یه گوشه نشستم و آروم آروم گوجه می خورم و مزهء ترششو با چشمهای نیم بسته قورت میدم و فکرای پراکندمو تجزیه تحلیل می کنم.صدای زنگ اس ام اس،منو به دنیای واقعی کشوند.دیدم اس ام اس اومده به این شکل: تولد دانشمند امیر آ...را به ایران و به کل جهان تبریک می گوییم،ستاره ای در آسمان درخشید! صورتم مخلوطی از علامت سوال و تعجب شده بود.عجب پسردایی دارم و خبر ندارم!

 والا ما هم بچه بودیم! وقتی به مسافرت می رفتیم و به خونه همین آقا دایی می رفتیم،یه شکلات می گرفت دستش و با شیطنت می گفت:ببین واست چی خریدم و من از ذوق چشمام طوری برق میزد که برای رسیدن به شکلات حاضر بودم هرکاری میگه انجام بدم و مطیع باشم.از اونجایی که خان دایی ما خیلی باهوشه،به همون سادگی شکلات رو نمیداد و تا صدای سگ و خر براش در نیاریم،ول کن نبود!خلاصه اشک از چشممون جاری می کرد و از خنده ریسه می رفت و بعد از تقلا، شکلاتو میداد.حالا همین آقا امیر فزرتی تا اخم کنه همه چی براش مهیا میشه.

از خنگ بودن این بچه هرچی بگم کم گفتم.یه بار واسش جوجه گرفتن و انقدر فشارش داد تا به درک واصل شد! و هرچی صورتشو  این رو اون رو کرد،دید تکون نمی خوره و صدا نمیده و بعد عمق فاجعه رو فهمید شروع کرد به زار زدن.

با این حال ما که بخیل نیستیم.اس ام اس دادیم تولد انیشتین مبارک!