هیچ حوصله شو نداشتم. فصل های محبوبم تمام شده بودند و برای شروع فصل خواب آور بهار، فقط به فکر تدارک یک سفره بودم. خانه تکانی برای من در این روزهای آخر سال پوچ و خنده آور است، چرا که هر چند وقت یک بار این کار را انجام می دهم. برای سیزده روز تعطیل آینده دوست داشتم همین جا بمانم. عیدهای اینجا را واقعا دوست دارم؛ هوا حسابی خنک می شود، شلوغی شهر شور و جریان زندگی رو دو برابر می کند. علاوه بر اینها دوست نداشتم مسافرت بروم. از مهمان بازی دورم. از سوال های کلیشه ایی با لبخندهای ساختگی فراری ام. هر چند گاهی مجبور به تحمل همچین شرایطی هستیم. سال تحویل شد؛ از صمیم قلب خوشحال بودم امسال هم در خانه کنار خانواده بودم. دوست داشتم هر روز صبح با صدای گنجشک ها از خواب بیدار شوم. سرم را با خوردن تنقلات پر کنم و بعد از ظهر ها در سکوت و تاریکی اتاق فیلم ببینم یا موسیقی گوش کنم و مشغول نوشتن یا طرح زدن باشم.
 صداهای بلندی که تشخیصشان با داد و بیداد سخت است را دوست ندارم. نق زدن های دو دقیقه ای که قیافه را مچاله می کند را هم. از تمام این حرفها که بگذریم دلم می خواهد سال جدید را پربار طی کنم. برای هر ثانیه ام ارزش قائل باشم و همه چیز را با قلم و کاغذ زیر ذره بین بگذارم. می خواهم این چند روز آینده را برای خودم باشم.