عزیز دردانه بودم. دو خواهر هم داشتم اما چون پسر بودم حسابی سوگلی بودم. پدر و مادرم همه ء امکانات رفاهی را برایم فراهم می کردند.اگر در درس ریاضی ضعیف بودم، به سرعت بهترین معلم را برایم می آوردند تا مسائل را چشم بسته حل کنم! البته من هم کوتاهی نمی کردم و خوب درس می خواندم.سالها از پی هم گذشت؛سربازی رفتم.درسم را ادامه دادم و مدرکم را گرفتم.همه مرا "مهندس" صدا می زدند و من ذوق زدگی خود را فقط با تبسمی به نمایش می گذاشتم. نمی دانستند در دلم غوغاست! مدرک ام را خیلی مرتب نگه داشته بودم.دیگر وقت آن بود که توانایی خود را محک بزنم و به کاری مشغول شوم. این در و آن در می زدم؛ آگهی های استخدام را با چشم می خوردم، تماس می گرفتم.اما اغلب یا سابقه کار می خواستند یا حقوقشان جوابگوی نیازهای من نبود.کلافه و حیران بودم.

 روزی یکی از هم دوره ای هایم را دیدم و احوالش را جویا شدم و هم چنین از مدرک دست نخورده و وضع بیکاری ام گفتم.کمی فکر کرد و گفت: با ما همکاری کن، اول باید مقداری پول به ما بدهی و بعد ما دوبرابر مبلغ را به تو بر می گردانیم. شرکت هرمی بود. گفتم این که به درد نمی خورد، تکلیف کار معلوم نیست.یک روز شاغلی شش ماه بیکار! من اگر می توانستم این همه پول تهیه کنم که سراغ این کار نمی روم. گفت: به هرحال من این پیشنهاد را به هرکسی نمیدهم و پشیمان خواهی شد!

شستم خبردار شد که می خواهد مغزم را شستشو دهد.از او خداحافظی کردم و دیگر پشت سرم را نگاه نکردم. چند روز بعد خبر لو رفتن شرکتشان را در روزنامه خواندم و با خود گفتم: خوب شد قبول نکردم،کاچی، به از هیچی!