آسمان وانیلی

                             

لبخند زدم و چشمامو بستم.
توی اون هفته ای که نمی دونستم مرگ به سراغم میاد، دفترچه یادداشت بنفشمو در آوردم و آرزوهایی که از وقتی بچه بودم تا چند روز قبل نوشته بودم، نگاه کردم. آرزوی فانتزی ای که اولین بار توی جمع بچه هایی که با هم نقاشی می کشیدیم گفتم، باعث شد همه ء اون جمع حسود و تخس بهم بخندن! با دیدن این عکس العمل، از همون موقع اولین شعاری که تو زندگی بهش معتقد شدم این بود که لذتی که در انتقام هست در بخشش نیست! و به این ترتیب، اولین انتقاممو با پاره کردن نقاشی هایی که ادعا داشتن اون عنکبوتهای ریز و درشت پدر و مادرشونن در سن ۶ سالگی عملی کردم.اما حالا که بیست سال و اندی داشتم، می خواستم هر طور شده حداقل چندتا از آرزوهایم را برآورده کنم. کنار آرزوهایی که به نظرم جذاب ترن تیک زدم. باز هم نگاه کردم. آرزوهای قشنگی بودن اما عیبشون این بود که زیادی رویایی بودن!
پس من کی باید به آرزوهام برسم؟ چرا فقط من به آرزوهام نمی رسم؟چرا؟ چرا؟ این سوالات کلافه م کرده بودن.
توی قاب پنجره به خیابون نگاه می کردم و توی شلوغی خیابون و همهمه ماشین ها دیدمش که ویلون و حیرون مونده بود اگه از خیابون رد بشه زنده میمونه یا نه! آخه بیچاره نمی دید! تو یه چشم به هم زدن لباس پوشیدمو خودمو بهش رسوندم. قبل از سوال کلیشه ای تو دیگه کی هستی؟ گفتم مهم نیست بیا با هم از این خیابون رد بشیم! توی راه از چیزایی که دیدم مثل یه گزارشگر حرفه ای حرف می زدم: اینجا گل فروشیه و چشمای گل فروش یکم لوچه! اینجا دختر کوچولویی به سگی که داره مرغای کباب شده رستورانو می بینه می خنده، ممممممممم! اینجا یه عالمه بستنی خوشمزه ست،.... خوشحالی زاید الوصفی توی وجودم پیچید از اینکه لبخند پیرمردو دیدم و اونو به مسیرش رسونده بودم.
توی اون هفته سعی کردم آشکارا و بیشتر پنهانی، به اطرافیانم کمک کنم و فهمیدم هر عملی عکس العملی داره و بقیه هم در فکر خوشحال کردن من هستند و اینجوریه که حتی اگه به آرزوهای سوپر مالیخولیایی مون نرسیدیم، میشه شاد بود و شاد کرد!

 

س س س

                                                   

 سه تا دوست بودیم. سمیرا و سوگند و سارا.سه سین بودیم. سه سین هم سن و سال. سه سینی که توی یک مدرسه و یک محله زندگی می کردیم. سه سینی که از اولین روز یادگرفتن بابا آب داد، تو یه نیمکت کنار هم جا گرفتیم. روزهای پرخاطره مون محدود به دوران مدرسه نبود. بعد تر که بزرگتر شدیم و توانایی رد شدن از خیابون بدون ترس رو پیدا کردیم، روزهای پنجشنبه با هم به سینما می رفتیم و بعد از اون ساندویچ می خوردیم. به کوتاهی عمر یک گل و جدا شدنش از گلهای دیگه، ما هم از هم جدا شدیم. اولین نفری که جدا شد، سوگند بود. اول از جدایی محله شروع شد و بعد جدایی مدرسه و کم شدن دیدارها. من و سارا این کمبود رو حس می کردیم و چیزی به روی هم نمی اوردیم. ما دو نفر انگار برای دوام رابطه توانایی نداشتیم و برای هم غریبه شدیم. همیشه اولین ها توی ذهن حک میشن و دوستان اول من خاطرات شیرینشون به شادابی روز اول دوستی تر و تازه موند.

