با دیدن افتتاحیه و وجود آدم های زیادی که هر کدوم برنامه ء خاصی برای اجرا دارن و خرج مراسم و مهم تر از همه مدیریت و هماهنگی فوق العاده هوس کردم به کودکی برگردم و توی یکی از رشته های ورزشی شرکت می کردم و انقدر خودمو تقویت می کردم که به کشورهای مختلف سفر کنم و با هم سن و سال هام که پوست زرد یا سرخ دارن، رقابت کنم و اگر مدال طلا رو نگیرم، حداقل مدال نقره رو از آن خودم کنم.
 چیزی که هیچ وقت منو به ورزش ترغیب نکرد، رفتار مربی های ورزش مدرسه بود؛ طوری برخورد می کردن که فقط نمره مهمه و حتی تلاش رو نادیده می گرفتن و برای انجام یه ورزش، هنجار تعیین کرده بودن و اسمش رو قانون گذاشته بودن! مثلا اصرار دادشتن برای ورزش مهلک دراز و نشست باید 40 بار و در عرض یک دقیقه بلند بشیم و بشینیم. تقلا و تشنگی و نفس نفس زدن رو تحمل می کردیم تا شاید بخشی از نمره رو بگیریم. از ورزش تفریح مفرح نساختن. فقط بخش نامه و نمره مهم بود. از طرفی شاید دلیل دیگه بی علاقه بودنم نبودن فرد ورزش کار توی خونه بود.
مدرسه تموم شده و من دیدم به ورزش بهتر شده. یعنی از خود ورزش نه که از عملکردها ناراضی بودم. چون یه چرخش و چندتا حرکت موج دار به اسم نرمش هرچند کوتاه هم به شادابی بدن و روح کمک زیادی می کنه.
توی باشگاه اما اغلب حرص چاقی رو می خورن و دائما از کالری صحبت می کنن و قیافه شونو کج و کوله می کنن. به جز خانم هایی که بعد از زایمان و رسیدگی به بچه و خونه داری، چربی دور شکمشونو گرفته بقیه دختر خانم هایی هستن که اگه جایی دیده بشن توی فست فوده و میدونن با رفتن به این رستوران ها چند برابر اضافه وزن پیدا می کنن، باز هم آرزوی مانکن شدن دارن اما باز هم ناپرهیزی می کنن و عذر بدتر از گناه میارن و با صحبتشون یاس و ناامیدی رو تو محیط پخش می کنن. با عذاب وجدان غذا می خورن و با خستگی و اجبار نرمش می کنن و براشون اصلا شادی بخش نیست.
و این طور میشه که از کاه، کوه ساخته میشه.