حال و هوای دلخواه من
از قبل می خوابم و با خوش خیالی خودمو توجیه می کنم"چون کار مهمی برای انجام دادن ندارم،اینطور
وقت تلف کنم!
مثل همیشه ساعتها در دنیای مجازی،لحظه ها رو به هم می دوزم و خیره به صفحه مانیتور،یا به سایت
- های مورد علاقه ام سر میزنم یاباآدمهای همون دنیای مجازی،مشغول صحبت میشم.ارتباط برقرارکردن
کردنمون در سکوته؛درحالی که مــغز ما پر از سوالات و کنجکاوی در مورد شخصیه که فواصلی دورتر به من
جواب میده.به این سکوت ادامه میدم و فوران کلمه ها و جمله ها رو با شدت روی کیبورد پیاده می کنم.
من کسی هستم که لحظات اطرافی که ممکنه به حوادث تبدیل بشن یا نشن،یه مقداری برام تاثیرگذاره.
چند روزی،مشغول مطالعه ی رمانی هستم بنام ساحره ی پورتـوبـلو؛به قهرمان داستان غبطه می خورم
که چـقدر ماهرانه صفـحه های سفید*زندگیشو پر می کنه.دوست دارم باخبر بشم که این دیدارهایی که
در نگاه اول به سرعت باعث آشنایی میشه(توی داستانها)چقدر حقیقت داره؟

چون عملا این اتفاق رو اصلا تو محیط اطرافم نمی بینم.دلم می خواد همچین چیزی رو لمس کنم و حس
کنم دنیا زنده است به همین جریانها.
این روزها این شعر مصداق حال و هوای منه:
چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی است ،آن بینی
*:منظورم از صفحه های سفید،ذره ذره لحظاتی که وقت نامیده میشه تا ازش چیزیو یاد بگیری که برات
یه درس بشه یا تجربه...
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.