خیابون خلوت دلم
اینجا یه خیابونه. خیابونی که قرمزه و کَفِش به جای آسفالت، پوشیده از مخمل قرمزه و غیر از بوی گل چیزی به مشام نمی رسه. خیابونی که اغلب رهگذراش ثابت ان و گه گداری آدمای جدید واردش میشن و اگه از اون محیط خوششون اومد، موندگار میشن.اینجا،دل منه؛ خوش اومدین.
خیابون قشنگیه. امنه، چند هزار هکتار داره و دلبازه؛ روزی که رهگذری عاشق سکونت تو این خیابون میشه، بوی گل بیشتر از هر روز از وجود این خیابون فوران می کنه؛ وای به وقتی که رهگذر کوله بارشو ببنده و سرود رفتن رو بخونه. این خیابون خاکستری و مغموم میشه؛ شروع به لرزش می کنه و هر آن منتظر فروپاشیه. اما دوام میاره و به خودش امید میده و منتظر رهگذر بهتر میمونه.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۹ ساعت 14:40 توسط سمیرا
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.