روزی روزگاری
حسابی ما را به وجد می آورد؛هم چنین شکلک کشیدن روی فضاهای گردگیری نشده؛کشیدن ستاره یا
قلبی که تیری بی رحمانه آن را دو نیم کرده و سه قطره خون از آن می چکید.سُر خوردن روی نرده های
راه پله و توهم سرسره در سر پروراندن.
* * *
از تفریحات دوران وسطی،chat کردن و گوش دادن به انواع موسیقی محجوب و مستهجن که یا از دوستان
قرض می گرفتیم یا به هرجان کندنی بود از اینترنت دانلود می کردیم و بر سایتهای فیلترشده لبخند پیروز
- مندانه می زدیم که بالاخره موفق به دریافت فایل مورد نظر شدیم.کل کل و مخ زنی ها هم که بماند!
بعدها که عاقل تر شدیم،نوشتن برایمان بهانه ای شد تا از احوالاتمان بنویسیم و عده ای نامرئی را در
خواندن خاطرات فاش نشده مان شریک کنیم.
* * *
از تفریحات دوران اُخری عصا به دست و قدم زنان در پارک،لبخندی را نثار عابر مشوشی کردن و زمزمه ی:
این نیز بگذرد،غم مخور!
به یاد کودکی،قهرهای زودگذر و آشتی های ماندگار و حس امنیت آغوش خانواده.
به یاد جوانی،پیچاندن همسر و رفیق بازی و لوطی گری با دوستان ایام شباب و تاسف خوردن از کارهای
کرده و نکرده ای که نخواستیم یا نتوانستیم انجام دهیم...

من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.