گفتنی ها کم نبود ما کم گفتیم...
حدود ساعت ۷-۷:۳۰ صدای زنگ تلفن لای چشامو به زور باز می کنه که ببینم کی زنگ زده،اما مامان
زودتر گوشی رو برمیداره.دوباره میگیرم می خوابم تا ساعت ۱۱.بیدار میشم میبینم کسی خونه نیست و
صورتم مثله علامت سوال شده؟
بعد چند دقیقه در میزنن.مامان بود؛گفت:هنوز خوابی؟ -الان بیدار شدم،کجا بودی؟ -بیمارستان![]()
-چرا؟ -فلانی پسرش بدنیا اومد - مبارکش باشه.

این حرفو میزنم ولی اصلا خوشحال نشدم.فلانی چند ماه پیش رفته بودیم عروسیش، حالا هم بچه دار
شده؟به این سرعت؟مگه هول میزدن واسه بچه؟
خــیلی بــدم میاد هنوز چند ماه از شــروع زندگی نگذشــته،پای بچه باز شـده.آخه مگه اینا چقدر از هم
شناخت داشتن؟به غیر از یه سلام و علیک و یه نگاه دزدکی و یه نسبت فامیلی یعنی با هم کاملا آشنا
شدن؟پسره که از این سربه زیرا بود و دختره هم کم حرف و غیر از کارای خونه، هنر دیگه ای نداشت. فکر
کنم دختره چشم بسته قبول کرده.حداقل ۳-۴ سال صبر میکردن.
حالا این حرفا به کنار،امیدوارم خوشبخت باشن اما بچه خیلی مهمه.با ورود یه بچه به این دنیا یعنی باید
مسئولیت سنگینی رو قبول کنن و از پسش بر بیان و هرکاری که میکنی،باید دوبرابرشو انجام بدی تا یه
آدم درست و حسابی تحویل جامعه بدی که وقتی میبینی موفقه،با افتخار بگی این بچه ی منه.
الان اکثر بچه هایی که میبینم،بچه هایی هستن که خیلی کم از هوششون استفاده میشه؛واسه دخترا
عروسک میخرن واسه پسرا ماشین.اینا لازمه اما زیاده روی تو خرید این اقلام اونا رو نادان به بار میاره.
میشه بعد از خرید اینها،بازی فکری هم خرید.باعث باز شدن فکرشون میشه.در کنار کتابــــهایی داستان،
کتابهای علمی هم خرید.
متاسفانه بعضی از بچه ها که تو یه محیط عادی و یکنواخت زندگی میکنن، رشد نمی کنن.مثلا پدر بزرگ
یا مادربزرگ بچه میاد خونه دختر یا پسرش مهمونی.و این آدم قدیمی که سواد درست و حسابی نداره ،
به حرفایی که میزنه فکر نمی کنه و اگه از کسی عصبانی باشه،با دو تا فحش آبدار می خواد خیالش رو
راحت کنه.مغز بچه مثله یه نوار خامه؛قابلیت یادگیری رو داره.و وقتی اون فحشو یاد گرفت،مثل نقل و نبات
از دهنش میباره و براش فرقی نمی کنه به کی و کجا میگه...
بعضیا به این فکر نمی کنن که از حالا اونو به یه کلاس موسیقی ببرن و میگن:بچه که کلاس نمی خواد!!
همون بچه فردا بزرگتر شد و جامعه خودش و هم کلاسیاشو دید،با خودش چه فکری می کنه؟
اگه هم کلاسی اون از چندتا هنری که بلده بگه و اون یکی که چیز زیادی بلد نیست،چه حسی بهش
دست میده؟حسودی می کنه و دنبال مقصر میگرده
لب کلام:بچه مسئولیت و مراقبت می خواد.
ادامه نوشت:راستی چرا صفتهای تنهایی یا طلاق و .. با حرف "م" شروع میشه؟مثلا:مجرد،مطـــــــــلقه،
متاهل؛حتما واسه ی بیوه هم می خواستن بگن "میوه"،اما گفتن با اون میوه ای که می خوریم قاطی
میشه![]()
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.