کتاب خوار

از بچگی خانواده هامون بی برو برگرد برامون خط قرمزهایی کشیدن؛ چون هرچیزی مناسب سن مون نبود. شاید چون منع شدیم، بیشتر برامون مسائل سوال برانگیز بود که دائما می خواستیم ببینیم اون ور خط قرمز چیه؟ یکی از این خط قرمزها برای من خوندن رمان عشقی اون هم در سن ده سالگی بود. خیلی زود با معنای عشق و نفرت و دو روی سکه آشنا شدم و همین رد کردن خط قرمز باعث شد باز هم از این دست رمانها بخرم و با ولع ساعتها به کتابی زل بزنم که داستانش بی شک زیباترین و سرگرم کننده ترین داستان است. اسم رمان اول" بامداد خمار" بود و من بی نهایت از خوندنش لذت می بردم و می برم. این کتاب تا الان هم توی کتابخونه جا خوش کرده و هر از گاهی مثل وقتی که می خواستم فال حافظ بگیرم، یک صفحه رو اتفاقی از وسط باز می کنم و می خونم. (بعدها این کتاب مال من شد). به جرات میگم تمام متن کتاب رو از حفظم! به جز داستان، توصیفاتی که با دقت و ظرافت از مثلا حیاط خانه نوشته بود، باعث شد ذهن خلاقی برای تصور کردن داشته باشم و انشای خودمو قوی تر کنم و بعدها هم وبلاگ بنویسم.
بعدها اما هر رمان عشقی ایرانی که به دستم می رسید به شیرینی و جذابیت رمان اول نبود و من خوشبختانه خریدن این رمان ها رو متوقف کردم و به داستان ها و رمان های نویسندگان غرب و شرق رو اوردم و با سبک نوشتن نویسنده های مختلف آشنا شدم.خوشم اومد؛ هر نویسنده ای سبک خاص خودشو داشت و هر داستان، متفاوت تر از داستان قبلی بود. الان داستان های ایرانی رو با توجه به تعداد چاپ یا متن نوشته های چند خطی بسیار جذاب انتخاب می کنم و خوشحالم نعمت نوشتن و خوندن دارم.
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 19:43 توسط سمیرا
|
من نه گابریل گارسیا مارکزم نه آلبر کامو نه سیمین دانشور!فقط اومدم اینجا بنویسم.ناگفته ها و گفته ها و نوستالژیا و نقل قولهایی که می شنوم.در مورد خودمم ادعایی ندارم.خوش ندارم با نظرای آبکی از قبیل سر زدن و تبادل لینک به زور لینکی رو تو وبم قالب بزنم.