تیر و طایفه
فامیل کذایی؛ قبیله ای ترسناک که همیشه سایه شان روی زندگی سنگینی می کند و با وجود فاصله جغرافیایی از نگاهشان خلاصی ای نیست. دلتنگی، صفتی ست که زود خاصیتش را از دست می دهد.مانند آدامس خوش طعمی ست که در ابتدای جویدن تازه و لذیذ ست اما بعد از ساعتی به شی چسبناک و بی مزه ای تبدیل می شود که باید زودتر حواله ی سطل زباله اش کرد. در این بین اگر راه فراری از سوالات خصوصی و عمومی وجود داشته باشد از نظریه ها و فرضیه ها قطعا راه دررویی وجود ندارد و بن بست سرو کله اش پیدا می شود. می گویند دوری و دوستی. دوریم اما به ظاهر دوست! دوری را دوست دارم.. (عقده دارم؟! اشکالی ندارد...دل آدم را پودر می کنند! )
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴ ساعت 0:20 توسط سمیرا
|
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.