م مثل بهشت
محمد. همکلاسی دختر عموم توی دانشگاه شریف بود. تعریفشو زیاد شنیده بودم. از آشنایان هرکسی محمدو دیده بود از شوخ طبعی و شیطنتش می گفت. تصور من از این آدم تحصیل کرده و به اصطلاح خرخون داشتن عینک و قیافه ی جدی و غرق شدن تا کمر تو کتاب و دفتر بود!
بالاخره بورسیه شد و برای تکمیل تحصیل از ایران رفت. قبل از رفتنش یه روز اتفاقی دیدمش. با دختر خالم بودم و قرار شد بریم کافی شاپ ایرانشهر ببینیمش. هرچیزی که در موردش شنیده بودم درست بود... یه پسر راحت و صمیمی و طوری رفتار می کرد که انگار منو ده سال می شناسه. الان هم که رفته کم و بیش از طریق نت ارتباط داریم.
یه برادر دوقلویی هم داره که نسخهء دیگه ای از محمد هست. با این تفاوت که هم ازدواج کرده و سه سال زودتر به امریکا رفت. علی هم شیطنتش بی شباهت به محمد نیست و همیشه سعی می کنه همه چیز رو یه شوخی ببینه. مثل زمانی که وقتی خواهرم استرس امتحان داشت یه طوری موضوع استرسو تو پنج دقیقه چت کردن منتفی کرد که خواهرم خندون راهی دانشگاه بشه.
الان خبردار شدم که مادرشون مادری که دو دسته گل تحویل جامعه داده بود برای همیشه به آسمون کوچ کرد.مادری که چهار سال فرزندانشو ندیده بود و متقابلا بچه ها هم در حسرت دیدار مادر وا رفته بودن
خیلی متاثر شدم شرایط سختیه...
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.