به خیال خودم در حال مرتب کردن ام. یک بار هم فکر کردم با مرتب کردن کشوی مامان که وقت نمی کرد سر و سامانش دهد، وقتی از سفر برگشت سوپرایزش کنم و از فضای خالی استفاده کند و هرچه کاغذ تا شده کهنه دیدم روانه ی زباله کردم و چند وقت بعد فهمیدم که محتوای کاغذها بر خلاف ظاهر پوسیده شان ارزشمند بوده اند. مساله این است که ذهنم این همه بی نظمی و اشغال فضا را نمی پذیرد. هر چه کتاب قصه در انبار تلنبار کرده بودم به کودکان فامیل تقدیم کردم. همه ی آنها را خودم انتخاب کرده بودم و چندین بار خوانده بودم. نوستالوژی فضای زیادی اشغال می کند. به جان هاردهای کامپیوتر افتادم. راستش انقدر کامپیوتر زیر دستم خاموش شده یک فوبیای عجیبی دارم که نکند همه چیز در یک چشم بهم زدن نابود شود.عکس و فیلم ها را روی DVD ها خالی کردم و نفس راحت کشیدم که جایشان امن است. 
امشب که دلتنگی به سراغم آمده بود هوس کردم یکی از آن DVD های پر خاطره را باز کنم. فایل مدنظرم باز نمیشد. حوصله صبر نداشتم. چند مرتبه امتحان کردم و به خودم قوت قلب دادم که الان بالا می آید! نیامد. نسخه ی دیگری هم ندارم. دلم گرفت. گول این تکنولوژی را نباید خورد. همیشه عکس هایتان را چاپ کنید و آلبوم کنید. اگر گوشه ای خاک خورد اشکالی ندارد. مهم در دسترس بودن است.