چرند و پرند

اشکنه و نیمرو و املت و آبپز و عسلی ماهیتش یه چیزه فقط اسمشون عوض شده. واضحه که  فقط اسامی تغییر کردن. 
خیلی با جنب و جوش زنگ زد و دو ساعت از وقتمو برای فردا ذخیره کرد و پیغام و پسغام که فردا راس ساعت 4:15 تشریف بیار و وقتی منتظر توضیح بیشتر بودم با جوابای mp3 مواجه میشدم و گیج تر میشدم. هر دفعه حادثه ای رو تو ذهنم مرور می کردم که یا قربانی حادثه ای میشم که هیچ ربطی به من نداره و اعلامیه ای از مرگم تو خیابونا تحت عنوان جوان ناکام دست به دست میشه یا اینکه تمام هوش و ذکاوتمو به کار میگیرم و زنده از مخمصه بیرون میام و از دیوار راست بالا میرم و هرچی میدوم کسی به من نمی رسه و از دور صداهایی رو می شنوم که به طور ممتد میگن: بگیرینش! 
وقتی رفتم دیدم فضای آرومیه و خبری از این گانگستر بازی ها نیست و میزهایی توی ورودی هست که روشون اجناسی چیده شده که منتظرن به دست مشتری برسن. مشاوری که قرار بود با من صحبت کنه سر ساعت نیومد. بالاخره سر و کله ش پیدا شد و بعد از چاق سلامتی و سوالای اولیه از جمله معرفی خودم که همه جزء ترفنداش بود خودنویسش رو در اورد و از بالا تا پایین برگه رو با توجه به توضیحاتش سیاه کرد. اتاق نیمه تاریک بود و دخترک که زیر چادرش هر از گاهی سرش رو بلند می کرد مدام با سرش مرا وادار به تایید می کرد و من هم که خوابم گرفته بود و صحبت هایش مثل لالایی بود با پلکهای سنگین و از سر ادب تاییدش کردم. صحبت ها در خلال بازاریابی مدرنی بود که من هیچ رقمه علاقه ای به این بحث ها نداشتم می چرخید. بازاریابی که سنتی  و مدرن ندارد. همه اش بحث سر و کله زدن با مردم و در واقع التماس برای خرید اجناس است و مرتبه ویزیتور و بازاریاب هم همان است. لا اقل برای من همین هاست. صحبت های به ظاهر متقاعد کننده و ارقام رویایی که به قول خودش هر عقل سلیمی می تواند بپذیرد. ذات لجباز من قادر به هضم این شر و ورها نبود و در دلم مدام به این فکر می کردم که کی این سخنرانی پر زرق و برق تمام می شود. 
سر و وضع مشاورم  را برانداز می کنم. لباس هایش سلیقه ی من نبود. مدل موبایلش از گوشی من پایین تر بود و با کار نیمه وقت معلمی و دانشجو بودن به این به ظاهر کار سوم تن داده و می گفت به آنچه در زندگیش می خواسته رسیده و من مانده بودم چرا تسلیم این قناعت کاذب نمی شوم و گول نمی خورم. این صحبت های از سر امیدواری که دهان پر کن اند تا جیب پر کن! 
خوشحال میشوم کسانی به درآمد های میلیونی برسن ولی خواهشا از خیر من یکی بگذرن!

یکی که مثل هیچ کس نیست!

                                      

