پرسه در حوالی زندگی
نمیدونم اینکه بعد از مدت مدیدی میام و بدون اینکه حرف جدیدی داشته باشم، از فانتزی ها و آرزوها و ایده آل ها و کاش و کاشکی گفتن بنویسم درسته یا نه، ولی میدونم که همین ها هستن که باعث شدن هم چنان دید خوش بینانه ای به همه چیز داشته باشم؛ هرچند احمقانه، هرچند دست نیافتنی.
دوست داشتم توی ایستگاه اتوبوس، بدون اینکه بخوام سوار بشم کتاب جدیدی که تازه از کتاب فروشی گرفتم رو باز کنم و بی توجه به دنیای ماشینی اطراف توی کلمه ها غرق بشم و کسی رد بشه و بدون اینکه بخواد سر به سرم بذاره، با علاقه ازم بپرسه چی می خونی؟ و من هم در حالی که کتابو به طرفش می گیرم ببینم این مشتری رو چند دقیقه قبل توی کتاب فروشی دیدم و اون هم مثل من توی ایستگاه مشغول خوندن کتابشه.صحبت کنیم از موضوعات کتاب و نظر همدیگه رو از کتاب هایی که خوندیم بپرسیم. تو یه مسیر قرار بگیریم و از عقایدمون صحبت کنیم و اونقدر وقت داشته باشیم که بتونیم نظراتمون رو تایید کنیم یا با هم مخالفت کنیم. کوچه و خیابون برامون یادآور گفتن خاطره ای باشن که از شنیدن و گفتنش بخندونیم یا تعجب کنیم و اون قدر گفتنی ها جذاب باشن که باز هم بخوایم همدیگه رو ببینیم. دوست های اتفاقی باشیم که بدون اینکه آدرس یا شماره ای از هم داشته باشیم، توی جاهای مختلف همدیگه رو ببینیم؛ دیدارمون همیشه به اندازه ی روز اول ترو تازه باشه، با هم قرار بذاریم حتی سالهای بعد توی شهر دیگه، بدون توجه به موقعیت اجتماعی ای که داریم تجدید خاطره کنیم، بدون اینکه از هم متنفر بشیم یا بخوایم به زور هم دیگه رو تحمل کنیم از ته دل این دیدارها رو بخوایم ادامه بدیم و در واقع "زندگی" کنیم. دفترچه خاطرات رو باز کنیم و از قرار امروز و صحبتهای جسته گریخته تند تند بنویسیم مبادا از ذهنمون بپرن. دوست دارم کسی منو وادار به حرکت کنه. دوست دارم یه چیزایی ازش یاد بگیرم و یه چیزایی بهش یاد بدم. دوست دارم بگه که چقدر نکته ای که بهش گفتم بهش کمک کرده و شاد بشم.
باز نشر این مطلب در وبگاه لینک زن
دوست داشتم توی ایستگاه اتوبوس، بدون اینکه بخوام سوار بشم کتاب جدیدی که تازه از کتاب فروشی گرفتم رو باز کنم و بی توجه به دنیای ماشینی اطراف توی کلمه ها غرق بشم و کسی رد بشه و بدون اینکه بخواد سر به سرم بذاره، با علاقه ازم بپرسه چی می خونی؟ و من هم در حالی که کتابو به طرفش می گیرم ببینم این مشتری رو چند دقیقه قبل توی کتاب فروشی دیدم و اون هم مثل من توی ایستگاه مشغول خوندن کتابشه.صحبت کنیم از موضوعات کتاب و نظر همدیگه رو از کتاب هایی که خوندیم بپرسیم. تو یه مسیر قرار بگیریم و از عقایدمون صحبت کنیم و اونقدر وقت داشته باشیم که بتونیم نظراتمون رو تایید کنیم یا با هم مخالفت کنیم. کوچه و خیابون برامون یادآور گفتن خاطره ای باشن که از شنیدن و گفتنش بخندونیم یا تعجب کنیم و اون قدر گفتنی ها جذاب باشن که باز هم بخوایم همدیگه رو ببینیم. دوست های اتفاقی باشیم که بدون اینکه آدرس یا شماره ای از هم داشته باشیم، توی جاهای مختلف همدیگه رو ببینیم؛ دیدارمون همیشه به اندازه ی روز اول ترو تازه باشه، با هم قرار بذاریم حتی سالهای بعد توی شهر دیگه، بدون توجه به موقعیت اجتماعی ای که داریم تجدید خاطره کنیم، بدون اینکه از هم متنفر بشیم یا بخوایم به زور هم دیگه رو تحمل کنیم از ته دل این دیدارها رو بخوایم ادامه بدیم و در واقع "زندگی" کنیم. دفترچه خاطرات رو باز کنیم و از قرار امروز و صحبتهای جسته گریخته تند تند بنویسیم مبادا از ذهنمون بپرن. دوست دارم کسی منو وادار به حرکت کنه. دوست دارم یه چیزایی ازش یاد بگیرم و یه چیزایی بهش یاد بدم. دوست دارم بگه که چقدر نکته ای که بهش گفتم بهش کمک کرده و شاد بشم.
باز نشر این مطلب در وبگاه لینک زن
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 19:11 توسط سمیرا
|
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.