پرنده آبی

                            
توی pinterest غرق شدم. می نویسم: iran air و وقتی آرم آبی ظاهر می شود، بی اختیار لبخند می زنم. یک آن ، همه خاطرات و اتفاقات و لحظه هایی که تو هواپیما و فرودگاه داشتم به مغزم هجوم می آورند. آرم حک شده روی بال هواپیما اولین چیزی ست که من را  با سفر هوایی آشنا کرد. وقتی می بینمش یاد مجسمه و نقش های حکاکی شده ی تخت جمشیدی میفتم. این علامت آبی همیشه وسوسه ام می کند و با دیدنش خودم را در آسمانی می بینم که ابرهای مه مانندی از آن در گذرند. عاشق پروازم و از بچگی آرزو داشتم دو بال داشتم، هم برای پرواز ، هم برای اینکه شبیه فرشته ها شوم.

عاشق خلبان ها و مهماندارهام. خلبان با لباس سفیدآستین کوتاه و موهای مرتب جوگندمی و عینک آفتابی دم در ایستاده و به همه مسافران خوشامد میگوید. مهماندارهای مرتب با قد بلند و اعتماد به نفس، صف کشیده اند تا کیف و چمدان ها را جا دهند یا جای هر تازه وارد را نشان دهند. یک جاذبه ای در آنهاست که همیشه توجه آدم را به خود جلب می کنند؛ مقتدر اند بدون ذره ای خشونت. هر بار که مهماندارها جفت می شوند و حرکات ایمنی را با دست هایشان نشان می دهند برایم تازگی دارد و با خود میگویم خسته نمی شوند از این تکرار؟! روزی چند بار باید این حرکات را نمایش دهند، پذیرایی کنند، به خواسته مسافران گوش دهند و برای انجامش طول هواپیما را طی کنند و با همه ی اینها لبخند را مانند قاب عکسی روی صورتشان نصب کنند. گویی روی زمین کاری برای انجام دادن ندارند و رفت وآمد در آسمان برایشان جذاب تر است. 

چند سال پیش که وبلاگ "گاه نوشت های یک مهماندار" را پیدا کرده بودم، یک روز کامل را به خواندن آرشیوش اختصاص دادم و همیشه منتظر بودم تا مطلب تازه ای بنویسد و خیلی کنجکاو بودم چهره نویسنده را ببینم. از آنجایی که خیلی با هم دوست بودیم همدیگر را دیدیم.

آن بالا بالاها را دوست دارم.

