شب گربه
هنوز چشمهایم گرم نشده بود که صدای ناله کردنش را شنیدم. فکر می کردم صدا فاصله ی زیادی با من دارد ولی گوشهایم را تیزتر کردم و ضربه به در تراس فهمیدم که بیخ گوشم در تراس جا خوش کرده است.
از بچگی ترس عجیبی از حیوانات داشتم و سعی می کردم کاری به کارشان نداشته باشم. در این ساعات تاریک ترس دوباره بر من چیره شده بود و حتی جرات نداشتم پرده را پس بزنم و گربه را ببینم. طول و عرض خانه را قدم زدم. صدایش همه جا پخش میشد.با حسرت نگاهی به اعضای خانه کردم که به خواب عمیقی رفته اند و خروپف می کنند.
در نهایت پدرم بیدار شد و وقتی صدا را شنید و از پنجره سرک کشید قربان صدقه شمایل گربه کرد!
تصمیم گرفتم بی خیال شوم و کمی بخوابم. مانند یک فرد آواره متکا و پتویم را زیر بغل زدم و خودم را روی مبل انداختم؛ فایده ای نداشت. هنوز صدایش می آمد. می خواستم حواسم را به صدای کولرهای گازی همسایه ها که سمفونی راه انداخته بودند بدهم ولی به طور عجیبی صدایشان کم شده بود!
آرزو کردم ای کاش پنبه ها قدرت مهار صدا را داشتند و پنبه به گوش می خوابیدم ولی بی فایده بود. کلافه شدم. آرزوهای مختلفی کردم. آرزوهایی که برای اولین بار متولد میشدند. آرزو کردم دستگیره ی در باشم، یا قاب عکس یا خودکاری که جوهرش تمام شده. آرزو کردم کر شوم. یاد زهرا فخرایی افتادم و گربه هایش. دوستانم و عشقشان به گربه.
نمیدانستم تاوان چه چیز مرا بی خواب کرده بود.خدا مرا مجازات می کرد یا گربه ای که سر از طبقه سوم در آورده بود و ترس از ارتفاع داشت؟!
تسلیم صدا شدم و چشمهایم را بستم. صدا قطع شد. فکر کنم پرواز کرد.
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.