تولد خیالی
عجب صبح قشنگی!این صبح بهاری،یک روز زیبا را نوید می دهد. وای چقدر کار دارم!اما با این وجود به
نرمی لبخند می زنم،چون امروز روز خوبی خواهد بود.
به آرایشگاه می روم.سر راه هدیهء سفارشی ام را می گیرم؛جعبه را باز می کنم.برق ساعت چشمم را
کور می کند.الحق که برازندهء توست.
هنوز نمی دانم این دفعه به کدام رستوران برویم.خسته شدم این قدر رستوران ایتالیایی را زیارت کردیم.
اما تو دوست داری دیگر،بنابراین با عجله رهسپار رستوران می شوم تا جایی رزرو کنم.
چند شاخه رز سفید می خواهم.رز سفید،همیشه برای من یاد آور اولین دیدارمان است.
* * *
خانه ام.امروز باید شیک و بی نقص باشم.تک تک لباس ها را بیرون آوردم و می پوشم و می پرسم این
یا آن؟ بالاخره لباس سیاهم را می پوشم.کفشها را هم.به چشمانم ریمل می زنم.دو لکهء صورتی رنگ
به گونه هایم می زنم.موهایم را مرتب می کنم.مجددا به آینه نگاه می کنم و خودم را تحسین می کنم.
ترانه می گذارم و مست و ملنگ چرخش های هماهنگ در بدنم ایجاد می کنم.آخر امروز روز تولد توست!
* * *
این بار حتی نشد تولدت را تبریک بگویم؛نه حضوری،نه تلفنی.فقط به آن دلیل که دیگر باهم کاری نداریم.
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.