می گردد و پیدا نمی کند. زیپ ها را تند تند باز می کند، لباس هایش را زیر و رو می کند، زیر ساک را نگاه می کند؛ از گشتن خلاص نمی شود. باز زیپ ساک را باز می کند و می گردد. انگار یادش رفته کلیدها آنجا هم نبودند. دنبال کلید کمدش می گردد؛ کمدی که حالا خیلی از او دور است. در اتاقش که متروکه شده و چیز زیادی در آن نیست. شاید به خاطر ابهت و زیبایی کمد است که پیدا کردن کلیدش این قدر برایش مهم است.آلزایمر امانش را بریده است. دائم به یک نقطه خیره می شود و از چیزی که نمی داند چیست کلافه است. باید صدایش را در آورد؛ با پرسش از گذشته های دوری که فقط آنها در مغزش پادشاهی می کنند. دوست دارم اذیتش کنم؛ به شوخی می گویم: مامان بزرگ، تو کدوم پارک با بابا بزرگ آشنا شدی؟ لبخند میزند و هیچ نمی گوید. نمی داند از پس این سوال جز اذیت کردن دارم وادارش می کنم تا چند لحظه ای از این زمان فاصله بگیرد و صحبت کند. کنجکاوی عمیقی هم دارم که از همه چیز سر در بیاورم. نمی گوید. من می مانم و هزار علامت سوال و حسرت زیر پوستی ای که گاهی گریبانم را می گیرد از اینکه ای کاش این زن چشم سبز زیبا کمی با حوصله تر بود.