آسمان وانیلی

لبخند زدم و چشمامو بستم.
توی اون هفته ای که نمی دونستم مرگ به سراغم میاد، دفترچه یادداشت بنفشمو در آوردم و آرزوهایی که از وقتی بچه بودم تا چند روز قبل نوشته بودم، نگاه کردم. آرزوی فانتزی ای که اولین بار توی جمع بچه هایی که با هم نقاشی می کشیدیم گفتم، باعث شد همه ء اون جمع حسود و تخس بهم بخندن! با دیدن این عکس العمل، از همون موقع اولین شعاری که تو زندگی بهش معتقد شدم این بود که لذتی که در انتقام هست در بخشش نیست! و به این ترتیب، اولین انتقاممو با پاره کردن نقاشی هایی که ادعا داشتن اون عنکبوتهای ریز و درشت پدر و مادرشونن در سن ۶ سالگی عملی کردم.اما حالا که بیست سال و اندی داشتم، می خواستم هر طور شده حداقل چندتا از آرزوهایم را برآورده کنم. کنار آرزوهایی که به نظرم جذاب ترن تیک زدم. باز هم نگاه کردم. آرزوهای قشنگی بودن اما عیبشون این بود که زیادی رویایی بودن!
پس من کی باید به آرزوهام برسم؟ چرا فقط من به آرزوهام نمی رسم؟چرا؟ چرا؟ این سوالات کلافه م کرده بودن.
توی قاب پنجره به خیابون نگاه می کردم و توی شلوغی خیابون و همهمه ماشین ها دیدمش که ویلون و حیرون مونده بود اگه از خیابون رد بشه زنده میمونه یا نه! آخه بیچاره نمی دید! تو یه چشم به هم زدن لباس پوشیدمو خودمو بهش رسوندم. قبل از سوال کلیشه ای تو دیگه کی هستی؟ گفتم مهم نیست بیا با هم از این خیابون رد بشیم! توی راه از چیزایی که دیدم مثل یه گزارشگر حرفه ای حرف می زدم: اینجا گل فروشیه و چشمای گل فروش یکم لوچه! اینجا دختر کوچولویی به سگی که داره مرغای کباب شده رستورانو می بینه می خنده، ممممممممم! اینجا یه عالمه بستنی خوشمزه ست،.... خوشحالی زاید الوصفی توی وجودم پیچید از اینکه لبخند پیرمردو دیدم و اونو به مسیرش رسونده بودم.
توی اون هفته سعی کردم آشکارا و بیشتر پنهانی، به اطرافیانم کمک کنم و فهمیدم هر عملی عکس العملی داره و بقیه هم در فکر خوشحال کردن من هستند و اینجوریه که حتی اگه به آرزوهای سوپر مالیخولیایی مون نرسیدیم، میشه شاد بود و شاد کرد!






من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.