چشمانش از تعجب وق زده بودن. تقریبا در حال در آمدن از کاسه بودن. با پلک زدن های مکرر با صدای زیرش گفت: واقعا؟ تو عربی؟! دخترک که عادت داشت، با پوزخند و چشمکی گفت آره و اینا و طبق معمول می شنید که وای اصلا بهت نمیاد! این همه سال نژادش را پنهان کرده بود و الان بعد از سالها کارکردن روی خودش با قاطعیت جواب می داد.
 صدا قشنگ ادامه داد: فکر کنم همیشه پنهون کاری می کردی و سرتاپای روبرویی اش را برانداز کرد؛ کیف و کت و کفش چرم واکس خورده و موهای قهوه ای مش کرده و آرام صحبت کردنش لقمه ی بزرگی بود که به راحتی هضمش نمی کرد. 
- تو مدرسه هیچ وقت نمی گفتم، بچه ها مسخره می کردن، معلم ها هم همینطور؛ کسی نمی گفت خوب و بد وجود داره، همه خودشون و یه سرو گردن بالاتر از بقیه می دیدن. نژاد ترک و لر هم داشتیم ولی مگه نژاد برتر ول می کرد؟ نژاد آریا؟ نه توی ایران عرب ایرانی مقبول بود نه در ملل عرب، عربی بودن ایرانی؛ جنس فیک بودیم لابد. از اینجا رونده از اونجا مونده. حوصله جنگیدن نداشتم،  گاهی بهشون حق می دادم. من برعکس بقیه فهمیده بودم خوب و بد هست. چند سال گذشت. خیلی وقت بود قضاوت رو به قاضی واگذار کرده بودم. دیگه موقع شنیدن این سوال زبونم و وادار به دروغ نمی کردم. از خوبی های دو زبانه بودن گفتم. از اشعار معنی دار پر قافیه، از مسحور کنندگی رقص عربی و از غذاهایی که با یه بار خوردن کلی طرفدار پیدا می کرد. برعکس، دوستای خوبی پیدا کردم. سال ها با خود سانسوری خداحافظی کرده بودم. من این باورو به بقیه دادم که عرب بودن نه کچلی میاره نه واگیرداره و نه مهلکه! 
بعد از این سخنرانی صدا قشنگ اوووممم بلندی گفت به معنی تایید و مدام سرشو تکون می داد. تلفن زنگ خورد. صدا قشنگ ملــــــه ی معروف منشی وارش را به رخ کشید و بعد از الو گفتن ممتد زیر لب گفت عجب آدمیه! معلوم نیست ترکه، عربه و لب گزید. 
چرم پوش زیر لب گفت این قصه سر دراز دارد.

 

زن زمردی

می گردد و پیدا نمی کند. زیپ ها را تند تند باز می کند، لباس هایش را زیر و رو می کند، زیر ساک را نگاه می کند؛ از گشتن خلاص نمی شود. باز زیپ ساک را باز می کند و می گردد. انگار یادش رفته کلیدها آنجا هم نبودند. دنبال کلید کمدش می گردد؛ کمدی که حالا خیلی از او دور است. در اتاقش که متروکه شده و چیز زیادی در آن نیست. شاید به خاطر ابهت و زیبایی کمد است که پیدا کردن کلیدش این قدر برایش مهم است.آلزایمر امانش را بریده است. دائم به یک نقطه خیره می شود و از چیزی که نمی داند چیست کلافه است. باید صدایش را در آورد؛ با پرسش از گذشته های دوری که فقط آنها در مغزش پادشاهی می کنند. دوست دارم اذیتش کنم؛ به شوخی می گویم: مامان بزرگ، تو کدوم پارک با بابا بزرگ آشنا شدی؟ لبخند میزند و هیچ نمی گوید. نمی داند از پس این سوال جز اذیت کردن دارم وادارش می کنم تا چند لحظه ای از این زمان فاصله بگیرد و صحبت کند. کنجکاوی عمیقی هم دارم که از همه چیز سر در بیاورم. نمی گوید. من می مانم و هزار علامت سوال و حسرت زیر پوستی ای که گاهی گریبانم را می گیرد از اینکه ای کاش این زن چشم سبز زیبا کمی با حوصله تر بود.

