اعصابم خورد بود و داشتم فکر می کردم به یکی از اون موزیک های غم انگیز ناک گوش کنم تا من و خواننده با هم عزا بگیریم و های های گریه کنیم! ولی خیلی زود به این نتیجه رسیدم که حال من الان اینو می طلبه که یکی جلوم باشه، همین جوری بزنم تو سرش هیچی هم نگه! روانشاسا میگن موقع عصبانیت کارهایی انجام بدین که خیالتون راحت بشه؛ میگن نوشتن خیلی جواب میده. تصمیم گرفتم دق دلیمو توی کاغذ بنویسم بعدشم از وسط اراجیفمو جر بدم! همین کارم کردم اما دیدم نه! نمیشه! کاغذ که با یه فوت هم خراب میشه. چیزی که من لازم دارم باید خیلی مقاوم و آهنی باشه که بهم دهن کجی کنه تا لجمو بیشتر در بیاره و بیشتر فشار بیارم. به اطرافم نگاه کردم کیبرد گزینه ی بدی نبود.فقط اشکال کار این بود که دلم می خواست به کلی نابودش کنم و چون سایر اعضای خانواده هم ازش استفاده می کنن، بعدا یقه ی منو می گیرن و خودمو  کیبرد می کنن! یکم ملایم تر شروع به تایپ کردم. در واقع کلماتی که تایپ می کردم معنا و مفهمومی  نداشتن و فقط داشتم ادای تایپیست های حرفه ای و عینکی ای رو در میووردم که بدون پلک زدن، به صفحه مانیتور خیره شدن و نوشتنی ها رو می نویسن.
موبایلم بهم چشمک می زد. با شک و تردید براندازش کردم. کمر باریکش منو وسوسه می کرد که بکوبمش به دیوار! با خودم گفتم وقتی هیچ تماس به درد بخوری یا حتی اسمس دلگرم کننده ای از فرستنده هایی غیر از اونایی که تکالیف دانشکده رو ازم می پرسن دریافت می کنم وجودش باعث آزار کائنات( من زمینی) میشه. همون بهتر که نباشه! همین که عزممو جمع کردم و نیرومو  تو بازوم قلنبه کردم، یاد خاطراتی افتادم که با این مویایل سپری شد؛ اولین خاطره مربوط به هدیه گرفتن این موبایل بود و برام خیلی ارزش مند بود چون زمانی که این موبایل مد شد، به سرعت دستم رسید. این موبایل کم حافظه همیشه منو از خواب بیدار می کرد و فلان کارو بهم یاد آوری می کرد. اینا غیر از عکس ها و اسمس های پر خاطره ای بود که توی این گوشی کوچیک جا گرفته بودن و گفتم به مولا نا لوطی ام اگه بزنم زیر مرام و رفاقت چار سالمون رفیق! پس بوسیدمش گذاشتمش کنار!
گزینه ی بعدی خواهرم بود. توی این بی اعصابی من، یاد حرف های امیدوار کننده افتاده بود و با ناز و نوز، افتاده بود به جون من و ازم می خواست دنیا رو خوشگل و لوند ببینم! یه نگاه چپ بهش کردم و گفتم: خواهر من، من الان به این حرفا ذره ای توجه نمی کنم و برام عین این میمونه که خربزه رو با عسل بلمبونم! مگه گوش می کرد؟ اینقد اون گفت و من گفتم که جفتمون شروع کردیم به پرت و پلا گفتن! وسطشم می زدیم زیر خنده! از اون حالت های خلسه وار بی عاری و خل و چلی که خیلی کم نصیب آدمیزاد میشه گرفته بودیم! القصه خواهرو زدم ترکوندم که افسردگی گرفت! حالا من باید دلقک میشدم تا بخنده!
بالاخره شب فرا رسید و جسم لجوجمو روی تخت انداختم و پتو رو روی سرم کشیدم و شروع به شمردن گوسفندا کردم و چشمامو بستم و منتظر شدم ببینم اون روز خوبی که میاد فرداست یا پروازش فعلا کنسل شده!