عجیب بود. بعد از چند سال یهو به کلاس کنکور فکر کنم ویادم بیاد سر کلاس زیست چقدر خوش می گذشت. عجیب بود؛ بعد از چند سال یه بار دیگه اسم استادو توی فیس بوک جستجو کردن و این بار پیدا کردنش. یادمه وقتی عکسشو دیدم می خواستم از خوشحالی جیغ بزنم! عجیب بود قبل از هر پیامی درخواست دوستی کردن و پذیرفتن استاد. عجیب بود؛ وقتی با اشتیاق از سه سال پیش و حال و هوای اون کلاس گفتن و استاد با شوق بیشتر جواب دادن و گفتن اینکه جمعه ها من توی شهر خودت کلاس دارم و خوشحال میشم ببینمت! شوکه شدم! از اینکه این همه مدت توی آموزشگاه نزدیک خونه مون درس میده و هم لحن صمیمی نوشته ش از همچین استادی اصلا بعید نبود اما تواضعش در مقایسه با استادای تازه به دوران رسیده کنونی خیلی عجیب بود. منم جواب دادم و شمارمو گذاشتم که اگه زنگ بزنم یادش باشه که من کی ام. دو شب بعد، وقتی که می خواستم بخوابم، طبق عادت همیشگی گوشیمو چک کردم و در نهایت ناباوری دیدم استاد بهم زنگ زده! اون هفته بیشترین شوک ها رو دریافت کردم و با خودم میگم کاش همیشه به این خوبی شوکه بشم. خیلی شرمنده شدم که تا اون روز نتونسته بودم زنگ بزنم و استاد پیش دستی کرده بود.

صبح شد و ساعت ۱۱ که فکر کردم وقت مناسبیه نفسی تازه کردم و شروع کردم به شماره گرفتن؛ ضربان قلبم رو به وضوح می شنیدم و امیدوار بودم استرس چند لحظه ای دست از سرم برداره. بعد از چند تا بوق، یه صدای آشنا رو شنیدم و شروع کردم به احوال پرسی. خوش خلقی و  راحتی  استاد استرسمو از بین برد و اینقدر خوشحال بودم که اندازه نداشت. قرار شد روز بعدش ببینمش. تو یه چشم به هم زدن صبح شد و من آماده شدم و رفتم گل فروشی و راه آموزشگاهو پیش گرفتم. توی اون گیرو دار زود رسیدن، یکی از همکلاسیام زنگ زد و گفت تولدم ۱۷ اردیبهشته چرا الان گل گرفتی برام؟! کلی منو خندوند و داشتم از خیابون رد میشدم که دیدم آقایی کنار در آموزشگاه با لبخند براندازم می کنه. منم لبخند زدم و وقتی بهش رسیدم و گل رو بهش دادم، با دقت نگاش کردم. چاق تر از قبل شده بود. روی موهاش انگار گچ پاشیده بودن و عینکی شده بود. به نظرم شکسته شده بود. حتی مثل قبل نخودی نمی خندید و جذاب تر شده بود؛ من هنوز انارتوی رویا بودم. باورش برام سخت بود. وقتی در مورد اتفاقات هرچند جزئی اون کلاسواون سال صحبت می کردیم، هر کدوم چند لحظه ای به فکر فرو می رفتیم. جزئیات و کلیات خاطرات و آدما رو با هم بررسی کردیم. سه سال مثل برق و باد گذشت و این دیدار عالس حسابی حالمو جا اورد..یه مدت بود فقط به بعضی اساتید از دماغ فیل افتاده ی دانشگاه فکر می کردم که این دیدار جریان فکریمو منحرف کرد و باز حس خوش بینی و دیدن اون روی سکه وجودمو پر کرد از این که همچین آدمایی تو واقعیت هم هستن. این جور وقتاست که به زندگی پر از گل و بلبل و بستنی چوبی و لبخندهای نا تموم و اشکای محبوس و ملودی های شاد معتقد میشم.

توی تاریکی روابط آدما بودم که شمعی روشن شد...