از سر کنجکاوی بعد از سالها آیدی و پسوردی رو وارد کردم که وقتی ۱۵ ساله بودم با خوشحالی ساخته بودم و دوستامو اونجا ادد کردم. دیدن اسم سوگند بعد از این همه سال حس خیلی خوبی بهم داد و با خودم گفتم بهش پیام بدم. ذره ای امید نداشتم که آیا هنوز از این آیدی استفاده می کنه و آیا جوابمو خواهد داد یا نه. اما همون کورسوی امید برای من بهترین اتفاق شد و دیدن جواب سوگند و پیام بلند بالاش و گفتن از وضعیت فعلیش حسابی منو شوکه کرد و از شوق چند ساعت گریه کردم و شماره ء جدیدشو یادداشت کردم و بهش زنگ زدم. همون "الو" گفتنش مثل همیشه تو دماغی و خنده دار بود و باز من به موج خاطره پرت شدم.

 - از سارا خبر داری؟ - اگه بهت یه چیزی بگم باورت نمیشه چون هنوز خودمم باورم نشده! سارا الان پیشمه و اومده منو برای عروسیش که هفته آیندست دعوت کنه و داشتیم میومدیم خونتون که غافلگیرت کنیم. اما انگار زیادی "دل به دل راه داره" .

یک قطره ظرفیت!

                                          

بدن بهزاد درون مبل فرو رفته و پاهایش را به صورت نردبان از دسته مبل آویزان کرده بود.هدفون توی گوشش گذاشته و با انگشتان باریکش، دکمه ء موبایل را تند تند فشار می داد تا به آهنگ مورد علاقه اش برسد. لحظه ای مکث کرد؛ آهنگی که پخش شد، پر استرس ترین خاطره را برایش تداعی کرد. آهنگ تکنویی که همیشه با آن بیریک می زد و او را از این رو به آن رو می کرد. به یاد آورد؛ وقتی که پدرش با دادن سوئیچ ماشینی که مدت ها آن را در خواب و خیال می دید را داد، چقدر ذوق زده شد و صورت پدرش را هر پنج دقیقه یک بار ماچ می کرد. اولین آهنگی که توی ماشین جدیدش گذاشت، همین آهنگ تند و ریتمیک بود که به قول خودش، انرژی اش را زیاد می کرد و به جای حرکت آرام در خیابان، با لایی کشیدن حس برتری و رقابتش گل می کرد و چیزی درونش اجازه نمی داد مانند بقیه، با سرعت ثابت به حرکتش ادامه دهد. در نتیجه لایی کشیدن ها و پخش همین آهنگ بود که آن اتفاق افتاد. همان اتفاقی که بارها اطرافیانش به او گوشزد کرده بودند آرام براند و کار دست خودش و دیگران ندهد. اتفاق یا حادثه ای که او را تا عمق محدودیت فرو برد. تصادف با پیرمرد، یک لحظه اتفاق افتاد. بهزاد هاج و واج مانده بود که خواب است یا بیدار! با نیمچه وجدانی که داشت، پیرمرد را زیر بغل زد و به نزدیک ترین بیمارستان برد. پای پیرمرد خون آلود بود و با هر بار ناله، دل بهزاد هرّی پایین می ریخت و عرق سرد بر پیشانی اش می نشاند. به محض رسیدن به بیمارستان، بهزاد چند پرستار را صدا زد و پرستاران با سرعت نور برانکارد آوردند و پیرمرد نیمه جان را رویش انداختند. پیرمرد به سرعت وارد اتاق عمل شد.

در این ۴-۵ ساعت، بهزاد کم کم متوجه معنی کلمه"جنبه" میشد؛ کلمه ای که برایش هضم نمیشد اما همین کلمه را ۲۴ ساعت برای دوستانش تکرار می کرد!

 - سامان! جنبه داشته باش! آدم که با یک مسافرت خارج کشور خودش را عقل کل نمی داند...یا به آن دوستش حسین می گفت: ظرفیت تو به اندازه ء این دو قطره آب داخل لیوان است! چرا شوخی حالی ات نمی شود؟

دستی روی شانه اش نشست. چشمانش را باز کرد. نور سالن چشمانش را زد. از لای چشمان نیمه باز، مرد کچل و عینکی روپوش سپیدی دید که به او نگاه می کند. هوشیار شد. یادش آمد هنوز بیمارستان است. قبل از سوال و واکنش دیگر دکتر، فورا پرسید: حالش چطور است؟ لبخند دکتر حاکی از "به خیر گذشتن" ماجرا بود. نفس عمیقی کشید. به خودش آمد: باید عذر خواهی کنم.من اشتباه کردم. من غلط کردم. من بی جنبه ء جنبه پرست!