آقا هوشنگ

قاب بزرگی بود. مستطیلی به اندازه تقریبی 30*50 سانتی متر. منظره به شدت با طراوت و زیبا بود. از سمت چپ، خانه ی دو طبقه با دیوار های کرمی با سقف شیروانی آجری رنگ که بی شباهت به خانه های ماسوله نبود. کمی آن ور تر پل قهوه ای رنگی بود که آب زلال رودخانه از زیرش عبور می کرد و سنگهای سر راهش را خیس می کرد و اینقدر شدت آب زیاد بود که با دیدن عکس، صدای آب در گوشم منعکس میشد و سردی آب مو را به تنم سیخ می کرد. در ادامه  دو درخت بزرگ و پر شاخ و برگ سبزی بود که باد در میان شاخه هایش ویراژ میداد و برگ هایش زیر تلالو نور خورشید زرد رنگ شده بودن. در کنار درخت هم خانه ی دیگری شبیه خانه ی اولی قرار داشت که همیشه فکر می کنم ساختمان کوچیکتر، اصطبل است! کل قاب عکس همین تصویر بود. تصویر کوبلن در نهایت مرا یاد آقا هوشنگ انداخت. دوست بابا. کسی که علایق خاصی داشت و آنها را خواه ناخواه با تعریف و تمجید به ما هم منتقل می کرد و ما هم با روی باز می پسندیدیم. کوبلن زدن را به داداشم یاد یاد و داداشم به خواهرم یاد داد وخواهرم هم به من یاد داد. یادم می آید اولین کوبلنی که خریدم، عکس اردکی بود در زمینه نارنجی.نمیدوانم کجا گم و گور شد! خاله ام هم کوبلن میزد اما آن را از آقا هوشنگ یاد نگرفته بود. یکبار که خاله جان نظر مادرم را درباره طرح کوبلنش پرسید، مامان با بی میلی نیم نگاهی به کوبلن کرد و گفت زیباست اما حیف نیست بین این گلها گل سرخ نباشد؟همه اش آبی ست! و خاله جان گل سرخی روی طرحش ساخت. داشتم می گفتم. آقا هوشنگ به مرغ عشق هم علاقه داشت. مرغ عشق ها پرنده های ناز و مظلومی بودن. بابا هم به آنها علاقه مند شد و روی پشت بام خانه ی بزرگی از تور و سیم فلزی و چوب ساخت و یک عالمه مرغ عشق را توی آن ساکن کرد. آقا هوشنگ برای من و خواهرم گل سرهای رنگی هم می خرید. کلا آقا هوشنگ آدم شادی بود. عاشق چیزهای رنگی بود. عاشق  آغاسی بود. عاشق آبادان بود وهر حرفش را ما به لاف زدن تعبیر می کردیم.آقا هوشنگ آشپز هم بود.
یک شب که می خواستیم بخوابیم، زنگ تلفن ما را میخکوب کرد. پدر گوشی را برداشت. پدر مات ومبهوت شد. خبر خبر مرگ بود. آقا هوشنگ زنده بود اما پسرش دیگر نفس نمی کشید. همه ما ناراحت شدیم. وسایل نقلیه همیشه جان آدم را مچاله می کنن. تصادف هم شیوه ی مرگ امروزی بود.
یادم نمیاد چقدر گذشت که آقا هوشنگ را به کل فراموش کردم. دیگر حتی بابا هم او را نمی دید. به شهر دیگری نقل مکان کرده بودند. یک شب باز تلفن زنگ خورد. آقا هوشنگ بود. زنگ زده بود ضمن تبریک نوروز خودش را به خانه مان دعوت کرد و ساعتی بعد او را دیدم. دیگر مثل قبل از او خجالت نمی کشیدم و چشم هامو زیر حجم انبوهی از موهای فرفری ام قایم نمی کردم. هنوز هم بشاش و خوش و خرم بود. آن موقع هنوز هم کوبلن ها زینت بخش دیوارهای خانه بودن. مخصوصا دو کوبلنی که داداش و بابا حسابی روی آن ها کار کره بودن. یکی تصویر پنج اسب قهوه ای و تک اسب سفید و یکی آهو و گوزن و بچه آهوی ملوس. طرح حیوانات را منجق کاری کرده بودن و پس زمینه را با نخ های رنگی. آقا هوشنگ خیلی خوشش آمده بود.
دیگر آقا هوشنگ را ندیدم. اما نمیدانم کوبلن ها را کی جمع کردیم و کجا گذاشتیم. مطمئنم توی انبار نیست. فقط تابلوی منظره هنوز در اتاق والدین روی دیوار جا خوش کرده که یادگاری از اوست.

