کافه صلح!

دی ماه بود. حال و هوای شهر،با سال های قبل، زمین تا آسمان فرق داشت؛ در این شهر ساحلی، برای نخستین بار برف بارید! در و دیوار کلیسای متروک خیابان انقلاب بعد از سال ها رنگ و لعاب تازه ای گرفته بود. درش باز بود و زنان و مردان چشم ذاقی روسی وارد آن می شدند. لحظه ء تحویل سال نو میلادی نزدیک بود.
من اما در آن خیابان شلوغ، دنبال کافه ای می گشتم تا قهوه ای سرمای وجودم را آب کند.با قدم های کوتاه و کفش های پاشنه بلندی که تق تق صدا می کردند، تند تند راه می رفتم و این سو و آن سو را تماشا می کردم. دو ردیف این خیابان مغازه های مختلفی وجود داشتند که نظم خاصی را پیروی نمی کردند؛ مثلا در دو ردیف آن، یکی در میان مغازه های طلا فروشی و فروشگاه های لوازم خانگی و لوازم ورزشی و ساز و ضرب و دفتر روزنامه و کلیسا بود که هیچ کدام با هم تناسب نداشتند. اخیرا، مغازه های خاک خورده و خالی ای که همیشه قفل بزرگی روی در آنها خودنمایی می کرد،باز شدند و شکل رستوران و کافی شاپ به خودشان گرفتند. شبیه خیابان شانزه لیزه فرانسه!
دستگیره را فشار دادم و به محض باز شدن در، زنگوله های بالای در را ناخواسته به صدا در آوردم. فضای کافه گرم و مطبوع بود و عطر قهوه و سیگار در فضا شناور بود. میز کنار پنجره را انتخاب کردم، قهوه و کیک سفارش دادم و نشستم. به دور و بر نگاه کردم؛ زن و مرد جوانی که دست های یکدیگر را تجربه می کردند، گارسن قد بلندی که با بی خیالی میزی را دستمال می کشید، دختر بچه ای که با دست های کوچکش کیک بریده شده را با چنگال به دهان می گذاشت و لبهایش شکلاتی شده بود. صحنه های جالبی بودند اما نباید وقت را تلف می کردم. کاغذهای مصاحبه را از کیف دستی ام بیرون کشیدم و مشغول بررسی شدم. بالاخره مشکل انرژی هسته ای بین ایران و امریکا حل شده بود و من خود را برای مصاحبه ای مفصل با رئیس جمهور آماده می کردم. جلوی جنگ و خونریزی گرفته شده بود و همه صلح را تجربه می کردند؛ حتی طبیعت این شهر که برای اولین بار، قانون نباریدن برف را نقض می کرد و همه جا را سفید پوش کرده بود.
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.