 

مدرک تزئینیِ من!

                                          

عزیز دردانه بودم. دو خواهر هم داشتم اما چون پسر بودم حسابی سوگلی بودم. پدر و مادرم همه ء امکانات رفاهی را برایم فراهم می کردند.اگر در درس ریاضی ضعیف بودم، به سرعت بهترین معلم را برایم می آوردند تا مسائل را چشم بسته حل کنم! البته من هم کوتاهی نمی کردم و خوب درس می خواندم.سالها از پی هم گذشت؛سربازی رفتم.درسم را ادامه دادم و مدرکم را گرفتم.همه مرا "مهندس" صدا می زدند و من ذوق زدگی خود را فقط با تبسمی به نمایش می گذاشتم. نمی دانستند در دلم غوغاست! مدرک ام را خیلی مرتب نگه داشته بودم.دیگر وقت آن بود که توانایی خود را محک بزنم و به کاری مشغول شوم. این در و آن در می زدم؛ آگهی های استخدام را با چشم می خوردم، تماس می گرفتم.اما اغلب یا سابقه کار می خواستند یا حقوقشان جوابگوی نیازهای من نبود.کلافه و حیران بودم.

 روزی یکی از هم دوره ای هایم را دیدم و احوالش را جویا شدم و هم چنین از مدرک دست نخورده و وضع بیکاری ام گفتم.کمی فکر کرد و گفت: با ما همکاری کن، اول باید مقداری پول به ما بدهی و بعد ما دوبرابر مبلغ را به تو بر می گردانیم. شرکت هرمی بود. گفتم این که به درد نمی خورد، تکلیف کار معلوم نیست.یک روز شاغلی شش ماه بیکار! من اگر می توانستم این همه پول تهیه کنم که سراغ این کار نمی روم. گفت: به هرحال من این پیشنهاد را به هرکسی نمیدهم و پشیمان خواهی شد!

شستم خبردار شد که می خواهد مغزم را شستشو دهد.از او خداحافظی کردم و دیگر پشت سرم را نگاه نکردم. چند روز بعد خبر لو رفتن شرکتشان را در روزنامه خواندم و با خود گفتم: خوب شد قبول نکردم،کاچی، به از هیچی!

 

فریبا

                           

اصولا زیاد اهل قهوه خوردن نیستم.مگر اینکه با شیر مخلوط شده باشد.به اینکه بشود سرنوشت و آینده را از روی یک فنجان خواند هم اعتقادی ندارم. اما برای سرگرمی هم که شده، دلم می خواست امتحان کنم. این فرصت هم پیش آمد! توی این کافه ء قهوه ای، که همه چیز را شبیه به قهوه طراحی کرده بودند، یک خانم، کارت ویزیتش را به همه مشتریان حاضر پخش کرد! نگاهی به خانم کردم: موهای فر زده ء عسلی و لبهای ژل زده ء جگری و ناخن های مصنوعی جگری رنگی که اندازه دسته بیل بودند و تن پوش خفاشی راه راه جگری و نارنجی و کفشهای برّاق نوک تیز که با تلق تولوق، آدم را وادار به دیدن صاحب کفش می کردند، مشخصات ظاهری زن بود. نگاهی به کارت انداختم؛شماره تلفن و آدرس نوشته شده بود و خواستار تعیین وقت قبلی برای خدمت به عموم! کارت را با وسواس قایم کردم و نگاه تشکر آمیزم را به زن دوختم.

 دو روز بعد، با خانمِ... خانمِ...فالگیر صدایش کنم؟ نه! از آن رو که این بانو چهره ء فریبنده و زیبایی دارد، بهتر است او را فریبا بنامم که برازنده ء اوست. خلاصه با خانم فریبا قرار گذاشتم و با دوستم راهی خانه اش شدیم. در تصوراتم، آدم پیشگو، جادوگر یا کف بین و امثالهم را صاحب خانه ای دور از شهر و بالای کوه و دارای برج های مراقبت فرض می کردم که با تله موش گیر خواهم کرد و راه فراری هم نخواهم داشت! اما اینجا انتخاب با من بود و اگر گرفتاری پیش می آمد، فقط دامن گیر من نبود! خوشبختانه، خانه اش نه بالای کوه بود، نه وسط جنگل، نه بیابون! در کوچه ای معمولی بود. زنگ را زدم و بعد از معرفی وارد شدم. وارد خانه که شدم، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، عکس سیاه و سفید فریبا بود که متفکر و فنجان به دست، دور دست ها رو نگاه می کرد.