این رسم ادامه دار...

میلاد مسیح فرا رسیده و کانال های اروپایی، مردم سفید پوست بور و خوشحالی رو نشون میده که همگی کیسه های رنگارنگ خرید به دست گرفته ان و برای رسیدن به سال نو میلادی لحظه شماری می کنن. پیرمرد قرمز پوش و خندونی رو می بینم که ریش های سفید مرتبی داره و گوزن ها رو توی حالت استندبای گذاشته که شب وقتی بچه ها خوابن، نیمه شب کادوشونو توی جوراب بذاره و بچه ها رو هیجان زده کنه.حال و هوای قشنگیه. از خیابون ششم بهمن که رد میشم، کلیسای ارامنه رو می بینم که بسیار متروکه است و نشون میده سالهاست درش بسته مونده.

نت گردی می کنم بین لینک های متعدد چشمم به کلیپی افتاد که ایرانیا ساخته بودن؛ یه جورایی آیین کریسمس رو شرح داده بود البته نه به صورت علمی و آموزشی بلکه به زبون شعر و آهنگ! نکته اصلی این بود که می گفت این عید به من و تو ( ایرانیای غیر مسیحی داخل ایران) ربطی نداره. به نظرم جالب اومد. دیدم عده ای از ایرانیای داخل کشور، به هم تبریک میگن و طوری برخورد می کنن که انگار عید خودشونه. البته شریک شدن توی شادی های ملت های دیگه اصلا اشکالی نداره و خیلی هم خوبه به شرطی که کسی که خودشو این طوری نشون میده و بعدش میگه الان یه دهه است که بحث دهکده جهانی مطرح شده و فرهنگ ها دیگه مرز نمی شناسه به اعیاد و سنت های دیگه هم احترام بذاره و توی شادی جشن اونها هم شریک بشه. از طرفی می بینم وقتی زمان عیدی بنام عید غدیر یا قربان فرا می رسه، اکثرا نسبت بهش بی میلن و زبونشون برای انتقاد بسته نمیمونه. اینجاست که نژاد پرستی بیداد می کنه و بحث دهکده جهانی و ... زیرکانه بی اهمیت میشه. جو گیری توی تقلید به شیوه ء دلخواه نه تنها جالب نیست بلکه تقلید کورکورانه به حساب میاد. تعصب خاصی روی هیچ کدوم ندارم ولی به نظر من رعایت تعادل خیلی خوبه. فقط حرفای قلمبه سلمبه زدن و نگاه عاقل اندر سفیه و نقاب روشنفکری زدن کافی نیست.

هفت رنگــــ

                                           

رفت. بی خدافظی. هر چند که همسایه دیوار به دیوارمان بود اما او را فقط در مراسم خاص یا به صورت اتفاقی در کوچه و خیابان می دیدم و چند دقیقه ای را با احوالپرسی می گذراندیم و در همه ء دیدارها از زیر عینک های ته استکانی اش سرتا پای مرا با دقت برانداز می کرد و با لحنی که کنجکاوی از آن می بارید می گفت: کجا بودی؟ و وقتی جوابم مطابق میلش نبود و فکر می کرد دروغ گفته ام همچنان نگاه شکاکش را به من تحمیل می کرد و دور می شد.

