برگ ریزونای پاییز، کی چشم به راهت نشسته

اولین باری که نگران شدم، دو سال پیش بود؛ حتی گریه هم کردم. درد رشد و حس می کردم و از بزرگ شدنم و افزایش اعداد هراس داشتم. اون روز مصادف با عقد برادرم بود و عضوی از خانواده ما می رفت تا زندگی رو با شخص جدیدی شروع کنه؛ هرچند تنها نبودم و خواهرم کنارم بود. شاید چون همیشه از طرف برادرم حمایت می شدم و تاریخ اون روز، روزی بود که دیگه برای خودش معنای تازه ای داشت و تولدم اولویت اولش نبود نگران شدم.
ولی هنوزم وقتی می بینم به لطف یادآوری فیس بوک و کسایی که محبتم تو قلبشون جاریه و به طور ناگهانی کسانی به دیدارم میان و همه، همه جوره به یادم هستن، می بینم زندگی هنوزم خوشگلیاشو داره.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۳ ساعت 0:0 توسط سمیرا
|
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.