چرند و پرند
اشکنه و نیمرو و املت و آبپز و عسلی ماهیتش یه چیزه فقط اسمشون عوض شده. واضحه که فقط اسامی تغییر کردن.
خیلی با جنب و جوش زنگ زد و دو ساعت از وقتمو برای فردا ذخیره کرد و پیغام و پسغام که فردا راس ساعت 4:15 تشریف بیار و وقتی منتظر توضیح بیشتر بودم با جوابای mp3 مواجه میشدم و گیج تر میشدم. هر دفعه حادثه ای رو تو ذهنم مرور می کردم که یا قربانی حادثه ای میشم که هیچ ربطی به من نداره و اعلامیه ای از مرگم تو خیابونا تحت عنوان جوان ناکام دست به دست میشه یا اینکه تمام هوش و ذکاوتمو به کار میگیرم و زنده از مخمصه بیرون میام و از دیوار راست بالا میرم و هرچی میدوم کسی به من نمی رسه و از دور صداهایی رو می شنوم که به طور ممتد میگن: بگیرینش!
وقتی رفتم دیدم فضای آرومیه و خبری از این گانگستر بازی ها نیست و میزهایی توی ورودی هست که روشون اجناسی چیده شده که منتظرن به دست مشتری برسن. مشاوری که قرار بود با من صحبت کنه سر ساعت نیومد. بالاخره سر و کله ش پیدا شد و بعد از چاق سلامتی و سوالای اولیه از جمله معرفی خودم که همه جزء ترفنداش بود خودنویسش رو در اورد و از بالا تا پایین برگه رو با توجه به توضیحاتش سیاه کرد. اتاق نیمه تاریک بود و دخترک که زیر چادرش هر از گاهی سرش رو بلند می کرد مدام با سرش مرا وادار به تایید می کرد و من هم که خوابم گرفته بود و صحبت هایش مثل لالایی بود با پلکهای سنگین و از سر ادب تاییدش کردم. صحبت ها در خلال بازاریابی مدرنی بود که من هیچ رقمه علاقه ای به این بحث ها نداشتم می چرخید. بازاریابی که سنتی و مدرن ندارد. همه اش بحث سر و کله زدن با مردم و در واقع التماس برای خرید اجناس است و مرتبه ویزیتور و بازاریاب هم همان است. لا اقل برای من همین هاست. صحبت های به ظاهر متقاعد کننده و ارقام رویایی که به قول خودش هر عقل سلیمی می تواند بپذیرد. ذات لجباز من قادر به هضم این شر و ورها نبود و در دلم مدام به این فکر می کردم که کی این سخنرانی پر زرق و برق تمام می شود.
سر و وضع مشاورم را برانداز می کنم. لباس هایش سلیقه ی من نبود. مدل موبایلش از گوشی من پایین تر بود و با کار نیمه وقت معلمی و دانشجو بودن به این به ظاهر کار سوم تن داده و می گفت به آنچه در زندگیش می خواسته رسیده و من مانده بودم چرا تسلیم این قناعت کاذب نمی شوم و گول نمی خورم. این صحبت های از سر امیدواری که دهان پر کن اند تا جیب پر کن!
خوشحال میشوم کسانی به درآمد های میلیونی برسن ولی خواهشا از خیر من یکی بگذرن!

من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.