تابستونه

از بچگی عاشق تابستون بودم.لحظه شماری می کردم تا مدرسه تموم بشه و من بیکار بشم.حتی یه تقویم کوچولو داشتم که هر روز سال تحصیلی که می گذشت رو با لبخند،یه ضربدر قرمز می کشیدم و منتظر خط کشیدن روز بعدی بودم.تابستون،وقت فراغتی بود واسه تلویزیون تماشا کردن و بازی با دختر همسایه و پولک دوزی لباس عروسکها و بعد مسافرت و خوش گذرونی در حد خودکشی!
هوای گرم،هیچ وقت دغدغه ای نبود واسه غر زدن؛ همیشه با آب بازی یه روز در میون و آب هویج بستنی خوردن خنثی میشد.
تابستون و تابستون های دیگه گذشتن.بعضی وقتا از شدت بیکاری ای که بعد از کتاب خوندن و طراحی کردن و موسیقی گوش دادن به وجود میومد،برخلاف سالهای قبل، انتظار اول مهر داشتم و دیدن دوستای قدیمی یا آشنایی با آدمای جدیدی که به مجموعه دوستان اضافه می شدن و خوندن انشای همیشگی تابستان خود را چگونه گذراندید.
بعدها،تابستون رنگ دیگه ای گرفت.درس بود اما مدرسه نبود.فرمول درس هایی که از اول ابتدایی به ما یاد دادن تا خود پیش دانشگاهی که طی اون چند سال فهمیدم درسهای اصلی درسهای دانشگاهی ان واون ۱۲ سال اول، فقط یه مقدمه بودن.
تابستون وقتی شد برای دور شدن از دیگران و نزدیک شدن به خود...
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.