یک گل سرخ

صبح شد و ساعت ۱۱ که فکر کردم وقت مناسبیه نفسی تازه کردم و شروع کردم به شماره گرفتن؛ ضربان قلبم رو به وضوح می شنیدم و امیدوار بودم استرس چند لحظه ای دست از سرم برداره. بعد از چند تا بوق، یه صدای آشنا رو شنیدم و شروع کردم به احوال پرسی. خوش خلقی و راحتی استاد استرسمو از بین برد و اینقدر خوشحال بودم که اندازه نداشت. قرار شد روز بعدش ببینمش. تو یه چشم به هم زدن صبح شد و من آماده شدم و رفتم گل فروشی و راه آموزشگاهو پیش گرفتم. توی اون گیرو دار زود رسیدن، یکی از همکلاسیام زنگ زد و گفت تولدم ۱۷ اردیبهشته چرا الان گل گرفتی برام؟! کلی منو خندوند و داشتم از خیابون رد میشدم که دیدم آقایی کنار در آموزشگاه با لبخند براندازم می کنه. منم لبخند زدم و وقتی بهش رسیدم و گل رو بهش دادم، با دقت نگاش کردم. چاق تر از قبل شده بود. روی موهاش انگار گچ پاشیده بودن و عینکی شده بود. به نظرم شکسته شده بود. حتی مثل قبل نخودی نمی خندید و جذاب تر شده بود؛ من هنوز انارتوی رویا بودم. باورش برام سخت بود. وقتی در مورد اتفاقات هرچند جزئی اون کلاسواون سال صحبت می کردیم، هر کدوم چند لحظه ای به فکر فرو می رفتیم. جزئیات و کلیات خاطرات و آدما رو با هم بررسی کردیم. سه سال مثل برق و باد گذشت و این دیدار عالس حسابی حالمو جا اورد..یه مدت بود فقط به بعضی اساتید از دماغ فیل افتاده ی دانشگاه فکر می کردم که این دیدار جریان فکریمو منحرف کرد و باز حس خوش بینی و دیدن اون روی سکه وجودمو پر کرد از این که همچین آدمایی تو واقعیت هم هستن. این جور وقتاست که به زندگی پر از گل و بلبل و بستنی چوبی و لبخندهای نا تموم و اشکای محبوس و ملودی های شاد معتقد میشم.
توی تاریکی روابط آدما بودم که شمعی روشن شد...
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.