وقتی با دوستام دور هم جمع میشیم و بی خیال همه ء دنیا، بخوایم از آرزوهایی بگیم که هنوز بهشون نرسیدیم یا بسته به شرایط، مطمئنیم عملی نمیشن، قطعا بهترین کار صحبت کردن در موردشون و تحققشون توی زندگی بعدیه!
فانتزی های من  و قوه ء تخیلم با هم رابطه ء مستقیمی دارن و مثل قانون نیرو، با افزایش جرم، شتابشون هم زیاد میشه! از اون گذشته، تفریح مفرحیه و میشه ایده آل هامونو با هم مقایسه کنیم و به هم بخندیم یا به علامت تایید، سرمونو واسه ایده آل مطلوب مرتب بالا و پایین تکون بدیم.
توی زندگی بعدیم وقتی می خوام به دنیا بیام توی انتخاب کشور مورد نظر سرگیجه می گیرم! هم دوست دارم ایران باشم هم دوست دارم اروپا باشم و با انتخاب این جا، مزایای اونجا بهم دهن کجی می کنن و میگن خلایق هرچه لایق و برعکس!

یه فانتزی دیگه م اینه که در آن واحد توی چند رشته ماهر بشم و از هر رشته یه شغل داشته باشم! مثل عکاسی و تبلیغات و گاهی مدل و گاهی معمار!
 یه فانتزی دیگه م اینه که یه کافی شاپ داشته باشم در حد کافه نادری که چند نفر نویسنده و شاعر و آدم حسابی بیان اونجا و با هم اختلاط کنن یا تنهایی بنویسن و منم گاه گاهی به بهونه ی پذیرایی با قهوه و کیک شکلاتی، سرکی به نوشته هاشون بکشم و نظرمو بپرسن و شاید توی یکی از داستانهاشون از من به عنوان شخصیت اصلی بنویسن!
فانتزی این روزهای من  دیدن شخصیت "دکستر" فیلم One Day ه. بدجوری عاشقش شدم! (:-)