صورت گندمگون داشت با جوش های صورتی رنگی که گویی از ابتدای خلقت همراهی اش کردند. چشمهای ریز و سیاهش زیر عینک ریزتر میشد و حرکاتش را وقتی با حرارت در مورد موضوعی حرف می زد را به یاد دارم. سر و ته همه ء حرفهایش موجودات مذکری بودند که او به همه شان جواب دندان شکن داده بود و احتمالا دندان های تک تکشان را خرد کرده بود! وقتی این قسمت ماجرا را تعریف می کرد، انگار قله ء اورست را فتح کرده باشد! قیافه ء حق به جانبی می گرفت و منتظر تشویق اطرافیانش بود تا بادی به غبغب بیندازد و بگوید: ما اینیم دیگه! در انتهای همه ء صحبت هایش انگشتانش را روی موی مجعدش می کشید تا موجشان را سرکوب کند. با آنکه ظاهرش بسیار معمولی بود اما اعتماد به نفسی دیدنی داشت. همیشه سعی می کرد با صدایش لوندی کند و در مالیخولیای ذهنش تصور می کرد از پشت تلفن همه عاشق و شیفته اش شده اند. تفریح لذت بخشش زنگ زدن به پسرهای آشنا و غریبه و پیشنهادهای کلیشه ای دوستی بود؛ شاید می خواست آنها را امتحان کند و این مزاحمت را بهانه ای برای خندیدن می دانست و کار بدی نمی کند و کار بد را دختران دیگر می کنند. به شدت به فال و خرافه اهمیت می داد و اگر کسی مخالفتش را با موضوع اعلام می کرد جوری براق میشد که نگو و نپرس! از فال و طالع بینی مجله ها  گرفته تا فال پریودی و فال ورق و ...هیچ کدام از زیر دستش در نمی رفتند و همیشه از این لحاظ آپدیت بود و علاقه مند بود بقیه هم این چیزها را دنبال کنند.

نمی توانم خوب بودن یا بد بودنش را بگویم چون این روزها نه خوب بودن معنی دارد نه بد بودن امر خارق العاده ای است. فقط یادآوری آدم هایی که در طول زندگی گه گاهی می دیدم برایم جالب است.

 

خیلیـ دور،خیلیـ نزدیکـــ

 

                                           

از اون دست آدمایی نیست که عین قطار شهربازی باشن که وقتی باهاشونی، بهت خوش می گذره اما باهاشون به هیچ جا نمیرسی.از اوناییه که اگه اعصابش داغون باشه و همزمان با اون اعصابم داغون باشه، اول به فکر آروم کردنه منه بعد خودش. از اوناییه که اگه نظرتو بدی، حتی اگه اشتباه باشه، با دقت به حرفات گوش می کنه و بعد با دلیل و منطق و تجربه ها و دیده هاش سعی می کنه راهنماییم کنه اما در نهایت میگه: انتخاب با توئه.
یکی از کارایی که برام خیلی جالب بود این بود که کتابایی توی ایران اجازه چاپ بهشون داده نشده بود رو پیدا کرده بود و برای قدردانی از نویسنده، حدود بیست جلد از کتابش رو خریداری کرده بود و به افراد کتاب خونی که علاقه داشتن هدیه می داد و منم از اون افراد مستثنی نبودم و امروز سه جلدشو هدیه گرفتم.
این دوست ها رو باید نگه داشت، مثل یه گنج.

دگرگونی

همیشه فکر می کردم ملاقات با یه آدم حسابی یا باید خیالی باشه یا هر صد سال یه بار اتفاق بیفته؛ امشب فهمیدم اینطوریا هم نیست. کم نیستن آدمایی که بعد از چند دیدار، متوجه تو خالی بودنشون میشی در حالی که تو در موردشون یه فکر دیگه می کردی و به حالشون غبطه می خوردی و می گفتی: کاش من جای این بودم.

متاسفانه خانم های زیادی رو توی جریان زندگی دیدم و می بینم که توی دلم براشون دلسوزی کردم؛ زن هایی که فکر می کنن با غرق شدن توی پول و هر روز توی بازار گشتن و خریدن کردن و آخرین مد روز لباس پوشیدن باعث سوزوندن بینی شمسی و قدسی میشه و پشت سرشون با لذت حرف زدن و به حالت های چهره شون از خنده پهن زمین شدن.