دل "تنگ"  شد

هروقت در مورد "دیگران" چند سطر نوشتم و خواستم لابلای نوشته هایم خصوصیات خوبشان را پر رنگ کنم، دیگران خیلی خوب از من قدردانی کردند البته جوری که اصلا توقعش را نداشتم! مهم نیست؛ دوست ندارم ننوشتن از آدم ها بهانه ای باشد برای چال کردنشان در لابه لای زیرین خاطراتم و با آنها خداحافظی کنم، چرا که نفرت انگیزترین کار دنیا همین خداحافظی است.
اوایل رابطه مان خیلی خوب نبود. من خیلی کوچک بودم و او به واسطه بزرگتر بودن هرجور که عشقش می کشید اذیتم می کرد. من گریه می کردم و او می خندید. بعدها که ساعت ها خودش را در اتاق حبس می کرد و من تازه معنی شیطنت را یاد می گرفتم و بی توجه به کتابهای قطور و برنامه هایی که برای قبول شدن در بهترین دانشگاه دارد، بلند بلند می خندیدم و قایم باشک بازی می کردم تا اینکه یکبار صدای جیغ و اعتراضش در جا میخکوبم کرد. صورت مچاله ای میدیدم با دهانی که می جنبد و من نمیدانستم چطور از این مخمصه خلاص شوم. به محض اینکه ساکت شد، گوشه خلوتی گیر آوردم و زار زار گریه کردم. بعد از چند دقیقه از پشت پرده چشمم که حسابی خیس شده بود و برف پاک کن لازم داشت! دیدمش که روبه رویم نشسته و سعی می کند ناراحتی ام را برطرف کند.
بالاخره روز کنکور فرا رسید و بعد از آن ماهها انتظار و خرید روزنامه برای دیدن نتایج کنکور، خیل عظیمی از دخترها و پسرها را به کیوسک کشاند. آنهایی که قبول نشده بودند روزنامه را تکه تکه می کردند و روی زمین می ریختند و آنهایی که مشخصاتشان را در روزنامه پیدا می کردند از خوشحالی روی پا بند نمی شدند. برادر من هم از این دسته بود. دانشگاه شهیدچمران انتظارش را می کشید. رفت. هر از گاهی می آمد و به ما سر میزد. دانشگاه تمام شد و ماندنش برای ما ماندگار شد. کاری برای خودش دست و پا کرد. غرق کار شد. کم و بیش از همدیگر شناخت پیدا کردیم. کم کم وجه تشابهی در خواندن کتاب یا فیلم یا تفریح گاهی پیدا می کردیم و از اینکه جمله هایمان را مکمل هم کنیم خشنود می شدیم. کم کم به هم علاقه مند شدیم و به قولی درکارها "پایه "هم شدیم.
بیشترین زمانی که یکی از لذتهای دوست داشتنی را تجربه کردیم، تصمیم ناگهانی گرفتن برای یک سفر تاریخی بود. یک سفر تاریخی سه روزه که هدف آشنایی با مکانهای تاریخی و بهره بردن از هوای خوب در مدت زمان کم و استفاده زیاد حالمان را جا می آورد. مختصر و مفید. به جرات می گویم پرخاطره ترین، پر عکس ترین و پر مغزترین سفر کل عمرم بود.
بعد از آن، موقعیت ازدواج برادر بود که طبیعتا بین ما فاصله انداخت. فاصله دلتنگی می آورد و دلتنگی نوشتن...

فردا روز دیگری است

آنقدر به کلی شقی خودم ایمان دارم که مطمئنم اگر کل دیوار را سطر به سطر با فونت های بزرگی که درچشم هم جا نمی شوند بنویسم" کار امروز به فردا مسپار" اعتنایی نمی کنم و چشمم فونت ریزی را که حاشیه دیوار نوشته شده و فقط مورچه ها از پس خواندنش بر می آیند می خوانم و تکرار می کنم" فردا هم روز دیگری است" !
سر دردم از بعد از ظهر شروع شده بود و غیر از آن چند مریضی قاطی هم گرفته بودم و اصلا میلی به خوردن قرص جدید نداشتم. مریضی های دیگر همان مریضی های قبلی بودند که هر چند وقت یکبار یقه ام را می گرفتند و من هر از گاهی با قرص از آنها پذیرایی می کردم. وقتی درد شدت می گیرد عملا در حال جان دادن هستم و هر دو دقیقه یکبار به اطرافیان دردم را تکرار می کنم؛ مانند زنگ ساعت که بی وقفه تلاش می کند خوابها را بیدار کند درد را حتی به در و دیوار هم گوشزد می کنم! تا حالا فکر نکرده ام اگر به جای این ... (اسمش را قطعا فراخی نمی گذارم) سر وقت هر نوع جوشانده پر خواص بد مزه یا قرص و کپسول های رنگ رنگی را بخورم دیگر گنجشک ها بالای سرم بال بال نمی زنند و من بی شک خوشحال ترم.
باز هم روزی فرا می رسد که تحت فشار باشم و بگویم غلط کردم، دفعه بعد جبران می کنم و همین که آب از سرم گذشت، تمام قول و قرارهایم را فراموش می کنم و میروم پی کارم تا زمانی که امراض به استقبالم بیایند! بله دوستان، آدم شدن الکی که نیست! کتک می خواهد!