از کلاس کنکورم کلی خاطره دارم؛یادش بخیر...

به سرعت با مهرناز دوست شدم و بهترین دوستم شد،با بهناز و عاطفه دیرتر دوست شدم.دختر شوخ و

شنگ کلاس که همه دوسش داشتن،رژین بود.

دوشنبه ها،بعد از کلاس ریاضی 2 ساعت بیکار بودیم و با بچه ها دور هم جمع می شدیم و صحبت می-

 کردیم.

گاهی با سرک کشیدن به پاساژهای دور و بر و احیانا خرید خوراکی هایی که دوست داشتیم مثل ذرت و

پیتزا و گرفتن عکس از انـواع و اقسام ژستهای متشخص و جیـنگولی وقت می گـذروندیم.بازیگوشی های

 من و بهناز که حتی قفل پشت بومو باز کردیم و اون طرفا هم قدم زدیم.

یه نوشته روی دیوار یه کلاس بود که نظرمو به خودش جلب کرد و من هم برای اینکه به اون نوشته جوابی

 داده باشم،با گچ روی تابلو نوشتم.     

                         

می خندیدیم و روی سنگ هزار چرخ می زدیم و نگران تست حل نکردن نبودیم.

کلاس زیست رو خیلی دوست داشتم و سعی می کردم کمتر غیبت کنم(به جز برای نمایشگاه کتاب و یه

 مسافرت چند روزه)

استاد،بی نهایت خوشرو و شوخ طبع بود.درکنار اینا آموزش دادنش هم عالی بود.همیشه انرژی مثبت به

  ما منتقل می کرد.حتی وقتی پدرشون فوت کرد،سعی می کرد با خاطرات خوب و زیبایی که داشت،جو

 کلاس رو از خشکی دربیاره.

برعکس این استاد،استاد شیمی بود که کمتر با بچه ها شوخی می کرد و همیشه طرفدار چیزای مدرن و

 به روز بود؛همیشه هم مملکت ما رو با کشورای دیگه مقایسه می کرد واز خوب و بد عوامل،دم می زد.

جلــسه آخر کلاس که اتفاقا زیست داشتیم،فهمیدم مینو هم وبلاگ نویسه و کلی خوشحال شدم.مـینو،

 کم حرف بود و من تاحالا کشفش نکرده بودم که این همه درک بالایی داره علاوه بر مابچه های دهه ۶۰ ،

خانــم هــای متاهلی هم کــلاس ما بودند که علاقه مند به تحصیل دوبــاره،در رشته ای غیر از رشته های

خودشون بودن و من کلی لذت می بردم وقتی می دیدم چقدر خوب درس جواب می دن و آزمونای خوبی

 میدن.

این یک سال به سرعت برق و باد گذشت و خوشحالم که با آدمای جالبی آشنا شدم.