ای سیزده گره گشا باش
ماشين ها با سرعت ملايم جاده را طي مي كردن.باران باريده بود و زمين ليز بود. قرار بود يك صبح تا عصر فاميل با بزرگترها و كوچكترها جمع شوند و حسابي خوش بگذرانند. هر لحظه كسي وارد حياط ميشد و با آمدنش بقيه را غافلگیر مي كرد. همه صف مي كشيدن تا با مهمانان تازه روبوسي كنن. مهمان خارج نشين ما هم به زعم خود بريز و بپاش كرده بود و چندين جعبه شيريني و لواشك و تخمه و تنقلات ديگر گرفته بود و قاطي خريدهاي ديگر روي تاقچه اتاق گذاشته بود و از جمع خانوادگي لحظه به لحظه عكس مي انداخت و به خواهرش كه آنسوي مرزها بود،واتس اپ مي كرد. توي حياط جوانها با همكاري كوچكترها وسطي بازي مي كردن و سروصدا مي كردن.
صداي موزيك هم از ماشين پارك شده توي حياط با صداي دست و جيغ و بشكن بچه هاي فاميل مخلوط شده بود.
خانمها دور ديگ ايستاده بودن و آقايان از عطر غذا مست و ملنگ در باغ كوچك حياط پرسه مي زدن.
بساط ناهار را در اتاق ته حياط كه بزرگتر بود چيدن؛ كوچكتر ها ظرف هاي سالاد و قاشق و چنگال و بزرگترها ديس هاي برنج و ماهيچه را سر سفره مي گذاشتن.
باران شديدي باريد و همه بعد از ناهار مجددا در آن اتاق بزرگ جمع شدن و چاي و قهوه روي منقل گذاشتن و عده اي سر خود را به خوردن چاي و شيريني و عده اي به ورق بازي و عده اي در گوشه اي مشغول پچ پچ و كركر بودن. پيرترها كه چرتشان را زده بودن با ورودشان، بقيه برايشان جا باز كردن و گپ ها را از سر گرفتن و اگر از كسي سراغ مي گرفتن كه حضور نداشت به ش تلفن مي كردن و جايش را خالي مي كردن.
ساعت ها مي گذشت و كم كم لحظه رفتن فرا مي رسيد و هركس وسيله اي را در ماشينش جاسازي مي كرد و همگي سوار ماشينشان شدن و خانه بزرگ اجدادي را در سكوت تنها مي گذاشتن.
سيزده بدر شد.
خاطره فروردين ٩٣كه بنا به مسافر بودن سيزده بدر را دوازده بدر كردن!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۴ ساعت 11:20 توسط سمیرا
|
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.