایی مثل لنز و دماغ عملی نبود. من همیشه مدیون این ذهن های خلاقم.