فنجان قهوه انتظارمو می کشید؛ داغ بود. کم کم آن را سر می کشیدم و بالاخره فنجان را ۱۸۰ درجه روی نعلبکی برگرداندم و منتظر شدم ته مانده قهوه، خبرهایی از آینده را برایم ترسیم کند. صاحب ناخنهای جگری، فنجان را به حالت اول برگرداند و با دقت آن را چرخاند و من می خواستم تغییر حالتش را از شوری یا شیرینی بختم در صورتش ببینم.

گفت و گفت؛ از شادی هایی که چند روز است دلخوشی ام شده اند، راست هم می گفت. اما در مورد آینده تردید داشتم. واقعا چطور می توان بعضی چیزها را باور کرد؟ و من گیر کرده بودم،بین شک و یقین..

 

کافه صلح!

                                      

دی ماه بود. حال و هوای شهر،با سال های قبل، زمین تا آسمان فرق داشت؛ در این شهر ساحلی، برای نخستین بار برف بارید! در و دیوار کلیسای متروک خیابان انقلاب بعد از سال ها رنگ و لعاب تازه ای گرفته بود. درش باز بود و زنان و مردان چشم ذاقی روسی وارد آن می شدند. لحظه ء تحویل سال نو میلادی نزدیک بود.

من اما در آن خیابان شلوغ، دنبال کافه ای می گشتم تا قهوه ای سرمای وجودم را آب کند.با قدم های کوتاه و کفش های پاشنه بلندی که تق تق صدا می کردند، تند تند راه می رفتم و این سو و آن سو را تماشا می کردم. دو ردیف این خیابان مغازه های مختلفی وجود داشتند که نظم خاصی را پیروی نمی کردند؛ مثلا در دو ردیف آن، یکی در میان مغازه های طلا فروشی و فروشگاه های لوازم خانگی و لوازم ورزشی و ساز و ضرب و دفتر روزنامه و کلیسا بود که هیچ کدام با هم تناسب نداشتند. اخیرا، مغازه های خاک خورده و خالی ای که همیشه قفل بزرگی روی در آنها خودنمایی می کرد،باز شدند و شکل رستوران و کافی شاپ به خودشان گرفتند. شبیه خیابان شانزه لیزه فرانسه!

دستگیره را فشار دادم و به محض باز شدن در، زنگوله های بالای در را ناخواسته به صدا در آوردم. فضای کافه گرم و مطبوع بود و عطر قهوه و سیگار در فضا شناور بود. میز کنار پنجره را انتخاب کردم، قهوه و کیک سفارش دادم و نشستم. به دور و بر نگاه کردم؛ زن و مرد جوانی که دست های یکدیگر را تجربه می کردند، گارسن قد بلندی که با بی خیالی میزی را دستمال می کشید، دختر بچه ای که با دست های کوچکش کیک بریده شده را با چنگال به دهان می گذاشت و لبهایش شکلاتی شده بود. صحنه های جالبی بودند اما نباید وقت را تلف  می کردم. کاغذهای مصاحبه را از کیف دستی ام بیرون کشیدم و مشغول بررسی شدم. بالاخره مشکل انرژی هسته ای بین ایران و امریکا حل شده بود و من خود را برای مصاحبه ای مفصل با رئیس جمهور آماده می کردم. جلوی جنگ و خونریزی گرفته شده بود و همه صلح را تجربه می کردند؛ حتی طبیعت این شهر که برای اولین بار، قانون نباریدن برف را نقض می کرد و همه جا را سفید پوش کرده بود.

