هروقت در مورد "دیگران" چند سطر نوشتم و خواستم لابلای نوشته هایم خصوصیات خوبشان را پر رنگ کنم، دیگران خیلی خوب از من قدردانی کردند البته جوری که اصلا توقعش را نداشتم! مهم نیست؛ دوست ندارم ننوشتن از آدم ها بهانه ای باشد برای چال کردنشان در لابه لای زیرین خاطراتم و با آنها خداحافظی کنم، چرا که نفرت انگیزترین کار دنیا همین خداحافظی است.
اوایل رابطه مان خیلی خوب نبود. من خیلی کوچک بودم و او به واسطه بزرگتر بودن هرجور که عشقش می کشید اذیتم می کرد. من گریه می کردم و او می خندید. بعدها که ساعت ها خودش را در اتاق حبس می کرد و من تازه معنی شیطنت را یاد می گرفتم و بی توجه به کتابهای قطور و برنامه هایی که برای قبول شدن در بهترین دانشگاه دارد، بلند بلند می خندیدم و قایم باشک بازی می کردم تا اینکه یکبار صدای جیغ و اعتراضش در جا میخکوبم کرد. صورت مچاله ای میدیدم با دهانی که می جنبد و من نمیدانستم چطور از این مخمصه خلاص شوم. به محض اینکه ساکت شد، گوشه خلوتی گیر آوردم و زار زار گریه کردم. بعد از چند دقیقه از پشت پرده چشمم که حسابی خیس شده بود و برف پاک کن لازم داشت! دیدمش که روبه رویم نشسته و سعی می کند ناراحتی ام را برطرف کند.
بالاخره روز کنکور فرا رسید و بعد از آن ماهها انتظار و خرید روزنامه برای دیدن نتایج کنکور، خیل عظیمی از دخترها و پسرها را به کیوسک کشاند. آنهایی که قبول نشده بودند روزنامه را تکه تکه می کردند و روی زمین می ریختند و آنهایی که مشخصاتشان را در روزنامه پیدا می کردند از خوشحالی روی پا بند نمی شدند. برادر من هم از این دسته بود. دانشگاه شهیدچمران انتظارش را می کشید. رفت. هر از گاهی می آمد و به ما سر میزد. دانشگاه تمام شد و ماندنش برای ما ماندگار شد. کاری برای خودش دست و پا کرد. غرق کار شد. کم و بیش از همدیگر شناخت پیدا کردیم. کم کم وجه تشابهی در خواندن کتاب یا فیلم یا تفریح گاهی پیدا می کردیم و از اینکه جمله هایمان را مکمل هم کنیم خشنود می شدیم. کم کم به هم علاقه مند شدیم و به قولی درکارها "پایه "هم شدیم.
بیشترین زمانی که یکی از لذتهای دوست داشتنی را تجربه کردیم، تصمیم ناگهانی گرفتن برای یک سفر تاریخی بود. یک سفر تاریخی سه روزه که هدف آشنایی با مکانهای تاریخی و بهره بردن از هوای خوب در مدت زمان کم و استفاده زیاد حالمان را جا می آورد. مختصر و مفید. به جرات می گویم پرخاطره ترین، پر عکس ترین و پر مغزترین سفر کل عمرم بود.
بعد از آن، موقعیت ازدواج برادر بود که طبیعتا بین ما فاصله انداخت. فاصله دلتنگی می آورد و دلتنگی نوشتن...