ا ن ی ش ت ی ن!
یه گوشه نشستم و آروم آروم گوجه می خورم و مزهء ترششو با چشمهای نیم بسته قورت میدم و فکرای پراکندمو تجزیه تحلیل می کنم.صدای زنگ اس ام اس،منو به دنیای واقعی کشوند.دیدم اس ام اس اومده به این شکل: تولد دانشمند امیر آ...را به ایران و به کل جهان تبریک می گوییم،ستاره ای در آسمان درخشید! صورتم مخلوطی از علامت سوال و تعجب شده بود.عجب پسردایی دارم و خبر ندارم!
والا ما هم بچه بودیم! وقتی به مسافرت می رفتیم و به خونه همین آقا دایی می رفتیم،یه شکلات می گرفت دستش و با شیطنت می گفت:ببین واست چی خریدم و من از ذوق چشمام طوری برق میزد که برای رسیدن به شکلات حاضر بودم هرکاری میگه انجام بدم و مطیع باشم.از اونجایی که خان دایی ما خیلی باهوشه،به همون سادگی شکلات رو نمیداد و تا صدای سگ و خر براش در نیاریم،ول کن نبود!خلاصه اشک از چشممون جاری می کرد و از خنده ریسه می رفت و بعد از تقلا، شکلاتو میداد.حالا همین آقا امیر فزرتی تا اخم کنه همه چی براش مهیا میشه.
از خنگ بودن این بچه هرچی بگم کم گفتم.یه بار واسش جوجه گرفتن و انقدر فشارش داد تا به درک واصل شد! و هرچی صورتشو این رو اون رو کرد،دید تکون نمی خوره و صدا نمیده و بعد عمق فاجعه رو فهمید شروع کرد به زار زدن.
با این حال ما که بخیل نیستیم.اس ام اس دادیم تولد انیشتین مبارک!
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.