 

بزرگی

                            

شهر شهر فرنگه،از همه رنگه،رنگ وارنگه.                                                                                  

پسر روستایی با کنجکاوی و اشتیاق به دایره نزدیک شد و با چشم نیمه باز خیره شد.گل بود،پشمک بود،بادکنک های رنگی بود،شهر بازی بی سر و ته بود با یه عالمه بازیچه.سرسره،استخر توپ،ماشین سواری.ماشین های کوچولویی که خودش می تونست فرمونشونو بچرخونه. از خر سواری خسته شده بود؛ خری که مورچه ازش سبقت می گرفت. از نون و پنیر دلزده شده بود. دوست داشت خوراکی های بقالی های توی شهر رو تصاحب کنه. از فراغت بعد از مشق نویسی آشفته شده بود. می خواست مثه بچه های شهری،سینما بره. با خودش فکر کرد: فقط وقتی می تونم به شهر برم که بهتر درس بخونم و برای همیشه اونجا موندگار بشم. از این فکر خوشش اومد. با خودش عهد کرد که تلاش کنه تا به شهر برسه؛ شهر یعنی بهشت!                                                                                    

سالها از پی هم گذشتن. پسرک،مرد شده بود. تلاش هایی که کرد،راه دوری نرفت. همه اهالی ده،آقا دکتر صداش میزدن و از این لفظ خوشش میومد و تبسم می کرد. پدر پیرش با افتخار مدرکش را به دیوار فرو ریخته ء گچی آویزون کرد. مرد جوان با یکی از همکاراش ازدواج کرد.خانوم دکتر مو بلوندی که از لباسش بوی ژیوانژی تراوش می کرد مرد،توی شهر موندگار شد. خونه خرید، ماشین خرید، بچه دار شد، بچه هاشو به شهر بازی برد؛ اما دیگه مثل قبل خوشحال نبود. خسته بود؛ از ترافیک، همهمه ء آدم ها، آلودگی هوا، مهمونی های تجملی آخر هفته که هر بار خونهء یکی از همکاراش برگزار میشد. دل تنگ شد؛برای عطر نون کنجدی ای که مادرش خمیرش را با دست ورز میداد و صاف می کرد و به تنور میچسبوند، برای رفتن به باغ سیب و چیدن آنها و گاهی گاز زدن میوه ء نشسته.برای قوقولی قوقوی خروسی که صبح ها از خواب بیدارش می کرد.دیگه هیچ وقت شهر،شهر فرنگ نبود.

 

تولد خیالی

         

عجب صبح قشنگی!این صبح بهاری،یک روز زیبا را نوید می دهد. وای چقدر کار دارم!اما با این وجود به

نرمی لبخند می زنم،چون امروز روز خوبی خواهد بود.

به آرایشگاه می روم.سر راه هدیهء سفارشی ام را می گیرم؛جعبه را باز می کنم.برق ساعت چشمم را

کور می کند.الحق که برازندهء توست.

هنوز نمی دانم این دفعه به کدام  رستوران برویم.خسته شدم این قدر رستوران ایتالیایی را زیارت کردیم.

اما تو دوست داری دیگر،بنابراین با عجله رهسپار رستوران می شوم تا جایی رزرو کنم.

چند شاخه رز سفید می خواهم.رز سفید،همیشه برای من یاد آور اولین دیدارمان است.

                                                          * * *

خانه ام.امروز باید شیک و بی نقص باشم.تک تک لباس ها را بیرون آوردم و می پوشم و می پرسم این

 یا آن؟ بالاخره لباس سیاهم را می پوشم.کفشها را هم.به چشمانم ریمل می زنم.دو لکهء صورتی رنگ

به گونه هایم می زنم.موهایم را مرتب می کنم.مجددا به آینه نگاه می کنم و خودم را تحسین می کنم.

 ترانه می گذارم و مست و ملنگ چرخش های هماهنگ در بدنم ایجاد می کنم.آخر امروز روز تولد توست!

                                                        * * *

این بار حتی نشد تولدت را تبریک بگویم؛نه حضوری،نه تلفنی.فقط به آن دلیل که دیگر باهم کاری نداریم.

 

برقصیم؟

از پنجره بیرونو تماشا می کردم.تازه اشکامو پاک کرده بودم و به مردمی که با عجله یا سلانه سلانه راه

میرفتن،نگاه می کردم.یه مردی رو دیدم که از توی مترو کله شو به شیشه مترو چسبونده و منو نگاه می

کنه.این چند شبی که پشت پنجره می ایستادم و به بیرون زل میزدم،همون مرد رو می دیدم.

 من در یک آموزشگاه رقص کار می کردم.چند روز بعد اون مردی که تو مترو منو می پایید به آموزشگاه ما

اومد و ثبت نام کرد.اصلا بهش نمی یومد که به رقص هم فکر کنه!

