اغلب سعی می کنم کمد و کشوی مرتبی داشته باشم تا در پیدا کردن چیزهایی که لازم دارم دچار

مشکل نشم.این چند وقت که کتابامو رو میز تلنبار کردم و نظم و ترتیب میز و کمدمو از بین بردم،با خودم

گفتم این بل بشو رو یه جوری راست و ریس کنم که شتر با بارش اینجا گم میشه!

این بی نظمی شامل کمد خواهرمم می شد؛از اونجایی که دانشجوهای معماری همیشه در حال ترسیم

نقشه و ساخت ماکت ان،کلی گونیا و مقوا و جعبه به زور توی کمد جا داده بود.

حین مرتب کردن،کلی کاغذ و مقوا دیدم که خطوطی اونا رو سیاه کرده بود و چقدر برام با ارزش بودن...

کارت پستالها،بلیط کنسرت موسیقی،اطلاعاتی که در مورد علایقم به دست آورده بودم،نقاشی های

نا تمام سالهای نه چندان دور،بلیط سفر یک سال پیش که مصادف همین روزا بود،دفتر خاطرات دوره ی

دبستان و خاطرات کسانی که شاید فقط یک سال اونا رو دیدم،سالنامه هایی که مهم ترین خاطره یا با

ارزش ترین لحظاتمو در ۲-۳ خط ثبت می کردم؛می دیدم و لبخند می زدم یا حسرت می خوردم.انگار که

به یه گنج عظیم دست پیدا کرده باشم.

دلخوشیم به این کاغذها و فیلم هایی که مربوط به این زمونه ء مدرنه...