آخ که چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده. ولی مغزم یاری نمی کند. انگار گربه ای با کاموا ور می رود و آنقدر با آن کلنجار می رود تا گند بزند به تمام نظمش و آن را در هم بپیچد. مغز من کامواست و به جای یک گربه، چندین بچه گربه تخس مغز کاموایی ام را کج و معوج می کنند. نمی دانم از کدام موضوع شروع کنم. بهم ریخته و بد اخلاقم. همیشه برای نوشتنم آهنگ بی کلام را آماده می کنم، چند لحظه ای به فکر فرو می روم، تمرکز میکنم و در نهایت با آرامش شروع به تایپ می کنم و گرد و غبار اینجا را میتکانم. تمام تلاشم را می کنم تا محیط خوبی برای نوشتن مهیا کنم. اما الان، اطرافم پر از صداست؛ صدای اخبار تمام نشدنی BBC و صدای صحبت های مادرم پای تلفن و آهنگ همسایه بغلی و تسبیح مادربزرگ و بوق ماشین های بیرون. بهم ریخته و بد اخلاقم. انقدر امکانات  زیاد شده که کمتر کسی را پایه ثابت وبلاگ نگه دارد.گیر داده ایم به wechat و viber و instagram کوفتی. نوشتن یادمان رفته، کتاب خواندنمان اجباری شده و  خلاصه جنبه امکانات نداریم و بدون اینها قطعا خواهیم مرد! راضی هستیم هوا را از ما بگیرند اما این خزعبلات خوشمزه را نه! مثل این می ماند که گرسنه باشی و گرسنگی ات را با قاقا لی لی پر کنی!بهم ریخته و بد اخلاقم. تکرار رنگ بدش را با چاشنی یکنواختی روی روزهایم پاشیده و اتفاق خوشحال کننده ای اثر آن را کم نمی کند.
بهم ریخته و بد اخلاقم.بهتر است سرم را به دیوار بکوبم.