با شروع جنگ با والدین و پیروزیِ ما، تصمیمات کبرای زیادی گرفتیم. 
قصه از این قرار است که ما ( من و خواهر) با والده و والد همسفر نشیم و دو روز تعطیل را واقعا تعطیل باشیم. از تصمیم تا عملی کردن راه درازیست که به همت هزار و یک دلیل قانع کننده ( که برای آنها هیچ کدام قانع کننده نیست) و پا در میانی برادر بزرگتر به عنوان قاضی و بالاخره رضایت اجباری والدین و البته به شرطها و شروطه، چندین مطلب را آویزه ی گوش کردیم و "چشم" گفتیم و چندین مطلب دیگر را "چشم" گفتیم و مانند گوشواره ای از گوشمان در آوردیم! 
برای تعطیل بودن برنامه ریزی می کنیم: مبادا این چند روز حرف آن زنیکه ی عوضی حرص درآر را بزنی...این را بهم می گوییم و می دانیم  آنقدر ذهنمان مثل سطل زباله از رفتار و گفتارش متعفن شده، مجال آرامش به ما نمی دهد و شیطونه میگه سبزی بیار و غیبتش کن و پدرشو درآر! به هر حال غر نزدن جزء کوچکی از تصمیم ماست. 
 این روزها شاید بیشتر بخوابیم، بیشتر غذای آماده سفارش بدیم، بیشتر به اطراف شلخته بی اعتنا باشیم و شاید همین ها بهانه ای باشن برای غرق شدن در خود حقیقی مان وقتی که قرار نیست برای این ها وجدان درد بگیریم یا برای کسی توضیح دهیم. شاید این غرق شدن کمتر پیش بیاد..