برای پرسیدن در مورد جزئیات پروژه ء نهایی با دوستام راهی هتلی شدیم که استاد اون جا بود.بعد از پرسیدن در مورد پروژه و خوردن یه فنجون قهوه که توی اون هوای سرد حسابی دلگرممون کرد، صحبت های استاد شکل خودمونی تری به خودش گرفت و زمان رو از یادمون برد. متاسفانه ترم های بعد در این دانشگاه تدریس نمی کنن و من از این مساله واقعا تاسف می خورم؛ صحبت هایی که کرد همه و همه راهنمایی و توصیه به زرنگ و قوی بودن بودن توی این دنیا بود که روز به روز همه چی شکل جدید به خودش می گیره و پیشرفته تر میشه. اونقدر صحبت هاش اثر گذار بود که حس می کنم اگه کس دیگه ای این حرف ها رو میزد، زیاد اهمیت نمی دادم و خلاصه یه گوشم در میشد یه گوشم دروازه. چیزی که من بیشتر خوشم اومد، اینه که با این جوانی و زیبایی، دست به کارهایی زده که همه از یک مرد انتظار دارن. مثل بالا رفتن از داربست و طاق زدن و به خیلی ها نشون داده که زن= مرد.

فعلا تنها آرزویی که دارم اینه  : امیدوارم مثل ایشون باشم.

 

زن خوب زنیه که...،مرد خوب مردیه که...

خیلی وقت بود می خواستم در مورد خصوصیات و رفتار آدمها مطلبی بنویسم که این فرصت، با دیدن برنامه ء " بفرمایید شام" پیش اومد. برنامه ای که هر هفته، چهار شرکت کننده ء جدید داره و بدون اینکه همدیگرو دیده باشن، برای هم شام می پزن و مخفیانه به هم امتیاز میدن. برنده به عنوان جایزه،۱۰۰۰ پوند بهش تعلق می گیره. ملاک امتیاز دادن به جز غذا، خوش آمد گویی گرم و سورپریز و همه ء حس خوبیه که میزبان به مهمونا میده.

گروه نهم شامل یک خانم و سه آقا بود: علی، حمید، اعظم و امید. شام شب اول، خونه ء علی سرو شد. از همون ابتدای برنامه، علی با استقبال گرم و رفتار راحتی که داشت، مورد پسند واقع شد. شب دوم، خونه ء حمید همه دور هم جمع شدند. حمید حین پخت غذا از خاطرات جور واجورش تعریف می کرد که جالب و شیرین بودن؛ بعد هم نوبت به امید و اعظم رسید.

هرکس به نوبه ء خودش، زحمت کشید و ذوق و هنرشو به غذا تزریق کرد. پیش غذا، شام و پس غذا(!)ی خودش و دیگران رو خورد و مقایسه کرد. بالاخره اعظم خانم برنده شد.من فکر می کنم حق به حقدار رسید چون واقعا سنگ تموم گذاشت؛ استقبال گرم، غذا و دسر خوش سلیقه و اون طور که بقیه نظر دادن، خوشمزه بود. رفتار اعظم خانم و علی رو دوست داشتم چون ادعای آن چنانی نداشتن؛ امید، عضو جوان تر گروه هم پذیرایی خوبی کرد؛ خصوصا نوشیدنی با سلیقه ای که از پشت صفحه ال -سی - دی چشمک میزد و رنگهای شادی داشت.اما در مورد امتیاز دادن به اعظم خانم کم لطفی کرد. چون هم خیلی از غذا تعریف کرد و خیلی با اشتها می خورد اما کم امتیاز داد. فکر می کنم به این دلیل که اعظم رو رقیب اصلی خودش می دید و برنده بودن ایشون رو ۱۰۰٪ می دونست، به خاطر ۱۰۰۰ پوند خودشو خراب کرد. حمید اما خدای ادعا بود.مثلا می گفت سوپی که من درست می کنم ۷ ستاره است و اگه ۱۶ خانم بایستن نمی تونن مثل این سوپ درست کنن! در مورد لوبیا پلویی که پخت و تعجب ما رو بیشتر کرد، استفاده از هویج بود و فکر می کرد اگه کسی از این غذاهایی که پخته خوشش نیاد، ادا در آورده و بی سلیقه است. حمید خیلی ایراد گرفت و همچنان ادعا داشت که یه سرو گردن از همه بالاتره.