بازم اون نگاه ها تکرار میشد و من اعتنایی نمی کردم.دیگه نمی تونستم به مردها اعتماد کنم.بنابراین،

یک شب که باهم صحبت می کردیم خیلی قاطع گفتم:اگه به خاطر وجودم میای کلاس بهتره دیگه پیدات

نشه! و راهمو کشیدمو رفتم.راستش کمی هم از رفتار تندم عذاب وجدان گرفتم اما دلم نمی خواست

هر کسی هرطور می خواد برای من نقشه بکشه.

در کمال تعجب دیدم که فردا هم به آموزشگاه اومدو با جدیت بیشتر شروع به رقصیدن کرد.خوشحال شدم

که برای پرورش استعدادش اومده و من هم کمکش کردم.

آخر کلاس گشنگی رو بهونه کردم تا با هم به رستوران بریم و در مورد رفتار اون شب هم ازش عذر بخوام

و اون گفت:دلیل اولم برای اومدن به کلاس تو بودی اما بعدش خودم علاقه مند شدم به اینکه تغییر کنم...

وقت مسابقات بود؛راضی نمیشد شرکت کنه اما تشویقش کردم که تو میتونی.وقتی که نوبت رقصیدنش

رسید،دست زوج رقصش رو گرفت و در مجلس درخشید.وسط مسابقه صدایی به گوش رسید: بابا ادامه

بده.اینجا مرد تمرکزشو از دست داد و به طرف صدا چرخید و زن و دخترشو دید.حسابی جا خورد.مسابقه

به هم خورد؛زنش سالن رو ترک کرد و مرد هم به دنبالش روانه شد.زنش شاکی شده بود که چرا چیزی

نمی دونست.

بعد از اون شب دیگه ندیدمش.این مرد تو این مدت کم منو دگرگون کرد؛به من یاد داد که باید تغییر کرد.

مدتها به خاطر جدایی از زوج رقصم ناراحت بودم و رقص رو به خوبی قبل اجرا نمی کردم.تصمیم گرفتم

بازم تحصیل کنم؛توی همین رشته ای که عاشقانه دوستش دارم.پس انگلیس رو انتخاب کردم.یه جشن

خداحافظی ترتیب دادم و نامه ای برای اون مرد نوشتم و امیدوار بودم که باز هم ببینمش.

همه اومده بودن جز اون.داشتم کلافه میشدم.بالاخره اومد.با زنش.هر دو خوشحال بودن و من شاد و سر

مست از اینکه با هم بودن و به دیدارم اومدن.

* فیلم shall we dance رو دیدم.خودمو بجای بازیگر زن تصور کردم.به همین سادگی!

                           

 

         

سایه ء مخوف

شیک و پیک،هفت قلم آرایش کرده،لباس گرم پوشیده،موبایل و هندزفری به گوش راهی پیاده روی شدم

 بازم موقع بیرون اومدن،زنهای فضول همسایه رو می بینم و لبخند زورکی م کش میاد.اما من خوش حال

و مست و ملول به گرمی سلام می کنم و رد میشم.انقدر صدای موزیک بلنده که نشنیدم چی گفتن!!

راه رفتنم خواه ناخواه با موسیقی همراه میشه.

داشتم آهنگ بعدی رو میذاشتم که یه نور قوی تو چشمام منعکس شد و باعث شد ناخودآگاه عقب برم.

برخورد شدید دو موتور که باعث شد سرنشین موتور مقابل بره رو هوا و بخوره زمین!وای!ثانیه ها کندتر

شدن تا وقتی که اون آقا از زمین بلند شد!بخیر گذشت اما،هر حرکت کوچیکی ترسمو دوچندان می کرد.

 با احتیاط به راه رفتنم ادامه دادم.هوا تاریک شده بود؛یه نیم نگاهی به ساختمون نیمه کاره انداختم و

حس کردم چیزی از درون برق می زنه.گفتم شاید جن و پری بهم چشمک زده!صدای گوشخراش ماشین

های سیستم داری که از کنارم رد می شدن،آشوب دلمو بیشتر کرد.یه سایه ء خاکستری پشت سرم

حس کردم که داره منو تعقیب می کنه!قدمامو تندترکردم؛قدماشو تندتر کرد.دیگه صدای تپش قلبمو به

وضوح می شنیدم.اون سایه پا به پای من حرکت می کرد و وقتی از کنارم رد شد،دیدم دختر مشکی

پوش کوتاه قدی بیش نیست!