وقتی دلت می خواد همه چی مثل سابق باشه
شیرین،دوست دوران دبستان من بود.دو سال باهم دوست صمیمی بودیم؛دختر چشم سیاهی که مژه
های بلندش انگار سایه بون امنی برای چشماش بود و اغلب لباش رو به پایین آویزون بود و ناراحت از این
که چرا گاهی تنهاش میذارم؟فقط سه سال دوست و همکلاسی بودیم.
دورهء راهنمایی هرکدوممون در مدارس مختلفی بودیم و این آغاز جدایی بود.هراز گاهی بهش زنگ می -
زدم؛گاهی هم من منتظر بودم که شیرین هم معرفت به خرج بده و از من هم یادی کنه.ولی...
بعد از یک سال شنیدم برای همیشه از ایران رفتن و هراز گاهی به اینجا سر می زنن.
چند وقت پیش،همراه مادرم به یک بوتیک رفته بودیم که صاحبش دوست مادرمه و اتفاقی فهمیدم که این
خانم،دوست مادر شیرین هم هست.
از قضا،اون روز مامان شیرین به بوتیک اومد و بعد از روبوسی و احوالپرسی های معمول،حال شــیـریـن رو
پرسیدم.خانم ش هم بلافاصله به دخترش زنگ زد و گفت:حدس بزن کی اینجاست؟ و بعد از کلی سین
جیم به شیرین گفت من اینجام.شیرین تا شنید به سرعت اومد پیش ما.
چقدر تغییر کرده بود!
ابروهای هلالی و مرتبش با اون چشمای سورمه کشیده و شکیل،وقار خاصی به چهره اش بخشیده بود.
قدش بلند شده بود؟؟؟؟؟نه!! این همون کفشای قشنگی ان که تق تق صدا می کردن و از بچگی دوست
داشت بپا کنه و حالا گویی به آرزوش رسیده بود.
ساکت تر و غریبه تر از قبل شده بود.انگار نه انگار که تو سرو کله ی هم می زدیم!
هنوزم یادگاری هاشو نگه داشتم.
از این دیدار، بیشتر دلم گرفت تا اینکه خوشحال بشم.شیرین!خیلی عوض شدی..
دوم دبیرستان،آخر سال بود.اون موقع تازه با مریم دوست شدم؛ همه اول سال دوست می شن،من آخر
سال!
تابستون شروع شده بود و به بهونه ی کلاس ورزش بیشتر همدیگرو می دیدیم.ازش خوشم اومده بود و
بیشتر خودمو بهش نزدیک می کردم.صمیمی بود و راحت سفرهء دلشو باز می کرد.حرفاش اغلب با نکته
های خنده دار رهبری می شد،به همه زود اعتماد می کرد و گاهی هم از اعتمادش سوء استفاده میشد
تازه با محسن دوست شده بود و از روزهایی که با هم طی می کردن،مو به مو تعریف می کرد.با ذوق و
شوق.فکرشم نمی کردم کارشون به ازدواج بکشه!چون مریم،دختر تخس و لجبازی بود که همیشه سعی
داشت حرفشو به کرسی بنشونه،الان محسن اونو به زانو در آورده بود!!
قبلا بیشتر باهم بودیم.دلتنگشم.قبل تر،از محسن بدم اومده بود که دوستمو دزدید.مریم به شدت بهش
وابسته شد.
بالاخره با گریه های مریم و رضایت پدرش،نوروز گذشته به عقد هم در اومدند و نفس راحتی کشیدند.
هنوز هم دلتنگشم...
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.