در صفحه ء مجازی این برنامه، فضای متشنجی برپا شد دیدنی! ۲۸۰ لایک و ۷۹۷ کامنت که اکثرا از همه به جز حمید طرفداری می کردن و عده ء موافق هم کامنت ها رو لایک می زدن. عده ء دیگه که انگار فک و فامیل حمید بودن، حسابی ازش طرفداری می کردن. تعجب من از این همه جو گیریه! همه به خاطر یه برنامه ای که بیشتر جنبه ء تفریحی داره همدیگه رو می کوبونن. ما که از ملت طلبکار نیستیم و قرار نیست که همه مطابق میل ما باشن. هرکسی خوب مطلق نیست و عیب و ایرادی داره که طبیعیه. من خودم اون سه نفرو به حمید ترجیح میدم اما حمید رو هم بد مطلق نمی بینم. حداقل نظرش و رک و راست گفت.

به این نتیجه رسیدم که بیخود نیست میگن جهان سومی هستیم!

                

 

زیر تیغ

کارهای شرکت تمام شده بود و راهی خانه شدم. هوا به شدت گرم شده بود. خواندن پروژه و شب بیداری و سحر بیدار شدن، خوابم را به هم زده بود؛ با خودم گفتم امشب راحت می خوابم. شام مختصری خوردم و می خواستم چند دقیقه ای در دنیای مجازی رها شوم. نام کاربری و رمز ورود فیس بوک را وارد کردم و منتظر باز شدن صفحه بودم؛ اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، عکس یکی از دوستانم به همراه یک مرد بود؛ صفحه اش از تبریکات لبریز شده بود. خشکم زد! "بهار" نامزد میلاد بود! میلاد، پسر دوست پدرم! چند دقیقه بدون پلک زدن، به عکس زِل زدم،باورم نمیشد.

مدتی بود من و بهار از هم فاصله گرفته بودیم؛ این فاصله وقتی ایجاد شد که سفر کرد؛ قبل از سفر، با هم بیرون رفتیم. آن روز بهار مانند ابر بهار گریه می کرد و من دلداری اش می دادم که ارتباطمان از طریق دنیای مجازی محفوظ خواهد ماند. حرفی نزد. می رفت تا شش ماه بماند. یک ایمیل دادم، بی جواب ماند، دو ایمیل دادم، بی جواب ماند و بار سوم فقط به چند خط اکتفا کرده بود که سردی از آن می بارید.

 برگشت؛ دل آزده بودم از آن همه بی توجهی. می خواست دلم را بدست آورد، نشد و رفت پی کارش و حالا...خواب از سرم پریده بود و شب را به سحر دوختم. به خودم می گفتم: قوی باش پسر!ساعت هفت صبح با اعصاب آشفته به طرف شرکت رفتم. به درستی نمی توانستم چشمانم را باز نگه دارم؛ با این حال سعی  می کردم بیدار بمانم. سِروِر در دستانم سنگینی می کرد. دفتر دور سرم می چرخید و حرکات اطرافیان اسلُموشن، همه چیز تیره و تار شد و وقتی چشم باز کردم که تاق باز در اتاقی غریبه خوابیده بودم. شانه و زانوانم را بخیه زدند و مرا به خانه رساندند.

* بر اساس اتفاقی که برای دوست مجازی چند ساله ام "علی" افتاد.تمامی اسامی مستعار است.

