اندر احوالات کنکور
شب کنکور:فردا مهمترین آزمونو دارم.آزمونی که آیندمو معلوم می کنه؛آزمونی که یک سال،بیشتر لحظه
هامو به پای حفظ کردن و یادگیری فرمول کرده بودم و ...بالاخره زمانش فرا رسید.
همیشه به این فکر می کردم شب کنکور شام سبکی بخورم و زود بخوابم اما...
دلم می خواست استرسمو بالا بیارم.برای این که این استرس بر من تسلط نکنه،رفتم سراغ تلویزیون تا
کمی آهنگای ایران موزیکو ببینم و بخندم(خداییش خیلی مســخره و خنده دارن و هروقت حوصلم سربره
خودمو با این کانال سرگرم می کنم و به چرندیاتشون می خندم
)
یه کانال گرفتم که Best Of هایده رو نشون می داد.چشمتون روز بد نبینه!هرچی ترانه ی غمگین و غصه
دار هایده بود پخش کردن،حتی مراسم تدفین...به خدا هایده آهنگای شاد هم داره ها![]()
یه کانال دیگه رو میگیرم:گزارش تظاهرات و کتک کاری مردم و دولت.گریه ام گرفت.نخواستم بابا.خاموش
کردم.
من با خودم گفتم :امشب زود شام بخورم بخوابم.شام نگو سحری بگو! ساعت 11 شام خوردم.یه شام
سبکی هم خوردم به نام ساندویچ همبرگر مملو از سس!ساعت 1 هم خوابیدم.
صبح کنکور:کله ی سحر بیدار شدم میخواستم ببینم ساعت چنده؟دیدم عقربه ها ساعت 4:00 بامداد و
نشون میدن.از استرس خوابم نمی برد.موبایلمو چک کردم دیدم یه sms دارم.اونم sms ای که صبـــح
sent شده بود!سعی می کنم بخوابم.ساعت 5 بیدار شدم.دوستم 100 بار بهم زنگ زد که باهم بریم.
نفهمیدم چطوری لباس پوشیدم.
پا شدم برم بیرون،دیدم خونه در سکوت و تاریکی مطلق فرو رفته!مثه اصحاب کهف!انگار 300 سال
نخوابیده بودن!
نه به اینکه شب قبلش مامان گفت:صبحونه چی دوست داری بخوری؟نه به اینکه بابایی و داداشی چک و
چونه میزدن سر رسوندن من.این میگفت من میرسونمت؛اون میگفت نه خودم میرسونمت!!
(یادمه وقتی خواهرم می خواست کنکور بده،مامان و بابا هم رسوندنش هم رفتن دنبالش.اگه اندازه ی
من درس خونده بود چیکار می کردن؟جالب اینه که خواهرم بهم میگه:به تو بیشتر اهمیت میدن!)
کمی قبل از شروع آزمون،با دوستان دور هم جمع شده بودیم؛همشون به کیسه ی خوراکی من گیر
دادن.آخه منم نامردی نکرده بودمو هرچی دم دستم بود چبونده بودم نو کیسه مبادا انرژی کم بیارم!
محتویات کیسه شامل:شیرموز،رانی،کلوچه،کیک،kit kat،آدامس و..؛یکی میگفت:چقدر کم خوراکی
اوردی!دیگری گفت:احیانا وقت می کنی تست بزنی؟
سر جلسه:کنار دیوار دنبال مراقب می گشتم دیدم یه کاغذ چسبوندن روش نوشتن مراقب!2 سانتیمتر
اون ورترعکس مقام معظم رهبریو زدن که بالبخند داره نیگام میکنه.
تو دلم گفتم کاسه ای زیرنیم کاسه ست؛حتما دوربین تو چشماش جاسازی شده..
بالاخره آزمونو دادم و اومدم بیرون.خلاص شدم.نتیجه ی آزمون هم توکل به خدا.

من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.