سایه ء مخوف
بازم موقع بیرون اومدن،زنهای فضول همسایه رو می بینم و لبخند زورکی م کش میاد.اما من خوش حال
و مست و ملول به گرمی سلام می کنم و رد میشم.انقدر صدای موزیک بلنده که نشنیدم چی گفتن!!
راه رفتنم خواه ناخواه با موسیقی همراه میشه.
داشتم آهنگ بعدی رو میذاشتم که یه نور قوی تو چشمام منعکس شد و باعث شد ناخودآگاه عقب برم.
برخورد شدید دو موتور که باعث شد سرنشین موتور مقابل بره رو هوا و بخوره زمین!وای!ثانیه ها کندتر
شدن تا وقتی که اون آقا از زمین بلند شد!بخیر گذشت اما،هر حرکت کوچیکی ترسمو دوچندان می کرد.
با احتیاط به راه رفتنم ادامه دادم.هوا تاریک شده بود؛یه نیم نگاهی به ساختمون نیمه کاره انداختم و
حس کردم چیزی از درون برق می زنه.گفتم شاید جن و پری بهم چشمک زده!صدای گوشخراش ماشین
های سیستم داری که از کنارم رد می شدن،آشوب دلمو بیشتر کرد.یه سایه ء خاکستری پشت سرم
حس کردم که داره منو تعقیب می کنه!قدمامو تندترکردم؛قدماشو تندتر کرد.دیگه صدای تپش قلبمو به
وضوح می شنیدم.اون سایه پا به پای من حرکت می کرد و وقتی از کنارم رد شد،دیدم دختر مشکی
پوش کوتاه قدی بیش نیست!

من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.