اصولا زیاد اهل قهوه خوردن نیستم.مگر اینکه با شیر مخلوط شده باشد.به اینکه بشود سرنوشت و آینده را از روی یک فنجان خواند هم اعتقادی ندارم. اما برای سرگرمی هم که شده، دلم می خواست امتحان کنم. این فرصت هم پیش آمد! توی این کافه ء قهوه ای، که همه چیز را شبیه به قهوه طراحی کرده بودند، یک خانم، کارت ویزیتش را به همه مشتریان حاضر پخش کرد! نگاهی به خانم کردم: موهای فر زده ء عسلی و لبهای ژل زده ء جگری و ناخن های مصنوعی جگری رنگی که اندازه دسته بیل بودند و تن پوش خفاشی راه راه جگری و نارنجی و کفشهای برّاق نوک تیز که با تلق تولوق، آدم را وادار به دیدن صاحب کفش می کردند، مشخصات ظاهری زن بود. نگاهی به کارت انداختم؛شماره تلفن و آدرس نوشته شده بود و خواستار تعیین وقت قبلی برای خدمت به عموم! کارت را با وسواس قایم کردم و نگاه تشکر آمیزم را به زن دوختم.

 دو روز بعد، با خانمِ... خانمِ...فالگیر صدایش کنم؟ نه! از آن رو که این بانو چهره ء فریبنده و زیبایی دارد، بهتر است او را فریبا بنامم که برازنده ء اوست. خلاصه با خانم فریبا قرار گذاشتم و با دوستم راهی خانه اش شدیم. در تصوراتم، آدم پیشگو، جادوگر یا کف بین و امثالهم را صاحب خانه ای دور از شهر و بالای کوه و دارای برج های مراقبت فرض می کردم که با تله موش گیر خواهم کرد و راه فراری هم نخواهم داشت! اما اینجا انتخاب با من بود و اگر گرفتاری پیش می آمد، فقط دامن گیر من نبود! خوشبختانه، خانه اش نه بالای کوه بود، نه وسط جنگل، نه بیابون! در کوچه ای معمولی بود. زنگ را زدم و بعد از معرفی وارد شدم. وارد خانه که شدم، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، عکس سیاه و سفید فریبا بود که متفکر و فنجان به دست، دور دست ها رو نگاه می کرد.

فنجان قهوه انتظارمو می کشید؛ داغ بود. کم کم آن را سر می کشیدم و بالاخره فنجان را ۱۸۰ درجه روی نعلبکی برگرداندم و منتظر شدم ته مانده قهوه، خبرهایی از آینده را برایم ترسیم کند. صاحب ناخنهای جگری، فنجان را به حالت اول برگرداند و با دقت آن را چرخاند و من می خواستم تغییر حالتش را از شوری یا شیرینی بختم در صورتش ببینم.

گفت و گفت؛ از شادی هایی که چند روز است دلخوشی ام شده اند، راست هم می گفت. اما در مورد آینده تردید داشتم. واقعا چطور می توان بعضی چیزها را باور کرد؟ و من گیر کرده بودم،بین شک و یقین..