هنوز سبك گذشته را در ذهن دارد. انتظار دارد همه ازدواج كنند و هفته اي يك بار براي نهار سفره اي عريض و طولاني پهن شود و همه براي غذا سر و دست بشكنند. منتظر است همه از مزه ي غذا تعريف كنند. شايد چون خودش در خانه ي درندشتي زندگي كرده و هميشه با عمه زاده ها و عموزاده هايش كاسه كوزه يكي بوده اند و خيلي بهشان خوش مي گذشته. ازدواج و بعد از يك سال بچه دار شدن و خوشحال كردن بزرگان فاميل و خوشحال كردن خواهر و برادراني كه دنبال لقب عمو و عمه و خاله و دايي بوده اند. اخت شدن بچه هاي خواهر با برادر و جاري بودن اين خون و پيوند فاميلي. كه مي گويند اصيل و استخوان دار و گاهي واقعا خود را تافته جدا بافته مي بينند. 
من اما خيلي حوصله شلوغي ندارم. بچه تر كه بودم خجالتي بودنم مرا از جمع فراري ميداد ولي بعدها كه دليلي براي خجالتي بودن و خودمعذب كردن بي مورد نديدم و آن را كنار گذاشتم، فهميدم از اول هم به اين جمع ها تعلق نداشتم. شلوغي اي كه چاشني اش زحمت است؛ دولا راست شدن و از اين سو به آن سو چرخيدن براي رفت و روب و پخت و پز و حفظ كردن لبخندهاي طولاني پشت خستگي و خميازه و جمع و جور كردن نهايي و خود را از زور خستگي به تخت رساندن! 
نقل خستگي نيست، تعارفات و معلقاتش پدرمان را در آورده. انگار اجباري پشت اين كارهاست. حفظ كردن يك چيزهايي زوري نميشود؛ گاهي فقط كنج خلوتي حال آدم را جا مي آورد تا صداي تلويزيون و نقد جمع حاضر...