اولین باری که نگران شدم، دو سال پیش بود؛ حتی گریه هم کردم. درد رشد و حس می کردم و از بزرگ شدنم و افزایش اعداد هراس داشتم. اون روز مصادف با عقد برادرم بود و عضوی از خانواده ما می رفت تا زندگی رو با شخص جدیدی شروع کنه؛ هرچند تنها نبودم و خواهرم کنارم بود. شاید چون همیشه از طرف برادرم حمایت می شدم و تاریخ اون روز، روزی بود که دیگه برای خودش معنای تازه ای داشت و تولدم اولویت اولش نبود نگران شدم.
  ولی هنوزم وقتی می بینم به لطف یادآوری فیس بوک و کسایی که محبتم تو قلبشون جاریه و به طور ناگهانی کسانی به دیدارم میان و همه، همه جوره به یادم هستن، می بینم زندگی هنوزم خوشگلیاشو داره.