م مثل بهشت

محمد. همکلاسی دختر عموم توی دانشگاه شریف بود. تعریفشو زیاد شنیده بودم. از آشنایان هرکسی محمدو دیده بود از شوخ طبعی و شیطنتش می گفت. تصور من از این آدم تحصیل کرده و به اصطلاح خرخون داشتن عینک و قیافه ی جدی و غرق شدن تا کمر تو کتاب و دفتر بود!

بالاخره بورسیه شد و برای تکمیل تحصیل از ایران رفت. قبل از رفتنش یه روز اتفاقی دیدمش. با دختر خالم بودم و قرار شد بریم کافی شاپ ایرانشهر ببینیمش. هرچیزی که در موردش شنیده بودم درست بود... یه پسر راحت و صمیمی و طوری رفتار می کرد که انگار منو ده سال می شناسه. الان هم که رفته کم و بیش از طریق نت ارتباط داریم.

یه برادر دوقلویی هم داره که نسخهء دیگه ای از محمد هست. با این تفاوت که هم ازدواج کرده و سه سال زودتر به امریکا رفت. علی هم شیطنتش بی شباهت به محمد نیست و همیشه سعی می کنه همه چیز رو یه شوخی ببینه. مثل زمانی که وقتی خواهرم استرس امتحان داشت یه طوری موضوع استرسو تو پنج دقیقه چت کردن منتفی کرد که خواهرم خندون راهی دانشگاه بشه.

الان خبردار شدم که مادرشون مادری که دو دسته گل تحویل جامعه داده بود برای همیشه به آسمون کوچ کرد.مادری که چهار سال فرزندانشو ندیده بود و متقابلا بچه ها هم در حسرت دیدار مادر وا رفته بودن

خیلی متاثر شدم شرایط سختیه...

 

اینم شد زندگی؟؟؟

- از این وضعی که توش هستی،حالم بهم می خوره.

همه بهش میگن،اما لال شده،فقط زمین ُ نگاه می کنه.

نمی دونم این لجن زاری که توش هست چی داره که غرق شدن توش براش عادی شده!

فقط تو دلش میگه:من واسه شما زندگی نمی کنم،چرا به من گیر میدین؟

جلـو چشم دیـگرون زنـدگی می کنه،به هیچ کس توجه نمـی کنه،وضع زندگیـشم بـه دسـت خـودش بهم

ریخته است،واسـه خلاص شدن از هر باید و نبایدی که دیگـرون واسش تعیین می کنن اقدامی نمـی کنه.

تازه شاکی هم هست!

                 

 

 

بی آلایش

زنـدگی تو یه خانـواده ی پرجـمعیت و شـلوغ کار آسونی نیست وقتی آرزوهای رنگارنگی داشته باشی؛از

طرفی وقتی فـقر گریبانتو بگیره و برای رسیدن به خوشبختی مادی خودتو به آب و آتیش بزنی و قانع بودن

در این دوره و زمانه چندان سهل نیست؛امـا از اونجایی که خـدا از بنده هاش غافل نیست و هواشونو داره

رنگ موفقیت تو زندگی فرشته به تدریج روشن تر شد...

 وقتی که با شور و اشتیاق درس می خوندی و نـمره های درخشانی به نام ۲۰ می گرفتی و بدون این که

انتظار خریدن یک عروسک یا شکلات از طرف پدر و مادر به عنوان تشویق داشته باشی،دائما ترقی کردی

و بـعد اون خـبر قبـولی در دانشـگاه سراسری با رتبهء ۱۰۰۰ علاوه بر خانـوادت،باعـث خوشـحالی چـندین

برابر ما شد.

 چـه زود گذشت دوران تحـصیل و الان سـرکـار میـری با این که سنّی نداری.اسـمت برازنده ی شخصـیت و

صورتت هم نشانه ای از این اسمه که برازنده ی توئه.امیدوارم همیشه موفق باشی و شاهد خوشبختی

 روزافزونت باشیم.

تولدت مبارک،بهترین آرزوها رو برات دارم فرشته