خرت و پرت یا...؟
مشکل نشم.این چند وقت که کتابامو رو میز تلنبار کردم و نظم و ترتیب میز و کمدمو از بین بردم،با خودم
گفتم این بل بشو رو یه جوری راست و ریس کنم که شتر با بارش اینجا گم میشه!
این بی نظمی شامل کمد خواهرمم می شد؛از اونجایی که دانشجوهای معماری همیشه در حال ترسیم
نقشه و ساخت ماکت ان،کلی گونیا و مقوا و جعبه به زور توی کمد جا داده بود.
حین مرتب کردن،کلی کاغذ و مقوا دیدم که خطوطی اونا رو سیاه کرده بود و چقدر برام با ارزش بودن...
کارت پستالها،بلیط کنسرت موسیقی،اطلاعاتی که در مورد علایقم به دست آورده بودم،نقاشی های
نا تمام سالهای نه چندان دور،بلیط سفر یک سال پیش که مصادف همین روزا بود،دفتر خاطرات دوره ی
دبستان و خاطرات کسانی که شاید فقط یک سال اونا رو دیدم،سالنامه هایی که مهم ترین خاطره یا با
ارزش ترین لحظاتمو در ۲-۳ خط ثبت می کردم؛می دیدم و لبخند می زدم یا حسرت می خوردم.انگار که
به یه گنج عظیم دست پیدا کرده باشم.
دلخوشیم به این کاغذها و فیلم هایی که مربوط به این زمونه ء مدرنه...

من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.