عجیب بود. بالاخره اون روز دیدمش و صحبت ها گل انداخت و قرار بود شب با هم شام بخوریم و مفصل تر، از مصاحبت هم لذت ببریم. اون روزا من از خوشحالی رو ابرا بودم. خاطرات سه سال پیش مثل چراغی که هیچ وقت باتریش تموم نمیشد یک هفته تو ذهنم روشن بودن. ساعت 7 عصر آهنگ شادی گذاشتم و جلوی آینه نشستم تا آماده بشم؛ همون لحظه زنگ زد و قرار رو به ناهار فردا ظهر موکول کرد و کلی معذرت خواهی کرد و از اونجایی هم که من عجله ای نداشتم و میدونستم تا هفته ها فرصت دوباره دیدنشو دارم و میدونستم صبح با اولین پرواز اومده و احتمال می دادم خسته باشه، قبول کردم و باز هم تاکید کردم هر وقت وقتت آزاده، من هم مشکلی ندارم.
صبح شد؛ عقربه های ساعت برای رسیدن به ظهر از هم سبقت می گرفتن. وقتی دیدم ازش خبری نیست، با خودم فکر کردم شاید امروز هم کارش طول کشیده و برای همین روش نشده کنسل کنه. برای اینکه راحتش کنم  sms دادم: سلام وقتتون بخیر، فکر کنم سرتون شلوغه واسه همینه که خبر ندادید، من وقتم آزادتره اگه امروزم نشد باشه واسه هر وقت که تونستید من مشکلی ندارم. جوابی نیومد. رفتم فیس بوک و با کمال تعجب پست های غمگینشو دیدم! فکر کردم: چی شده؟نکنه اتفاق بدی افتاده باشه؟ شمارشو گرفتم و منتظر شدم. انگار عقربه های ساعت از کار افتاده بودن.جواب نمیداد.گفتم دو ساعت دیگه اگه ازش خبری نشد بازم تماس می گیرم. گرفتم. بازم برنداشت. حسابی وا رفتم. میدونستم عصر هم با پرواز ساعت 6 برمی گرده. تنها کاری که فکر کردم انجام دادنش منطقیه، قدم زدن بود اما از فکر و خیال راحت نشدم. از کنجکاوی داشتم دیوونه میشدم. چند روز گذشت، توی دوراهی زنگ زدن و نزدن بودم که دلمو به دریا زدمو زنگ زدم؛ بی فایده بود. خیلی فکر کردم که چرا جواب نمیده؟ آیا رفتار بدی ازم سر زده؟ با اینکه اون روزو با جزئیات صد بار توی ذهنم مرور کردم اما نتونستم جوابی پیدا کنم. حتی اگه حرف بدی هم نزده باشم، همیشه عادت دارم قبل از اینکه انگشت اتهامو به سمت کسی نشونه برم، اول رفتارمو بررسی کنم. وقتی جریان رو برای دوستم تعریف کردم، گفت اصلا به تو ربطی نداره، چیزی که هست اینه که خود آموزشگاه اجازه ی اون بیرون رفتن رو نداده، چون ما هم می خواستیم با استادمون بریم بیرون برنامه مون لغو شد. که اینطور! تازه فهمیدم موضوع از چه قراره. خودم یکی از این آقایون رو دیدم که با دقت براندازم کرد و احتمالا نقشه هایی برای دیدار احتمالی من کشیده بود.
سوال من این بود چرا بی جواب مونده بودم؟ خوب اگه شرایطو توضیح میداد من که بچه نبودم قهر کنم و آسمون به ریسمون ببافم؟ چرا باید دلیل می تراشیدم و خودمو سرزنش می کردم؟ من که از اون دیدار یک ساعته حسابی خوشحال بودم. سماجت زیادم و مشورتم با دوستان، باعث شد این بار توی فیس بوک مسج بذارم و بگم جوابی دریافت نکردم مشکل چیه؟ با خودم فکر کردم شاید نامه نگاری، این روش قدیمی بهترین راه برای انتقال همه اون ناگفته هایی باشه که از گفتنش مردم عاجزن. باز هم سکوت...
توی ذهنم محاکمه ادامه داشت. باز هم ازش دفاع کردم، شاید شرم داره دلیل مسخره ای رو برای به هم زدن دیدار کوتاه شرح بده، خنده داره چون من حتی توی این شهر و این آموزشگاه شاگرد این استاد نبودم که دیدارمون بخواد مشکل ساز بشه!
خواب امروز صبحم، باعث شد ادامه داستان شیرین ناتمام "راز گل سرخ" پارسال رو بنویسم؛ بهمن ماه بود که دیدمش...