شعر ناموزونی ای دل
اعتراف می کنم که دلم برای اینجا و همسایه هایی که گه گاهی در مورد مسائل مختلفی که خاطرشان را مشغول کرده تنگ شده. دلم برای پاییزی که زود کوله بارش را بست تنگ شده. این روزها دلم زیادی تنگ شده. اصولا من آدم بی جنبه ای هستم و وقتی به چیزی دل بستم، فراموش کردنش برایم تقریبا محال است؛ از ادکلن bvlgari قدیمی ای که زمانی برادرم از آن مانند آبپاشی بر گردن و نبضش می پاشید و من از شدت تندی آن عق می زدم تا جوراب راه راه آبی رنگی که حتی در خانه پایم بود. در میان این همه دلتنگی، برای اولین بار، فهمیدم که می توان عاشق احساسات هم شد! احساسات نابی که کهنه نمی شوند و با یادآوری آنها حس خوشایندی ناخودآگاه، زیر پوست می دود. اما این روزها که آن حس و حال را از دست دادم، با تاسف از آنها یاد می کنم و آن جملهء تکراری را تکرار می کنم : حیف شد، زود گذشت!
من حالم خوبه، فقط گاهی نمی تونم لبخند طولانی مدت داشته باشم.
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.