از پنجره بیرونو تماشا می کردم.تازه اشکامو پاک کرده بودم و به مردمی که با عجله یا سلانه سلانه راه

میرفتن،نگاه می کردم.یه مردی رو دیدم که از توی مترو کله شو به شیشه مترو چسبونده و منو نگاه می

کنه.این چند شبی که پشت پنجره می ایستادم و به بیرون زل میزدم،همون مرد رو می دیدم.

 من در یک آموزشگاه رقص کار می کردم.چند روز بعد اون مردی که تو مترو منو می پایید به آموزشگاه ما

اومد و ثبت نام کرد.اصلا بهش نمی یومد که به رقص هم فکر کنه!

بازم اون نگاه ها تکرار میشد و من اعتنایی نمی کردم.دیگه نمی تونستم به مردها اعتماد کنم.بنابراین،

یک شب که باهم صحبت می کردیم خیلی قاطع گفتم:اگه به خاطر وجودم میای کلاس بهتره دیگه پیدات

نشه! و راهمو کشیدمو رفتم.راستش کمی هم از رفتار تندم عذاب وجدان گرفتم اما دلم نمی خواست

هر کسی هرطور می خواد برای من نقشه بکشه.

در کمال تعجب دیدم که فردا هم به آموزشگاه اومدو با جدیت بیشتر شروع به رقصیدن کرد.خوشحال شدم

که برای پرورش استعدادش اومده و من هم کمکش کردم.

آخر کلاس گشنگی رو بهونه کردم تا با هم به رستوران بریم و در مورد رفتار اون شب هم ازش عذر بخوام

و اون گفت:دلیل اولم برای اومدن به کلاس تو بودی اما بعدش خودم علاقه مند شدم به اینکه تغییر کنم...

وقت مسابقات بود؛راضی نمیشد شرکت کنه اما تشویقش کردم که تو میتونی.وقتی که نوبت رقصیدنش

رسید،دست زوج رقصش رو گرفت و در مجلس درخشید.وسط مسابقه صدایی به گوش رسید: بابا ادامه

بده.اینجا مرد تمرکزشو از دست داد و به طرف صدا چرخید و زن و دخترشو دید.حسابی جا خورد.مسابقه

به هم خورد؛زنش سالن رو ترک کرد و مرد هم به دنبالش روانه شد.زنش شاکی شده بود که چرا چیزی

نمی دونست.

بعد از اون شب دیگه ندیدمش.این مرد تو این مدت کم منو دگرگون کرد؛به من یاد داد که باید تغییر کرد.

مدتها به خاطر جدایی از زوج رقصم ناراحت بودم و رقص رو به خوبی قبل اجرا نمی کردم.تصمیم گرفتم

بازم تحصیل کنم؛توی همین رشته ای که عاشقانه دوستش دارم.پس انگلیس رو انتخاب کردم.یه جشن

خداحافظی ترتیب دادم و نامه ای برای اون مرد نوشتم و امیدوار بودم که باز هم ببینمش.

همه اومده بودن جز اون.داشتم کلافه میشدم.بالاخره اومد.با زنش.هر دو خوشحال بودن و من شاد و سر

مست از اینکه با هم بودن و به دیدارم اومدن.

* فیلم shall we dance رو دیدم.خودمو بجای بازیگر زن تصور کردم.به همین سادگی!